پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۴

معجزه!


معجزه چیست؟

Bildergebnis für miracle queen

یکی از ساخته‌های فردی مرکوری، معروف به کویین، ترانه‌ای است به نام معجزه، این آهنگ شنیدنی است و شعر زیبای آن را که فردی سروده است، باید خواند. آن را به فارسی برگرداندم.
آهنگ را هم از لینک زیر بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8321152534/Queen_The_Miracle.mp4.html

هر قطره باران که بر خاک کویر فرو می‌افتد، همه چیز را می‌گوید
این معجزه است!
آفریده‌های خداوند، کوچک و بزرگ
گلدن گیت و تاج محل
معجزه اند
جنینی که در لوله‌ی آزمایش رشد می‌کند و آن‌گاه متولد می‌شود
مادران، پدران، مردگان و رفتگان
معجزه‌اند!
معجزه از آسمان نمی‌آید،

معجزه‌، آن است که مادر طبیعت بر روی زمین نهاده است

شگفتی‌های جهان ادامه دارد
باغ‌های معلق بابل
کاپیتان کوک، هاببل و قابیل
جیمی هندریکس، برج بابل
معجزه! معجزه! معجزه!
معجزه این است!
چیزی که همه‌ی ما در انتظارش هستیم،
صلح بر روی زمین است و پایان جنگ، همین امروز!
این آن معجزه‌ای است که ما نیازش داریم
معجزه‌ای که همه در انتظارش هستیم

اگر میشد که تک تک برگ‌های درختان، داستانی بگویند، معجزه‌، آن بود!
اگر هر کودکی، در هر خیابان، لباسی برای پوشیدن و غذایی برای خوردن داشته باشد
این یک معجزه است!
اگر که مردمان خدا، آزاد بودند تا همراه و هم‌آهنگ زندگی کنند
این یک معجزه است!

معجزه از آسمان نمی‌آید،

معجزه‌، آن است که مادر طبیعت بر روی زمین نهاده است

شگفتی‌های جهان ادامه دارد
شکافتن سینه‌ی انسان و جراحی قلب باز
روز جمعه و استکانی چای
ابر قدرت‌ها، همیشه در جنگند
مونا لیزا اما، هنوز خندان است
معجزه این است! معجزه! معجزه!
شگفتی‌های جهان ادامه دارد
چیزی که همه‌ی ما در انتظارش هستیم،

صلح بر روی زمین است و پایان جنگ، همین امروز!


این آن معجزه‌ای است که ما نیازش داریم
معجزه‌ای که همه در انتظارش هستیم

آن روز، فرا خواهد رسید،
خواهی دید، روزی را که ما همه، دوستان یک‌دیگریم.
خواهی دید، روزی را که ما همه، دوستان یک‌دیگریم.
خواهی دید، روزی را که ما همه، دوستان یک‌دیگریم.



دوشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۳

داروَک






قاصد روزان ابری، داروَگ
کی می‌رسد باران؟
 
این کوه و این ابر و این خاک و آسمان را از یاد مبر!
بگو، کی می‌رسد باران؟

برق که اومد ...

 

 

 ایستگاه متروی کرج

یک‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳
ساعت ۱۸:۲۵

هوا سردِ بدفرمِ ناجوانمردانه!

هوا دلگیر، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر

هنوز ده دقیقه به رسیدن قطار مونده
از این طرف سکو به اون طرف تند و تند می‌رم
برمی‌گردم دوباره

توی فرو رفتگی ستون، زن جوانی با پسرک پنج شش ساله‌اش در حال لرزیدن

آقا ساعت چنده؟
- شیش و بیست و نه
قطار کی میاد
- شیش و سی و شیش

چقدر سرده!
پسرک: مامان یخ کردم

مردی نزدیک می‌شود، پسر جان چرا به حرف مادرت گوش نمی‌کنی؟
پسرک: گوش می‌کنم
دو طرف کاپشن پسرک را می‌گیرد و زیپ را بالا می‌کشد.
چرا زیپتو باز می‌زاری؟

مادر: آقا همیشه همینه، گوش نمیده هر چی بهش می‌گم.

گوش کن به حرف مادرت

مادر: این همه لباس پوشیدیم، باز هم سردمونه

مرد رو به من: سوز گدا کُشه‌ها
آقا یادته می‌گفتن سوز گدا کش

- بله شنیده بودم

مرد: من الان شیش تا پیرهن و ژاکت و کاپشن و جلیقه پوشیدم، گرم نمی‌شم

من سری تکان دادم؛
یک لایه اول ضخیم، یک پولار و یک کت بی‌آستین خیلی خوب تنمه.
لباسهای کوهمو پوشیدم
کلاه بافتنی خانم برومند هم سرمه، یک دستمال هم دور گردنمه که تا روی بینی کشیدم بالا، وضعم خوبه و فقط دستام یخ کرده.

زن رو به من: حالا این همه لباس پوشیدم، چقدر طول می‌کشه اینا رو در بیارم از تنم!

- خیلی

مرد: نه خانوم سه سوت درمیارم

زن: نه بابا نیم ساعت طول می‌کشه بخوام همه رو در بیارم.

- خب حالا برای چی می‌خواین در بیارین، سرده هوا سینه پهلو می‌کنین، مریض می‌شین

سعید آقا اصرار می‌کنه

- سعید آقا ؟

به بچه اشاره می‌کنه، باباش
حالا تازه پکیج‌مون هم پریروز سوخت، برق که رفت، وقتی اومد جرقه زد دیگه روشن نشد.
خونه سرد مثه یخچال شده

مرد انگار می‌خواست بفرما بزنه که بفرمایین خونهٔ ما و از این حرفا، دهنشو باز کرد که به نظرم روح سعید آقا جلوی چشماش چرخی زد و ساکت شد!

تلفن تعمیرکار پکیج رو از تو گوشی درآوردم بهش دادم.

مردِ زیاد پوشیدهْ انگار  سرما رو فراموش کرده، داره سناریوی درآوردن لباس زن در سه سوت رو تو ذهنش مرور می‌کنه و سوز گدا کش هم بهش کارگر نیست.

قطار آروم وارد ایستگاه میشه!


سوار می‌شم، روکش های کثیف و چرک‌مُرد صندلی‌ها دوباره چشمک می‌زنن.


ایرپاد و میزارم تو گوشم، چشامو می‌بندمو علیرضا قربانی گوش می‌کنم.