هفته پیش پیشنهاد وحید رو نتونستم رد کنم، شب جمعه، چشمه پیازچال و صبح جمعه میریم توچال!
برنامه رو به مهدی گفتیم که او صبح بچهها رو از جمشیدیه بیاره بالا و ما هم تا ۸ صبح بخوابیم، آخ که چه رویایی! پس از دو هفته پر تب و تاب ، واقعا اینو لازم داشتم.
مهدی بدش نمیومد با ما باشه، ولی برنامه ریخته شده بود. زنگی به فریدون و او هم سریع اعلام آمادگی کرد.
۴ بعد از ظهر، پارک جمشیدیه.
وحید رو تجریش سوار کردم و عمو فری هم وقت شناس مثل همیشه منتظر ما بود.

چادر رو ۲ تیکه کردیم و راه افتادیم، نرمک نرمک تا اردوگاه و بعد هم تا چشمه.
تا حالا، وقت موز خوردن عکس نگرفته بودم
مگسهای ریز مارو کشتن تا چادر رو سرپا کردیم
هوای خنک، چشمه پیازچال که پرآب تر از همیشه بود و خلوت کوهستان.

اول چای، بعد فری دنبلان سیخ کرد و روی آتش گرفت و کباب کرد، من به دلیل اصل اعتقادی که مزه رو به جای غذا نباید خورد، رفتم سراغ پلو و خورش فسنجون، مال هانی، که عالیه.
یه چرت کوچولو و فری که معلوم نیست تو چه فکریه
عکس یادگاری من و فریدون و وحید
فریدون ساعت ۱۰ رفت تو کیسه خواب تا ۵ پاشه و بره توچال، من و وحید هم رفتیم سر گردنه، تا تهران رو از اونجا دید بزنیم، برمیگشتیم که یک گروه از راه رسیدند و سرپرست اونها (بهمن) که با آرامکوه و ویکیپاکوب آشنا بود منو شناخت و نیم ساعتی گپ زدیم، رفتند که شب رو روی گردنه بخوابند، ما هم یه کم آواز خوندیم، جوک واسه هم تعریف کردیم و نمیدونم کی خوابیدیم.
هشت و نیم صبح بود که صدای بهمن و مسلم رو شنیدیم که زودتر از بقیه راه افتاده بودند، بیدارمون کردن، بساط صبحانه رو برای بچهها آماده کردیم که ساعت ۹ رسیدن، ما چادر رو جمع کرده بودیم و سر و صورتی شسته بودیم.
۰۹۴۵ راه افتادیم و ۱۲۳۰ روی قله توچال بودیم.
به این آرامش جدا احتیاج داشتم
فرامرز سلام، یه شعر زیر این عکس میزاری؟ لطفا!

رفقای این برنامه:
فریدون عشقی، مسلم زمانینژاد، مهدی کاسبیان، بهمن عشقی، مهری و محمود عسگری، فایزه باقرزاده، وحید افشارمنش و عباس ثابتیانعکسهارو وحید عزیز گرفته