Saturday، December 19، 2009

پیام مرکز جهانی توسعه کوهستان ها به مناسبت روز جهانی کوهستان

مدیریت بلایا در کوهستان - ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

دوستان عزیز
روز جهانی کوهستان فرصتی را برای ما پدید می‌اورد تا به دوستان و هم‌کاران خود در هیمالایای هندوکش و در سایر نقاط جهان برای هشدار دادن نسبت به اهمیت پایداری محیط‌های کوهستانی بپیوندیم، و فرصت‌های توسعه کوه‌ها را برجسته کنیم و مشارکتی را سازمان‌دهی کنیم که امکان تغییرهای مثبت در کوه‌ها و سرزمین‌های بلند را فراهم می‌کند.
تم امسال (۲۰۰۹) روز جهانی کوهستان «مدیزیت بلایا در کوهستان» است، هدف از انتخاب این تم، بالا بردن آگاهی عمومی از خطرهای رو به افزایش طبیعی در مناطق کوهستانی و آسیب پذیری کوه‌نشینان در برابر این بلایاست.
این شعار، توجه سیاست‌سازان را به لزوم تغییر استراتژی سازگاری محیط‌های کوهستانی با هدف کاهش خطر بلایا در این نقاط، جلب می‌کند. به عنوان مثال، مدیریت پایدار آب، کشاورزی، جنگل‌ها و مرتع‌ها باید به عنوان اجزای کلیدی کاهش خطرها در ابعاد ملی و منطقه‌ای، مانند زنجیره‌ای از تدبیرها و سیاست‌ها مورد توجه جدی قرار گیرند.
با توجه به آمار فزاینده‌ی بلایا در هیمالایای هندوکش، مانند زمین لرزه‌ی کشمیر در سال ۲۰۰۷، زمین لرزه‌ی چین در سال ۲۰۰۸، سیل کوشی در ۲۰۰۸، و توفان موسمی آیلا در ۲۰۰۹، به نظر میرسد که تم سال ۲۰۰۹ به‌جا و با هوش‌یاری انتخاب شده است.
بسیاری از جامعه‌های کوه‌نشین در منطقه‌ی هیمالایای هندوکش، زیر تهدید زمین لرزه‌، رانش زمین، بهمن و سیل زندگی می‌کنند. کشورهای عضو ICIMOD در منطقه، در کناز آسیب‌پذیرترین کشورهای جهان در برابر بلایای طبیعی هستند، هرسال، به‌طور میانگین، بیش از ۲۰۰۰ نفر در این مناطق به دلیل بلایای طبیعی جان خود را از دست می‌دهند.
مردم کوه‌نشین از جمله‌ی کسانی هستند که بیشترین آسیب را از گرمایش جهانی، جتانی شدن اقتصاد و مهاجرت، دیده‌اند.
این پدیده به ویژه در هیمالایای هندوکش دیده میشود که یخجال‌ها با سرعتی بیش از آن‌چه پیش‌بینی شده بود، ذوب می‌شوند.
این پدیده به ویژه در هیمالایای هندوکش دیده میشود که ذوب شدن یخچال‌ها با سرعتی بیش از آن چه پیش بینی شده است، انجام می‌گیرد. زیست‌بوم‌ها و زیست‌نظام‌ها (اکوسیستم) فرسوده میشوند و جوامع کوه‌نشین به‌طور فزاینده‌ای به گرسنگی و قحطی دچار می‌شوند. جهانی شدن و تغییرات اقلیمی اثرات نامطلوبی بر روی پایداری زیست‌نظام شکننده‌ی کوه‌ها و سرزندگی کوه‌نشینان خواهد داشت.
بر اساس آخرین گزارش ها، پیش‌بینی می‌شود شدت بروز خطرات وابسته به آب در منطقه‌ی هیمالایا فزونی گیرد و این به دلیل افزایش بارش‌های موسمی مانسون و نیز پس نشستن یخچال‌ها است که هر دو ناشی از تغییرات آب و هوایی است.
ما باید هوشیار باشیم که تغییر الگوی بارش‌ها و ذوب یخچال‌ها، سبب آسیب‌پذیری بیشتری خواهد شد که سیلاب‌ها و خرابی‌هایی را فراتر از مرزهای ملی موجب می‌شود. در حالی که زندگی مردم کوه‌نشین، عملا شکننده و آسیب پذیر است، این تغییرات، اثرهای نامطلوبی بر روی سرچشمه‌ی رودهای منطقه نیز خواهد نهاد، و آن‌چه که ما نیاز داریم، افزایش بهبود پذیری و هم انعطاف پذیری جامعه‌های کوه‌نشین است تا آسیب‌پذیری آنها و هم مردم ساکن پایین دست‌ را کاهش دهیم.
همانند مناطق دیگر جهان، برای کاهش بلایا، به اقدامات مهمی نیازمندیم:
نظام هشداردهی سریع، تهیه‌ی نقشه‌ی خطر، آگاهی دهی و گسترش آمادگی مقابله با خطرها
سازگاری در کوهستان؟ ما باید از تجربه‌ا‌ی که کوه‌نشینان در خلال نسل‌ها برای مقابله با خطرها به دست آورده‌اند، بیاموزیم!، اهمیت زیادی دارد که مدیریت خطر بروز بلایا در کوهستان با برنامه‌های توسعه هم‌راه و هماهنگ باشند
ارزش‌یابی آسیب‌پذیری برای پژوهش در مورد خطرها، شرایط محیط‌های کوهستانی و سرزمین‌های پایین دست، ضروری است. این ارزیابی به جنبه‌های زمین‌شناسی، آب شناسی، شناسه‌های آب و هوایی منطقه و عوامل اجتماعی- اقتصادی می‌نگرد.
ICIMOD، سرگرم کار برای گسترش اقتصادی و زیست‌محیطی زیست‌نظام کوه‌هاست تا شرایط زندگی کوه‌نشینان را ارتقا دهد. ICIMOD تمرکز بر روی خطرها و بلایا را که با شرایط اقلیمی و آب و هوایی ناسازگار مربوط است، برگزیده است، مانند بارش‌های شدید، طغیان دریاچه‌های یخچالی - GLOFs، سیل‌های منطقه‌ای و سیلاب های ناگهانی. برای معرفی بهتر خطرهایی که جامعه‌های کوهستانی را تهدید می‌کند و به منظور آشنا ساختن آنها با طبیعت چنین خطرهایی که می‌توانند به فاجعه‌هایی بینجامند، ICIMOD سلسله فعالیت‌هایی را در چهارچوب «کاهش خطر بلایا و انعطاف پذیری کوه‌نشینان» در دستور کار قرار داده است، از جمله‌ی این اقدام‌ها،
ارزش‌یابی آسیب‌پذیری و ایجاد انعطاف پذیری در برابر خطرهاست،
تخمین اثر تغییرات آب و هوایی بر روی زیست نظام‌ها، خطرهای طبیعی و سلامت انسان‌هاست،
اجرای برنامه‌های آموزشی برای کاهش بلایا و تهیه‌ی ساختاری است برای تبادل دانش و تجربه در این راه،
به عنوان یک مرکز گسترش دانش و تجربه منطقه‌ای که ۸ کشور هیمالایای هندوکش را پوشش می‌دهد، ICIMOD بر آن است تا برای جای‌گزینی روش‌های کاهش بلایا در ابعاد ملی و منطقه‌ای و برای پاس‌داری از زندگی و سرزندگی، به یاری مردم کوه‌نشین بشتابد.
این کار با یاری و هم‌راهی موسسه‌های علاقه‌مند و متعهد، کشف و توسعه‌ی کاربرد ماه‌واره‌ها، شبکه‌ی امداد رسانی، تبادل تجربه‌ها و ایفای نقش به مثابه‌ی یک کانون دانش منطقه‌ای، شدنی است.
ما اعتقاد داریم با کار مشترک به همراه هم‌راهان ملی و جهانی خود و با تعیین نقش‌ها و وظیفه‌ها در بین خود، قادر خواهیم بود به هدف ایجاد منطقه‌ای ایمن‌تر دست بیابیم.
Andreas Schild, PhD
Director General
International Centre for Integrated Mountain Development
(ICIMOD)
GPO Box 3226, Kathmandu, Nepal
Tel +977-1-5003222 Fax +977-1-5003277
Web www.icimod.org
ترجمه:عباس ثابتیان

Saturday، December 12، 2009

دومین اردوی دیواره نوردی و حضور دو مربی فرانسوی از سازمان GHM

شرکت کنندگان در این جشنواره:

استان لرستان (خرم آباد): پویا جعفری، داریوش ابدالی

استان قزوین: مهدی هاشمیان، فرشاد میجوجی، مهدی رزاقی

استان مرکزی (اراک): عباس محمدی، پژمان زعفری

استان کردستان (قروه): رحمان مرادیان، مهدی عباسی، سامان مفاخری

استان تهران (گروه همت شمیران): بویه سادات نیا، سعید طاهری

استان تهران (باشگاه آرش): حسین هیزم کار، حسن گرامی، مسعود زینالی و امیر ...

استان تهران (باشگاه دماوند): وحید طهوری، علی کریمی

مربیان: آنتوان کایرول، فرانسوا برنارد (بن)

سرپرست: فرنوش رئیسی

مسئول فنی: حسن گرامی

مسئول تدارکات: فاطمه حبیبی


مسیرهای گشایش یافته:

قروه: سامان (یک طول)، قاجر (سه طول)

خرم آباد: ابهام (یک طول)، کلما (چهار طول)

قزوین: کمین (یک طول)، شاخ (دو طول)، قزوینی ها (یک طول)

اراک: کیانا (پنج طول)

تهران- آرش: لانه عقاب (چهار طول)

تهران- کلوپ دماوند: حادثه در اثر پاندولی و آسیب دیدگی اعضای آن باشگاه

تهران- همت شمیران: سه پاندول (دو طول)، همت شمیران (یک طول)

فرانسه: سکانس فتو (چهار طول)

فرانسه- کرج (مسیر مشترک): افشین (شش طول)

سه شنبه 26/08/88

ساعت 7:30 حرکت به سمت تنگه کرکوه

ساعت 8:30 ابتدای تنگه (دره همانند تنگه ساواشی ولی بدون آب)

ساعت 9:45 انتهای تنگه و رسیدن به دیواره حدود 200 متری کرکوه با جنس سنگ کنگلومرا (نوعی سنگ رودخانه ای که توسط نوعی سیمان به هم متصل شده اند)

بعد از بررسی دیواره و شناسایی، یک تیم به انتخاب مسئول فنی جشنواره آقای حسن گرامی، متشکل از آقایان حسین هیزم کار، عباس محمدی، من (افشین رمضانی) و خود مسئول فنی (حسن گرامی) جلسه فنی برگزار گردید که طی آن به این نتیجه رسیدیم که این دیواره برای کار این کلاس و گشایش مسیر مناسب نمی باشد؛ لذا کادر فنی مشخص شده – به جز آقای محمدی- به همراهی دو تن از کوهنوردان و سنگنوردان شهرستان سنگسر راهی شناسایی دیواره دیگری برای این کار شدیم.

ابتدا دیواره کافرقلعه در شمال غربی سنگسر را مورد بررسی قرار دادیم که حدود 2 ساعت به طول انجامید و به علت دسترسی سخت آن مورد تأیید واقع نشد. دومین دیواره ای که مورد بررسی قرار گرفت، دیواره دربند بود که آن نیز به دلیل وسعت کمش در اولویت قرار نگرفت.

اما بعد از دیواره دربند به دیواره دیگری به نام سنگسر سل رفتیم که ضمن دسترسی آسان، بسیار مناسب
-نه برای کلاس دیواره نوردی و جشنواره- بلکه برای صعود و گشایش مسیر سنگنوردان و دیواره نوردان بود. بنابراین قرار شد کلاس برای روز بعد به سنگسر سل انتقال داده شود. در انتهای روز خسته از کار پیدا کردن دیواره مناسب به کمپمان در اطراف سنگسر برگشتیم.

ساعت 20:30 نیز کلیه اعضا برای حضور در کلاس تئوری در سوئیت سرپرست به همراهی دو مربی فرانسوی، به نامهای فرانسوا برنارد و آنتوان کایرول حاضر شده و طی دو ساعت به مرور تکنیک های دیواره نوردی و دیدن عکسهای سفرهای مربیان فرانسوی پرداختیم و در انتها ساعت حرکت در روز بعد برای رفتن به سمت دیواره 7:30 صبح تعیین گردید.

چهارشنبه 27/08/88

طبق قرار از پیش تعیین شده ساعت 7:30 توسط یک دستگاه مینی بوس که در اختیار کلاس بود و چند وسیله شخصی راهی منطقه دربندسر و دیواره سنگسر سل شدیم. حدود نیم ساعت طول کشید تا تیم از کمپ 1 کیلومتر جاده آسفالت و حدود 8 کیلومتر جاده خاکی را طی کند.

از پایین دیواره و کنار جاده به بررسی شکافها و مسیرها پرداختیم. بعد از 20 دقیقه کوه پیمایی و کشیدن کوله های سنگین لوازم فنی به پای دیواره رسیدیم. بعد از رسیدن به بررسی دقیق تر شکافی که از پایین مدنظر داشتم، پرداختم لوازمم را پای مسیر گذاشتم و برای دیدن مسیرهای دیگر اعضا به این طرف و آن طرف دیواره سرک کشیدم.

عباس محمدی و پژمان زعفری در سمت چپ ما شکافی انتخاب کردند و بی درنگ مشغول به صعود شدند. در سمت راست و کمی دورتر دو مربی فرانسوی نیز شکاف خوبی برای صعود پیدا کرده بودند. به اندازه همه کرده ها و تیم های دو / سه نفره شکاف بود و حتی تنوع در انتخاب!

همطناب های من نیز به پیشنهاد مسئول فنی، 2 نفر از سنگنوردان سنگسری به نامهای محمد مخمس و فرید رضائیان بودند. با کمبود لوازم فنی و تمرین کم سنگنوردی، یکی از مسیرهای سخت را شروع به صعود کردم و بعد از حدود 20 – 15 متر صعود، یکی از ابزارهایم در رفت و با پاندولی 7 متری بر روی ابزار بعدی (ترای کم شماره 5/0) متوقف شدم. به پایین برگشتم که ناگهان وحید طهوری که در 3-4 متر سمت راست ما در حال گشایش مسیر و در حمایت علی کریمی بود، پاندول شد، میانی اولش که یک کیل ریز بود درآمد، میانی دوم که یک منقار سنگی بود و از زمین خوردنش با آن شدت جلوگیری کرد به ناگهان شکسته شد، علی هم که برای دینامیک کردن حمایت مقداری به بالا پریده بود سنگی حدود 500 کیلو به سرش اصابت کرد و او را واژگون کرد. حتم دارم اگر علی روی زمین بود له می شد! وحید هم که ابزارهای پایین ترش را در شکاف همان سنگ گذاشته بود در رفت و بر روی زمین افتاد.

همه به سمت آن دو شتافتیم که متوجه شدیم آسیب جدی ندیدند، انگشت های علی زخم شد و گردنش درد گرفته بود، وحید نیز تاندون مچ پایش کشیده شد. کاری به آن صورت انجام نشد و در هوای خیلی سرد در ساعت 16:00 گشایش را نیمه کاره رها کرده و به پایین برگشتیم.

در این روز، سه مسیر به اتمام رسید، 1- مسیر قاجر (دیواره نوردان گروه قاجر – قروه با درجه سختی 9/5)، 2- مسیر کلما (دیواره نوردان خرم آباد با درجه سختی 9/5) و 3- مسیر سکانس فتو (دیواره نوردان و مربیان فرانسوی با درجه سختی b 10/5)

شب نیز حدود ساعت 20:45 جلسه فنی و آموزشی به صورت تئوری در سوئیت سرپرست برگزار شد. بن و آنتوان مطالب مفیدی را در راستای بهتر صعود کردن اعضای کلاس ایراد کردند و زحمت ترجمه صحبت هایشان را آقای محمد تقی بهره ور می کشید؛ اگرچه ایشان بر خلاف مربیان فرانسوی اخلاق تند و رکی داشتند، اما نبودشان را نمی شد تحمل کرد!

اعضایی که مسیرهایشان تمام شده بود، گزارش صعود خود را دادند. بن و آنتوان نیز بعد از گزارش صعود خود گفتند که دو مسیر منطقی و خوب روی این دیواره بود که احتیاج به فکر و آینده نگری داشت: 1- مسیری که خودشان گشایش کردند و 2-مسیری که من انتخاب کرده بودم و ضمن آن از من خواستند که اجازه دهم فردا روی مسیر کار کنند. علیرغم میل باطنیم پذیرفتم.

هوا نیز که از صبح در حال بارش برف بود در آخر شب و در ارتفاع پایین کمپ به باران مبدل شده بود و تا صبح بارید.

پنجشنبه 28/08/88

طبق صبحت شب قبل، قرار حرکت ساعت 7:30 بود اما به دلیل بارش باران، رفتن به تعویق افتاد. افراد احضار شدند و روی نرده یکی از پنجره ها مشغول آموزش و نصب پرتالج شدیم. در این حین یکسری از اعضای جدید نیز به کلاس اضافه شدند. تا حدود ساعت 9:30 که هوا بهتر شد، در هوای آزاد به تبادل تجربیات مشغول بودیم.

بعد از آن به سمت دیواره سنگسرسل به راه افتادیم. در پای دیواره با پیشنهاد خوب آقای بن و آنتوان روبرو شدم. از من خواستند که با آنها بر روی ادامه مسیر کار کنم. با کمال میل پذیرفتم و آنتوان دو طنابه شروع به صعود اولین طول کرد. چند متر بعد از آخرین نقطه ای که من در روز قبل رسیده بودم، کارگاه زد. من و بن هم به فاصله کمی و هر یک روی یک طناب نیز استارت صعود خود را زدیم.

هر دو تقریبا هم زمان به کارگاه اولی که آنتوان زده بود رسیدیم. درجه سختی آن 10/5 بود اما مسیر
ابزار خور مناسبی نداشت. طول این مسیر 41 متر شد.

طول 2 را نیز مجدد آنتوان شروع کرد و با گذشتن از یک سه جاف 30 متری و کمی بالاتر از آن یک کارگاه خوب و راحت دایر کرد و همانند طول اول من و بن به کارگاه دوم رسیدیم.

در این طول دیگر استرس طول اول را نداشتم و راحت صعود می کردم. این طول نیز 43 متر شد.

طول 3 را نیز آنتوان سر طناب رفت. 45 متر و با درجه سختی 9/5

بن طول 4 را سر طناب شروع کرد. درجه سختی که برای این طول دادند bc 10/5 بود. بعد از گذشتن از یک شکاف بزرگ که به راست و بالا می رفت و عبور از یک کلاهک کوچک، کارگاه خود را در یک تاقچه کوچک زد. در این فاصله با آنتوان در مورد تکنیک های صعود و شیوه کارگاه زدن های مطمئن در گشایش مسیر صحبت کردیم و طبق معمول و این دفعه با آنتوان به طور همزمان این طول را گذراندیم. بن در کارگاه نمی دانم چه می کرد که فراموش می کرد طناب مرا جمع کند! و در واقع فهمیدم که آنتوان خیلی خوب حمایت ته طناب را انجام می داد.

بن کارگاه طول 5 را روی تنه یک درخت در وسط دیواره زده بود. این طول حدود 47 متر و با درجه سختی c 10/5 بود و مانند طول اول ابزار خور خوبی نداشت و کمی بیشتر طول کشید.

بن طول ششم را بعد از گدراندن یک کراکس 9/5 در یک شیب حدود 75 درجه تا خط الراس انتهای دیواره ادامه داد. در طی کل مسیر هر کس در ته طناب موظف به جمع کردن ابزارها روی طناب خود بود.

فرندی که بر روی طناب من بود، گیر کرده و کمی وقت مرا گفت. ساعت 15:25 دقیقه هر سه در انتهای دیواره یکدیگر را در آغوش گرفتیم. بدین ترتیب تیم سه نفره ما در حدود 5/4 ساعت 6 طول طناب به متراژ حدود 220 متر گشایش کرده بود. این دو مربی در طی مسیر از ابتدا تمام نکاتی که به نظرشان مناسب بود به من گوشزد می کردند و این برای من خیلی خوب بود.

آنتوان گفت که می خواهیم به دو دلیل به تو جایزه بدهیم یکی به خاطر انتخاب مسیر و دوم به خاطر اینکه هنگام صعود باری بر روی دوش ما نگذاشتی. او گفت اسم این مسیر را "افشین" می گذاریم. با کمی تعارف بازی ایرانی از آنها تشکر کردم و راه بازگشت را از مسیر روز قبلشان و کارگاههای فرود آن در پیش گرفتیم و ساعت 16:05 به پایین برگشتیم.

از این صعود می توانم بعنوان یکی از بهترین خاطرات سنگنوردی و دیواره نوردی خود یاد کنم.

شب را نیز طبق معمول در سوئیت سرپرست بعد از دیدن فیلم پیمایش قطب به جلسه و کلاس آموزشی نشستیم. یکی از بحث های آن شب در مورد نحوه درجه سختی دادن مسیرهای سنگنوردی و دیواره نوردی بود. مربیان فرانسوی ما اعتقاد داشتند که سر طناب در گشایش مسیر و زدن ابزار میانی نمی تواند درجه سختی درستی بدهد و آن به دلیل استرسی است که دارد و نفر ته طناب باید درجه درست را بدهد و تقریباً همه تعجب کردیم.

جمعه 29/0/88

این روز بعد از گرفتن یک دوش مختصر و خوردن یک املت جانانه که عباس و پژمان زحمت آن را کشیده بودند، به سرعت و البته با کمی تأخیر سوار مینی بوس شدیم.

هوا بر خلاف دو روز قبل صاف و آفتابی بود. اما من به دلیل آسیب دیدگی یکی از انگشتان دستم نتوانستم کاری انجام دهم، اما سایر دوستان روی مسیرهای یکدیگر تلاش هایی کردند و چند مسیر اسپرت هم رول کوبی شد.

در این روز میهمانهای زیادی همچون عباس محمدی (رئیس هیئت انجمن کوهنوردان ایران)، کاظم فریدیان، افشین یوسفی، محمد حاج ابوالفتح، مصطفی شکرآبی و پژمان معلم زبان فرانسوی انجمن کوهنوردان و سنگنوردان و مسئولین هیئت کوهنوردی و انجمن کوهنوردان سمنان و سنگسر

بعد از بازگشت از دیواره و صرف نهار، سوئیت ها را تحویل دادیم و برای مراسم اختتامیه راهی مرکز شهر سنگسر و سالن سینمای فجر شدیم.

مراسم با تلاوت قرآن، خواندن سرود ملی ایران و سرود ملی فرانسه آغاز و بعد از گزارش مسیرهای گشایش یافته توسط سرپرست و ارائه گزارش برنامه های انجام شده توسط آنتوان و بن در سراسر دنیا و قطب شمال و جنوب و همچنین تقدیر و تشکر از بانیان این مهم و سخنرانی تنی چند از آنها و نیز گشایندگان مسیرها خاتمه یافت.


به نقل از وبلاگ علم کوه - افشین رمضانی http://bigwall-k2.blogfa.com/


هشتاد و سومین نشست ماهانه‌ی انجمن کوه‌نوردان ایران

هشتاد و سومین نشست ماهانه‌ی انجمن کوه‌نوردان ایران

۱- اخبار کوه‌نوردی
۲- گزارش نوید عظیمی و احسان پرتوی‌نیا از گشایش مسیر کرج بر روی دیواره‌ی علم‌کوه
۳- یادبود علی اصغر امین‌نیا، پیش‌کسوت فقید کوه‌نوردی

سالن شهریاران جوان - استاد نجات اللهی - نبش ورشو
چهارشنبه ۱۳۸۸/۹/۲۵ از ساعت ۱۷ تا ۲۰

Sunday، November 22، 2009

«مدیریت بلا و فاجعه در کوهستان»


سال ۲۰۰۳، مجمع عمومی سازمان ملل متحد، روز ۱۱ دسامبر هر سال را که برابر با ۲۰ آذر است به عنوان روز جهانی کوهستان تعیین کرد و هر سال یک موضوع یا تم در ارتبات با گسترش پایدار کوه‌ها برای آن سال قرار می‌دهد.

تم امسال (۲۰۰۹) روز جهانی کوهستان، «مدیریت بلا و فاجعه در کوهستان» است.

کوه‌ها، جاهای خطرناکی هستند، بسیاری از ساکنان محیت های کوهستانی همواره در برابر تهدید زمین لرزه‌ها، آتش‌فشانی کوه‌ها، رانش زمین، بهمن و سیل‌آب‌ها هستند، ولی دلیل‌های زیاد دیگری هم مردم کوه‌نشین را به زیستن در چنین شرایط شکننده، ناپایدار و آسیب پذیری وادار می‌سازد، از جمله پیوندهای خویشی، قومی و اجتماعی و در پس آنها، نگرشی و اندیشه‌ای دیگرگون از خطر و سرانجام تنگ‌دستی و فقر.
روز جهانی کوهستان، امسال در نظر دارد تا آگاهی عمومی در مورد خطرهای طبیعی در مناطق کوهستانی و آسیب‌پذیری جامعه‌های کوهستانی را بالا ببرد، جلب توجه کافی به کشاورزی پایدار، مرتع‌ها، چرای دام و جنگل‌بانی، پابه‌پای نیازی که به گسترش هدف‌ها و روش‌ها در مقیاس ملی وجود دارد، به عنوان نکات کلیدی برای کاهش خطرها و مدیریت بلاها و فاجعه‌ها در محیط‌های کوهستانی به شمار می‌روند.

انجمن کوه نوردان ایران، از سال ۱۳۸۴ هر سال به این مناسبت، همایش هایی برگزار کرده و با کارهایی مانند انتشار مقاله و اجرای برنامه های پاک سازی کوهستان، کوشیده است توجه همگان را به مسایل کوهستان و ضرورت حفاظت از این محیط های باارزش، جلب کند.

همایش های تهران، با همکاری باشگاه فرهنگی ورزشی آرارات ، و با عنوان «جشن کوهستان» برگزار می شود که به فرصتی برای دیدار پیش کسوتان، اعضای گروه های کوه نوردی، و دیگر دوستداران کوهستان بدل شده است.
بیستم آذر امسال، مصادف با جمعه است؛ ضمن دعوت از دفترهای نمایندگی انجمن در شهرهای گوناگون برای اجرای برنامه هایی به مناسبت روز جهانی کوهستان در روز یاد شده ( یا روزهایی نزدیک به آن)، از همه ی اعضای انجمن درخواست می کنیم پیشنهادهای خود را به منظور برگزاری هرچه بهتر مراسم این روز با ما در میان بگذارند.

Saturday، November 21، 2009

پایان جشنواره‌ی سنگ‌نوردی و گشایش مسیر انجمن


جشنواره‌ی سنگ‌نوردی و گشایش مسیر انجمن کوه‌نوردان ایران روز گذشته با موفقیت پایان گرفت.
در طول ۴ روز برگزاری این جشنواره ۱۴ مسیر گشایش شد.

گزارش کامل این رویداد بزودی در سایت انجمن و آرامکوه منتشر خواهد شد.

Saturday، November 14، 2009

مجمع عمومی انجمن برگزار شد

مجمع عمومی انجمن کوه‌نوردان ایران بر اساس دعوت قبلی در تاریخ ۱۳۸۸/۸/۲۰ در سالن شهریاران جوان برگزار شد.
در این نشست:
عباس محمدی گزارش فعالیت‌های یک سال گذشته‌ی انجمن را ارایه کرد.
بهزاد ترکاشوند، بازرس انجمن، گزارش خود را برای حاضران خواند.
ذبیح‌الله حمیدی عضو هیات مدیره و مسئول مالی انجمن گزارش داد.
عباس ثابتیان مسئول کمیته‌ی روابط عمومی و فرنوش رییسی مسئول کمیته‌ی فنی و آموزش هم گزارش عمل‌کرد یک ساله‌ی این کمیته‌ها را ارایه کردند.
در ادامه انتخاب بازرس برای یک سال آینده با حضور دو داوطلب، بهزاد ترکاشوند، بازرس قبلی و حسن نجفی برگزار شد که پس از شمارش رای‌ها، آقای حسن نجفی از گروه کوه‌نوردی لواسان به عنوان بازرس انجمن انتخاب شد.
در پایان گزارش صعود به دیواره‌ی غربی علم‌کوه و پرسش و پاسخ در باره‌ی این برنامه با حضور خسین بلنداختر، کیومرث کاویانی‌زاده، شیما پاشایی و اسماییل متحیرپسند ارایه شد.

Monday، November 09، 2009

برودپیک


قله ی برودپیک به ارتفاع ۸۰۴۷ متر در منطقه ی قراقوروم، نخستین بار در سال ۱۹۵۷به دست یک هیات اتریشی – آلمانی صعود شد. در این صعود از باربران ارتفاع و کپسول اکسیژن استفاده نشد، و به این ترتیب برودپیک نخستین هشت هزار متری بود که به شیوه ای نزدیک به «روش آلپی» صعود شد. هرمان بول(۱) یکی از بزرگ ترین کوه نوردان اروپا در سال های بعد از جنگ، و کسی که توانسته بود در نخستین صعود قله ی سرسخت نانگارپاربات در سال ۱۹۵۳ به تنهایی به قله برسد و به طرز مجزه آسایی از یک شب مانی در ارتفاع تقریبی ۸۰۰۰ متر جان به در برد، در این صعود شرکت داشت. بول پس از صعود موفقیت آمیز برودپیک، با کورت دیمبرگر(۲) به تلاشی آلپی برای صعود قله ی ۷۶۵۴متری شوگولیسا دست می زند. اما در ارتفاع ۷۱۵۰ متر یک نقاب برفی زیر پای بول می شکند و او به کام مرگ فرو می افتد. در گزارش زیر، دیمبرگر ضمن شرح صعود دو نفره در سال ۱۹۸۴به قله ی برودپیک، اشاره هایی دارد به نخستین صعود این قله و ماجرای مرگ هرمان بول.

توجه به روش های دو صعود، که یکی مربوط به نیم قرن و دیگری ربع قرن پیش هستند، و مقایسه ی آن ها با روش های «محاصره ای» و تجاری هیمالیانوردی ایرانی، می تواند برای ما پندآموز باشد.

ماجرای برودپیک

این چه چیزی بود که مرا پس از مدتی به اندازه ی یک نیمه ی عمر برای صعود برودپیک برگرداند؟ آیا می خواستم خاطرات نخستین صعود هیمالیایی خود را زنده کنم؟ آیا فقط این بود که بتوانم آن گردنه ی باریک که از آن می شد تا عمق خاک چین را دید، و آن قله با نقاب های برفی را یک بار دیگر در پیش روی خود ببینم؟ یا این که ببینم آیا طی این سال ها برودپیک تغییر کرده است یا نه؟ یا این که آیا من، یک فرد ۵۲ساله ، می توانستم ۸۰۰۰ متری خودم را هم چون ۲۵ سالگی صعود کنم ...؟ یا این در کل یک مبارزه ی جدید بود: صعود قله با جولی در یک تیم دو نفره به شیوه ی آلپی، با یک حمله ی شگفت، و غلبه ی مجدد بر آن با روشی متفاوت؟

در حقیقت همه ی این ها بود. اکنون درحالی که با همراهم در ۷۵۰۰ متری زیر یک برج یخ غول آسا چایم را سر می کشم، و حال که پس از حادثه ی بهمن -که همه ی وجودمان را تکان داد- حواس مان ذره ذره به جای خود بر می گردد، تصاویر صعود ۱۹۵۷ در افکارم با زمان حال در هم می آمیزد. همین که جولی و من به ۷۰۰۰ متری رسیدم، ناگهان چیزی یافتم...، این میخ تغییر شکل یافته و زنگ زده ...، این میخی است که من آن را می شناسم؛ یک میخ حلقه دار سنگین آهنی که برای یخ و سنگ هر دو خوب بود، مربوط به سال های ۱۹۵۰ و چیزی که این روز ها دیگر هیچ کس از آن استفاده نمی کند. هنوز به یاد دارم که چگونه هرمان بول ۲۷ سال پیش، آن را برای ثابت کردن چادر کمپ سوم مان کوبید. او به خاطر این که این میخ در سنگ آهک ترد و شکننده ی این جزیره ی سنگی کوچک در ارتفاع ۷۰۰۰ متر که ما آشیانه ی عقابش نامیده بودیم، نمی نشست فحش داده بود.

اما سرانجام در غروب ۲۸ می ۱۹۵۷ ، کمپ حمله ی ما برای قله آماده بود! آماده برای آن کار بی پروا: برودپیک، نخستین هشت هزار متری به شیوه ی آلپی، بدون باربران ارتفاع و بدون اکسیژن، فقط جهار نفر بودیم: هرمان بول، مارکوس شموک ، فریتز وینتر شتلر و من – بنیامین گروه(۳). نخستین برنامه ی هیمالیای من – یک رویا! با هرمان بول بزرگ، بت یک نسل کامل از کوه نوردان – مردی که به تنهایی بر غول یخی نانگاپاربات غلبه کرده بود. نانگاپاربات این کوه برهنه ۸۱۲۵ متری که تا آن موقع جان ۱۴ نفر را گرفته بود. او پس از رسیدن به قله مجبور شده بود که تمامی شب را روی طاقچه ای کوچک در ۸۰۰۰ متری به سنگ تکیه دهد، شب مانی ای که هیچ کس دیگر از مانند آن جان به در نبرده و بازنگشته بود.

اما گرده ی غربی برودپیک: روز پس از برپا کردن چادرگاه حمله در ۷۰۰۰ متر، ۲۹ می ۱۹۵۷، ما راهی قله شده بودیم، ماجرایی که محکوم به شکست بود. به دلیل فاصله ی زیاد باقی مانده – بیش از ۱۰۰۰ متر – ما شب هنگام، در سرمای وحشتناک ۳۰ درجه زیر صفر جبهه ی غربی راه افتاده بودیم. این سرما ساعت ها ادامه داشت، حتی هنگامی که همه ی دور و بر، تمامی قله ها مانند ک۲، با آقتاب صبح گرم شده بودند. در آن روزها کفش دو پوش درکار نبود و پنجه های هرمان بول و مارکوس شموک یخ زده بود. بعداً من مجبور شده بودم آن ها را در کمپ اصلی معالجه کنم(یک ماه پیش از حرکت، هرمان بول به من لقب دکتر داده بود؛ من دوره ای برای شکستگی ها گذرانده بودم و ۲۷ کیلو تدارکات پزشکی با دستور مصرف آن ها آورده بودم). با این حال ما به برجک شمالی یال طولانی قله، یک جور قله ی کاذب در ۸۰۳۰ متر، رسیده بودیم. در آنجا دیده بودیم که انتهای جنوبی یال، درست یک ساعت آن طرف تر، ۲۰ متری بالاتر بود. آنجا ، بالای سرمان قله ی حقیقی برودپیک سر برافراشته بود . دست نیافتنی ، زیرا بسیار دیر بود! نا امید و ناراضی از کار دست کشیده و یک راست به کمپ اصلی برگشته بودیم تا برای تلاشی دیگر تجدید قوا کنیم.

به خاطر آن ۲۰ متر، قله را بار دیگر – در ۹ژوئن ۱۹۵۷ صعود کرده بودیم. این نخستین صعود قله بود، چرا که فقط در آن موقع، در بالاترین نقطه ی کوه ایستادیم.تقریباً ۷ بعدازظهر بود که هرمان بول و من پا بر قله گذاشتیم، و خورشید بسیار پایین بود... .

«این لحظه ، لحظه ی حقیقت وصف ناپذیر بود. آرامش فضا دور و برمان، و خود آرام. لحظه ی تکمیل نهایی بود. خورشید، لرزان در افق فرو شد. آن جا در آن پایین شب بود، و زیر آن، جهان. فقط این بالا، و برای ما، روشنایی وجود داشت. آن سو، قله های گاشربروم با حالتی جادویی می درخشیدند، و کمی دورتر شوگولیسا. درست روبرو، ک۲ سر عظیم وتیره ی خود را به سمت آخرین انوار خورشید بلند کرده بود. همه ی رنگ ها در یک پرتو نرم مخملی غرقه شدند. برف را نارنجی پر رنگ فراگرفت و آسمان لاجوردی تمام عیار بود. به دور دست که نگریستم، هرم عظیمی از تیرگی دیدم که بر فلات بی پایان و نامسکون تبت سایه انداخته بود تا در تیرگی فاصله های دست نیافتنی گم شود.

سایه ی برودپیک... . یک شعاع نورانی در بالا و از میان تاریکی به ما رسید و همان چند متر آخر قله ی ما را نوازش کرد . به برف زیر پا نگاه کردیم و با شگفتی به نظرمان رسید که می درخشد. آن گاه روشنایی رفت.»(۴) هنگامی که باز پایین بودیم، گروه دو قسمت شده بود. مارکوس شموک و فریتز وینتر شتلر عازم تلاشی آلپی روی یک هفت هزار متری در ان نزدیکی شده بودند، و هرمان بول و من می خواستیم با یک چادر که هر روز با خود بالا و بالاتر می بردیم، تا قله ی ۷۶۵۴متری شوگولیسا این « تیر سقف آسمانی » برویم. همه چیز به نظر خوب آمده بود، « کمپ سیار » ما خوب عمل کرده بودیم. در 6700 متر چادرمان را روی یال جا گذاشته و به طرف قله رفته بودیم . بیست و هفتم ژوئن بود. هرمان به طرزی عالی آماده و سرحال بود. صعود قله ای چنین عظیم ظرف فقط سه روز، به جای سه ماه؛ این برای او همچون یک رویا بود! اما تقدیر به گونه ای دیگر بود... .

«در فاصله ای کوتاه، یک تکه ابر کوچک از شیب پایین پای ما بالا آمد. تکه ابر بزرگ تر شد و ما و قله را در بر گرفت. بی هیچ مقدمه ای آسمان بر سرمان خراب شد. لایه های خاکستری مه به روی یال شتافت... راه مان را با دشواری از میان بوران می جستیم، و در این حال برای مقابله با هجوم دیوانه وار باد خم شده بودیم .» (۴)

این تغییر هوا، پس از آن صبح زیبا به نظر مان باور نکردنی آمده بود. بگذارید یاد داشت های روزانه ام را دنبال کنیم... «هرمان بول گفت که باید بلافاصله برگردیم ! طوفان رد پاهامان را پر می کند، و بعد روی نقاب ها خواهیم رفت. حق با او بود...، در ارتفاع ۷۵۰۰ متری روی یال شوگولیسا. این آخرین کلام هرمان بول بود. حادثه چند لحظه بعد رخ داد ... هوم! مثل این که نیزه ای بر پشتم نشست. زمین لرزید و سطح برف گویا در یک چشم به هم زدن فرو نشست. وحشت زده به سمت راست پریدم.» (۴)

درست زیر پای هرمان نقابی شکسته بود. اما من این را بعداً دریافتم؛ چون چیزی ندیده بودم، منتظر شدم و او نیامد. حادثه می بایست درست پشت سر من اتقاق افتاده باشد – او مسیر را گم کرده و پا روی یک نقاب گذاشته بود... اگر ما هم طناب بودیمآیا ممکن بود که او را نگه دارم ، یا من هم با او پایین رفته بودم ؟ حتی امروز هم پاسخ این سوال را نمی دانم – بسیاری اوقات روی این موضوع فکر کرده ام.

هرمان از جبهه ی شمالی شوگولیسا پرت شده بود، شاید در حدود ۵۰۰ متر، و با یک بهمن از نظر پنهان شده بود. تلاش های امدادی بعدی ناموفق مانده بود. من بابت خوش اقبالی خودم شکر می گویم که توانستم تمامی راه را به تنهایی برگردم – و تلاش خودم که به هیچ وجه تسلیم نشدم، نیز در این امر موثر بود. من در ارتفاع ۷۰۰۰ متری برودپیک میخی را نگه داشته ام که خاطرات هرمان بول را زنده کرده است ... تصویر محو می شود: بالای سرم برج یخ غول آسا قرار دارد، آسمان هنوز آبی است، اما ابرها باز نزدیک می شوند لیوان فلزی را در دست دارم و می دانم که اگر قرار است به جایی برسیم که آن میخ قدیمی را یافتیم باید بخت با ما باشد. دست کم ۴۰۰ متر شیب بهمنی را باید پشت سر بگذاریم... جولی دوباره می خندد، اثر شوک از چهره اش رفته است، چشم های سیاهش باز در زیر کلاهخود کوه نوردی آرام به نظر می رسد، و من درمی یابم که او تمرکز لازم برای پایین رفتن را باز یافته است. در عین حال او کسی است که هیچ گاه تسلیم نمی شود. در غیر این صورت ما نمی توانستیم اینجا باشیم، نمی توانستیم قله را صعود کنیم و نمی توانستیم از آن ساعات دلهره آور گذشته جان به در بریم.

بهمن پایین آمدن از یک هشت هزار متری همیشه یک گریز است، بازگشت به زندگی و انسان ها – اگر جه شخص در آن بالا، جایی که قله ها به آسمان می رسند، در جستجوی زندگی بوده، و در یک لحظه فراموش نشدنی آن را یافته است. برف عمیق و دیواره ی یخی زیر گردنه ی باریک ( در ۷۸۰۰ متری ) آخرین بقایای نیرویمان را می طلبید ، طول به طول حمایت به سمت پایین، به طرف چادر شب مانی که جایی در پای شکاف یخی به دیواره ی پر شیب میخ کوب شده بود و در تیرگی پیدا نبود . چادر فقط ۲۰۰ متر پایین تر از گردنه باریک بود، اما ما خسته بودیم و در شب به نظر می رسید که چادر یک دنیا با ما فاصله دارد . چه جستجویی بود، هر لحظه در شک که «حالا کجا؟» در میان صخره ها و دهلیزهای برفی و در نور ضعیف چراغ های پیشانی، این تنها کسانی که داشتیم! بالاخره آن را یافتیم، جزیره ی بیابانی ما در تاریکی، لکه ای سیاه و طولانی به نظر می رسید که به صخره های یالی تیز در بالای یک پرتگاه ۳۰۰۰ متری چسبیده بود. از آن جا می شد خطوط یخچال ها را در خاک چین تشخیص داد .

پایان مبارزه برای بقا- این گونه می پنداشتم! اما یک هشت هزار متری هنگامی از آن شماست که کاملاً پایین باشید. زیرا تنها در آن هنگام شما به آن تعلق دارید. هنگامی که جولی و من در چادر شب مانی به خوابی مرگ گونه فرو رفتیم، نمی دانستیم که فردا چه چیزی در انتظارمان است. بامداد، ساعت ۵:۳۰، از جایی صدای لغزیدن برف به گوش می رسد – بهمن؟ عجیب بود، ساعت ۱۰ شب گذشته که به اینجا رسیده بودیم، ستاره ها در آسمان می درخشیدند و هوای مشکوک رو به بهتر شدن گذاشته بود. باز به گوش رسید، آن صدا نمی بایست بهمن باشد، مگر این که... چنان که گویی برق به من وارد شده باشد، از جا پریدم، برف به در چادر کوفت، غرش کنان از آن گذشت و باز کوبید. نومیدوار پوش چادر را محکم گرفتم و خودم را به سمت کوه فشار دادم... «جولی!» اما او در کیسه خواب فرو رفته و صدای مرا نمی شنود، خدایا... اگر شب گذشته چادر را به کلنگ هایمان متصل نکرده بودیم، اکنون رفته بودیم...

غرش ضعیف تر می شود، با دشواری می توانم آدر نالین استنشاق کنم، چادر سر پا مانده است. با انگشتان لرزان و تا حدی که برایم مقدور است، با شتاب زیپ را باز می کنم: یک دیواره ی برفی جلوی در است، همه جا برف عمیق. به آرامی برف می بارد... در طول شب هوا خراب شده و ما به آن توجهی نکرده ایم! وضعیت فاجعه آمیز است و خطر فوق العاده – ۲۰۰ متر برف شیب بالای سرمان هر لحظه ممکن است فرو ریزد. برای یک لحظه نمی توانم چیزی بگویم، گویی افکارم منجمد شده اند، منجمد به دلیل این که مرگ رو در روی من است و راه فراری ندارم. شاید فقط چند دقیقه ای باقی مانده است... می ترسم به جولی بگویم، می ترسم که به او بقبولانم، اما حقیقت دارد: «جولی – همه جا بهمن است! باید بلافاصله راه بیفتیم! ظرف چند ثانیه باید از اینجا بیرون برویم! شاید دیگر خیلی دیر شده باشد، اما اگر بجنبیم ممکن است هنوز راهی باشد!» از چشم هایش در می یابم که به موضوع پی برده است، اما تا بلند شود سیل بعدی، همچون آبشاری، فرو ریخته است. از جا می پرم و با دستانم ضربه ای می زنم و توده ی برف را که به چادر فشار می آورد دو نیم می کنم: نیمی، از شیب پایین می رود و نیم دیگر داخل شکاف یخی کنار چادر می ریزد. چند دقیقه ای خلاص می شویم، و بعد سیل سفید مستقیماً به خانه نایلونی مان که محکم مهار شده است می زند. اما سطح جلویی چادر کوچک و محکم ما که در اصل برای یک نفر ساخته شده آنقدر کم است که بیشتر برف ها پیش از آن که حتی فشاری وارد آوردند به داخل شکاف یخی کنار آن می ریزند، و به این ترتیب از این بهمن هم جان به در می بریم. با این حال، در قسمت ورودی که شکاف یخی وجود ندارد وضعیت مصیبت بار است.

با وجود تمامی تلاش های من، برف به درون چادر- جایی که جولی با شتاب درحال جمع کردن چیزهای ضروری – شاید پیش از هر چیز پیدا کرذن کفش های خودش، می باشد راه پیدا کرده است. همه چیز به هم ریخته و در برف شناور است . برای یافتن چراغ حیاتی با شدت برف را می کنیم، نوعی شمارش معکوس برای یافتن چیزهای که جهت زنده گریختن از این کوه مطلقاً ضروری است، به شرط آن که با یک بهمن کارمان تمام نشود. خدا می داند! سیل بعدی سرازیر می شود!! تازه یک کفشم را پوشیده ام – خودم را به سمت توده ی برف پرت می کنم و دیوانه وار به موجی که به سمت چادر فرو می آید می کوبم. «جولی، مواظب باش کفش هایمان گم نشوند، بدون کفش کارمان تمام است!» چاره ای نیست، باید از این جا در برویم، در این جا آن قدرها دوام نمی آوریم! آمد – دوباره آمد، آن آبشار برف. برای هوا تقلا می کنم. کفش کجاست؟ لنگه کفش، در آن اعماق گم شده؟ نیمی از چادر از برف پر شده است. جولی خودش را بیرون می کشد، کفش هایش را پوشیده است – من خلاص شده ام، آن گاه: حالت جنون، «جولی، لنگه کفش من کجاست، آن را پیدا نمی¬کنم!» « یک لحظه پیش اینجا بود، نه، اینجا! «او برف داخل چادر را زیر و رو می کند، من قسمت ورودی را می کنم. بدون کفش، در یک ۸۰۰۰ متری، یعنی مرگ. چند دقیقه ای وحشت از خطر بهمن را فراموش می کنیم. «کورت – پیدا کردم!» و آن را به من می دهد. این عزیمت مخاطره آمیز در ۷۶۰۰ متر کار ساده ی پیدا کردن کفش را به صورت معجزه ای در آورد. این قضیه و وقایع روزهای بعد، به ما فهماند که ما یا هر دو می توانیم به پایین برویم و یا هر دو باهم نا بود می شویم. چادر، کیسه خواب ها و همه ی وسایلی را که برده بودیم، جا گذاشتیم. خوشبختانه هم طناب شدیم.

بیست دقیقه در برف عمیق بالای برج های یخی برودپیک در ۷۵۰۰ متر بودیم. خیلی نرفتیم. حدود ۶و ۱۵ دقیقه ی صبح یک بهمن عظیم درست بالای سرمان از دهلیزی در دیواره های یال فرو ریخت... . ... همه چیز می چرخد، پایین بالا است و بالا پایین، نیروهای وحشت زا، مقاومت بی معنا است. شتاب می گیری، از جا کنده می شوی، می چرخی، تلاش می کنی که نفس بکشی... دهان پر از برف، آن را تف می کنی، لحظه ای هوا می گیری، ناگهان دهان از برف پر می شود... دوباره هوا... مجدداً... اکنون به پایین برودپیک برده می شویم... شاید همین است، آخر کار... اما هنوز نه... هوا، تسلیم نشو... لحظه ای متوقف می شویم!... طناب را حس می کنم... در گردابی سرکش... اوه، جولی، تو هم... بدون کمک، گرفتار در دام گرداب، بدون پایان، تسلیم نشو... نباید تسلیم شویم، حتی در آخر کار... هوا... پیچش وحشتناک... کله معلق... ضربه... هوا... این گرد باد، هیچ کس نمی تواند جلودارش باشد... نمی خواهم.... باید مبارزه کرد تا بایستد.... و هوا.... یک ضربه... طناب کشیده می شود... .

نه، من نخواهم گذارد... محکم نگهدار... آرامش! آرامش!... آرامش. در میان قطعات یخ گیر کرده ام. بهمن گذشته است. آسمان آنجا است، آن بالا، آبی. می توانم حرکت کنم، می نشینم، قطعات یخ، طناب سفت کشیده شده... جولی کجاست؟ پیکرش بی حرکت بر پشت، دست ها باز، سر رو به پایین، روی شیب پایین من، صورتش را نمی توانم ببینم... جولی است! خدایا نمرده باشد ... فریاد می زنم: «طوری شده ای ؟» لحظه ای در بی نهایت... جواب بده! «خوبم اما نمی توانم تکان بخورم، لطفاً کمکم کن بالا بیایم!» صدای او، زنده است! کمی بعد او را از آن وضعیت در آوردم. هنگامی که من در میان قطعات یخ متوقف شدم، یهمن او را با سر پایین برده و او به پشت در آن وضع متوقف شده بود. مشکل می توانستم باور کنم؛ هر دو بدون آسیب دیدگی. بالای سرمان دیواری عمودی از یخ به بزرگی یک خانه می بینم که بهمن پیش از توقف از بالای آن آمده بود.

سیل برفی ما را ۱۵۰ متری روی برج های یخی غلطانده بود... بختی باوری نکردنی با ما بوده است. در پناه برج غول آسای یخی، روی برف چمباتممه می زنیم. دقایقی آخر هنوز در نظرمان هست، روحاً خورد شده ایم، اگر چه آسیب مهمی بر ما وارد نشده است. چای درست می کنیم و به تدریج آرام تر می شویم. جولی در بالای ران احساس ضرب دیدگی می کند و من بالای چشمم یک کبودی دارم. چیزی نیست. عینک برفم را از دست داده ام و بهمن دستکش های جولی را برده است... . جای این ها چیزی در کوله می یابیم، اما جای عینک نه، با این وجود این موضوع در حال حاضر آن قدر ها ما را آزار نمی دهد. دوباره و دوباره به یکدیگر می نگریم: واقعاً هر دو آن جا بودیم! بدون طناب هر کدام از ما ممکن بود جایی باشد، تنها، بدون کمک، و شاید نیازمند کمک، بی آن که بداند آیا دیگری زنده است یا نه– شاید هیچ گاه یکدیگر را نمی یافتیم.

هرمان بول را این گونه در شوگولیسا از دست دادم. بله، بی نهایت شکر گزاریم که اکنون که حتی نمی دانیم چه خواهیم کرد، در کنار هم روی برف نشسته ایم؛ «همان طور که روی شیب افتاده بودم، فقط آسمان را می دیدم که تو پرسیدی آیا آسیب دیده ام– و در آن موقع فهمیدم که تو هم زنده ای». یک هفته پس از شروع صعودمان، ما دوباره در میان برج های یخی یخچال گودوین آوستین(۵) در پای کوه بودیم. می خواستیم پیش از بازگشت به مینی کمپ اصلی خود در پای ک۲ که پس از عزیمت هیات بین المللی (که ما نیز جز آن بودیم) فقط دو بار بر در آن مانده بود، دوستان و آشنایانمان را در کمپ اصلی های دیگر برودپیک ببینیم. دو روز در آن جا ماندیم.

چرا؟ ماجرا سن و سال نمی شناسد. دوبار یک قله؟ به غروب آفتاب، آن هنگام که با هرمان بول بر فراز قله بودم، و به بازگشت پر حادثه و ادیسه وارم با جولی می اندیشم. چرا؟ برای آن که این ها به آدمیان کشف و بُعد ارزانی می کند، که بی آن که نمی توانیم حتی رویایی داشته باشیم. به روز بعد در قله می اندیشم. هنگامی که جولی و من در یک شکاف یخی در ۷۸۰۰ متری بودیم و بالای سرمان بلندترین تیغه های برودپیک از میان ابرهای پرشتاب پیدا و نا پیدا می شدند. شب بود، و ما دو ساعتی صبر کردیم تا هوا بهتر شود. بهتر نشد. به این دلیل خواستیم که حد اقل کمی بالاتر برویم تا از بورانی که در شکاف می پیچد در امان باشیم... شب پیش از آن وحشتناک بود، نه فضایی، نه خوابی، در یک چادر شب مانی بسیار کوچک– اما شاید فقط عصبی بودیم: مطمئناً رفتن به سوی قله از یک چنین محل شب مانی مرتفعی بهتر بود تا از بارگاه ۳ هفت هزار متری سال ۱۹۵۷.

این حقیقت را هرمان بول به هنگام بازگشت در شب دریافت، اما اگر هوا تغییر می کرد، البته این جا بیش از حد بالا بود. طوفان فروکش کرد. ابرهایی خیال انگیز در سمت پاکستانی کوه سر برکشید، و در سمت چین دورنمایی با شفافیت بلوری ظاهر شد. جولی و من باید به سوی قله می رفتیم! یال نسبت به زمانی که هرمان و من این جا بودیم، چقدر تغییر کرده بود... جایی که در ۱۹۵۷ با دو باتون اسکی رد کرده بودیم، اکنون یک یال سنگی تیز بود! همه جا یخ کمتر شده یا از میان رفته است– یال بسیار مشکل تر از آنی است که بود! و به دشواری م توان آن را تشخیص داد. گذشت ۲۷ سال تغییرات زیادی را حتی در کوه ها سبب می شود.

مثلاً در آن پایین، در محل بارگاه اصلی، تخته سنگی که هرمان و من روی آن چادر زده بودیم از میان رفته است. اکنون یکی دیگر هست. بالا و پایین های دندانه وار یال، گردنه ها، و نیز پله های زیر قله ی کاذب و بعد از آن، به میزان باور نکردنی افزایش یافته است. «جولی ، قله بالای سرما است!» چهره اش می درخشد. قلب من ناگاه از شادی می زند. حال هر دوی ما خوب است. آن بالا قله ی برودپیک با روشنایی کم سو، همان گونه که به یاد دارم، درست مانند دفعه ی قبل قرار گرفته است! احساس نامنتظری از شادی بر ما غلبه می کند. پیشروی روی بام تیغه ای غول آسای برودپیک بدل به یک عبور از اعماق می شود– واژه ای برای توصیف این وضع نیست. برج های ابر با حرکت کند از پیش روی ما می گذرند، درخشش ظریف میلیون ها بلور یخ در آفتاب، جادوی قله، متفاوت با آن چه که پیش تر با هرمان بول دیده بودم... اما او آنجا است، او را حس می کنم.

نقاب آن جا است. کاملاً نزدیک، بالای آخرین قسمت های یال، برف های روشن قله ظاهر شده اند. در شگفت ام: از آن شکاف تا این جا فقط سه ساعت و نیم در راه بوده ایم. هوای رقیق بر هیچ یک از ما اثری نکرده بود! اکنون، دوباره یکی از ما می نشیند، به بلورهای براق و به پیشروی آرام ابرها خیره می شود... و نفس عمیقی می کشد. در این حال دیگری تا آخر طناب می رود. پیوسته همین سان بود: نگاه و تنفس، صعود و نگاه، با میلیون ها ذره ی براق در اطراف. در ساعت ۵و ۴۵ دقیقه ی بعد از ظهر پا بر قله گذاشتیم. جولی – برودپیک ما. انوار مایل. شادمانی. تکه ای برف. هرمان بول . قله های گاشربروم... آن زمان و اکنون. گذشته و حال که در غوغای بلورها در آن سوی زمان به یکدیگر می پیوندند. اینجا روی قله! « بگذار تا لبه ی نقاب برفی بالا برویم و نظری به چین بیندازیم، اول تو و بعد من– یکدیگر را حمایت می کنیم. «چشم انداز آن اعماق، نفس گیر است. نوار یخچال گاشربروم، بریدگی شاکسگام(۶)، هزاران هزار قله در سین کیانگ... آن جا، آن پایین. سال گذشته آن جا بودیم. جولی در لبه ی نقاب با چشمان درخشنده می گفت: « محلی را که شترها تا آن جا می آمدند می بینم، دست کم حدود آن را- زیر دیواره های دولومیتی، و جایی که نمی توانستیم برسیم.

آن خمش عظیم یخچال، این جا، درست زیر ما... متفاوت با آن جه که می پنداشتیم جریان دارد، بین برودپیک و آن کوه دو قله ای کوهان شتری! «چرا نمی توانیم اکنون برای اکتشاف بیشتر به آن جا برویم! این سرزمین بی نام و نا مسکون. آری، چشم انداز پایین هنوز هدیه ای است. هنگامی که به پشت سر، جایی که از آن آمده ایم نگاه می کنیم، بالای تیغه ی کوه خودمان، بر فراز ابرهای مواج هرم عظیم ک۲ را می بینم که سر به آسمان ساییده است. کوه ما– چه موقع؟ آیا اکنون این کوه از آن ما نیست؟ آن را تا بالاترین نقطه اش می شناسیم، مال ما است ، اگر چه حتی پای بر قله ی آن نگذاریم، قله ی قله ها، ما را مفتون خود ساخته ای. آه، قله ی قله ها، چقدر زیبایی! اغوای ابدی. اینک خورشید که به روی ابرها باز می گردد، بسیار پایین است. خستگی و تشنگی چیره می شود. نزدیک قله ی کاذب روی یال قله، چراغ را در می آورم و نوشیدنی درست می کنم. چند دقیقه ای می نشینم و در این حال روشنایی خورشید فروکش می کند و تیرگی دامن می گسترد. در شب فرو می شویم... .

The Alpine Journal, 1985از: ترجمه: عباس محمدی

1. Herman Buhl 2.Kurt Diemberger 3.H.Buhl, M.schmuck, F.Wintersteller کوچکترین فرزند حضرت یعقوب Benjamin 4.K.Dimberger, Summits and Secrets 5.Godwin Austin 6.Shaksgam

Sunday، November 08، 2009

جاده ها، تا بالاترین درخت دره!

چه كسی، چه نهادی، چه نيرویی ، مسوول حفاظت دره ها، اين بستر «رگ های زندگانی بخش» زمين –رودها- است؟ آيا تماميت دره‌ای فرعی در بالادست يک روستا، متعلق به اهالی آن روستا است؟ دست كاری در وضع ژئومورفولوژيک دره‌ای كه شاخه‌ای از آبخيز يک رودخانه‌ی بزرگ است، در صلاحيت بهره برداران بالادست هست ؟

در اقتصاد «بساز و بفروشی» ايران، يعنی اقتصادی كه كالا را فقط برای «رد كردن» (فروش غير مسوولانه و كوته بينانه) عرضه می كند و در آن، رانت زمين به شكلی سرطانی فراوان و فزاينده است، تصرف عرصه‌های طبيعی برای تملک شخصی و فروش آن در بازار اشباع از پول هايی كه راه به توليد ندارند، فراگير است. در اين ميان، اگر زمين در نقطه‌ای خوش آب و هوا يا نزديک به يک شهر بزرگ باشد، بيشتر در خطر تصرف است.

ساختار سازمان‌های نظارتی مسوول حفظ طبيعت و منابع طبيعی ما هم به گونه ای است كه برخلاف پاره‌ای عرصه‌های اجتماعی ديگر، در اين مورد غالبا مدارا و آسان گيری بسيار به چشم می خورد؛ چنان كه در برابرِ های و هوی معدودی فرصت طلب، به سادگی كوتاه می آيند.
مثال ها برای اثبات ادعای بالا فراوان اند، اما در اين يادداشت سرِ پرداختن به آن را نداريم. در اينجا، اشاره‌ای داريم به يک مورد كه چون در آغاز شكل گيری است، می توان جلوی آن را گرفت:

به تازگی در روستای سنگان، در منطقه ی كن و سولقان (شمال غرب تهران) عده‌ای در حال احداث جاده‌ای هستند كه هم اينک تا بالای امام زاده قاسم رفته و مطابق شنيده ها قرار است تا آبشار سنگان در مسير قله‌ی پهنه سار برود.

توجيه علنی دست اندر كاران اين جاده سازی، تسهيل دسترسی به باغ های بالادست و حمل محصولات است؛ اما نيت اصلی آنان كه در گفت وگوهای غير علنی مشهود است، همانا زمينه سازی برای قطعه بندی باغچه ها و دامنه های كوهستانی و كناره های جويبار و عرضه آنها به بازار بساز و بفروشی است. به بيان ديگر، قرار است ريشه های سرطانی رشد ناموزون تهران، در رگ و پی دره‌ای ديگر دوانده شود.

در اين مورد چند نكته را يادآور می شوم :

۱- باغ های بالادست سنگان در قطعه های بسيار كوچک هستند و بازدهی اقتصادی ندارند.

۲- هزينه‌ی ساخت و نگهداری جاده (حتی بدون در نظر گرفتن هزينه های ناشی از تخريب محيط زيست و آبخيزها و مراتع) قابل قياس با اندک درآمد حاصل از فروش چند تن گيلاس و ديگر ميوه های اين باغ ها نيست.

۳- باغ های قديمی تر در پايين دست روستای سنگان و نيز تمامی باغ ها و تاسيسات ديگر در امتداد رودخانه‌ی كن، به شدت دچار كمبود آب هستند و هرگونه افزايش سطح باغ ها و افزايش مصرف آب با خانه سازی، موجب تشديد مشكل بخش های پايينی می شود. لازم به يادآوری است كه رودخانه‌ی كن نه تنها سال ها است كه در تابستان و اوايل پاييز به دشت های پايين دست جاده‌ی كرج نمی رسد، بلكه در همان محدوده‌ی كن هم در بسياری سال ها خشک می شود. برای مثال، در تابستان گذشته اين رود در سنگان هم خشک شد و در اين روستای كوهستانی، برای به دست آوردن آب، چاه حفر شد!

۴- تجربه نشان داده است كه جاده كشی در دره های اطراف تهران، به معنای كشيده شدن دامنه ی ساخت و ساز و آلودگی به ارتفاعات و تحميل هزينه های سنگين خدمات رسانی، بر دوش مجموعه شهروندان است.

۵- برای احداث جاده ياد شده، هيچ گونه مطالعه‌ی تكتونيكی، مكانيک خاک و ارزيابی زيست محيطی انجام نشده و جاده، در امتداد راه مال روی قديمی و با «همت اهالی» (!) در دست اجرا است. با توجه به لرزه خيزی و سيل خيزی منطقه، بقای اين جاده و ساختمان هايی كه بنا خواهند شد، به شدت ناپايدار خواهد بود و در همان مقوله «بساز و بفروشی» غير مسوولانه می گنجد.

۶- ساخت و ساز در ارتفاع بالا و رانش دامنه ها و فرسايش خاک كه در پی آن می آيد، آسيب جدی به حوزه‌ی آبخيز شهر تهران وارد می سازد.

با توجه به نكته‌های بالا، شكی نيست كه احداث جاده از سنگان به بالا، برخلاف مصالح همگانی است و بايد هرچه زودتر متوقف شود. اطمينان داريم كه بيشتر مردم منطقه كن و سولقان هم با اين كار موافق نيستند و از مسئولان منابع طبيعی و محيط زيست تهران درخواست داريم هرچه زودتر، از ادامه‌ی اين عمليات جلوگيری كنند.

به نقل از دیده بان کوهستان

Saturday، November 07، 2009

كتاب كوه‌های اصفهان

كتاب كوه‌های اصفهان
در ادوار پيشين، اصفهان نقش پلی را داشت كه قسمتهای كم ارتفاع شرق فلات ايران را با سرزمين‌های كوهستانی غرب مرتبط می‌ساخت و برای اتراق سرمازدگان كوهستان غرب و گرمازدگان و خستگان هوای خشک شرق، محل مناسب و متلوبی بود.
كتاب راهنمای ايرانگردی اصفهان

كتاب كوه‌های اصفهان كه به قلم آقايان هادی فوقانی و محمد رضا مؤمنی چندی پيش راهی بازار كتاب شد، در هشت فصل ضمن بررسی جغرافيای طبيعی استان اصفهان اقدام به معرفی كوههای اين استان کرده است .
هم‌چنين كوههای شهر اصفهان، جان‌پناه‌ها و پناهگاه‌های استان اصفهان، مختصری از تاريخ كوه نوردی استان اصفهان، اطلاعاتی از گروه‌ها و باشگاه‌های كوه‌نوردی اصفهان و مهم‌ترين مناطق سنگ‌نوردی شهر اصفهان از ديگر بخش‌های اين كتاب جامع به‌شمار می‌آيد.
كتاب كوه‌های اصفهان در ۲۰۰۰ نسخه و بوسیله‌ی انتشارات واژيران به چاپ رسيده است. چاپ اين كتاب كه در پی كتاب كوههای كرمان، كرمانشاه، لرستان (اشتران كوه)،رشته كوه دنا و ... به بازار آمده، گويای نياز كشور به معرفی كوه‌های استان‌های مختلف می‌باشد. جا دارد علاقه‌مندان كوه‌های كشورمان،همانند اين كار شايسته، اقدام به سرمايه‌گذاری در اين امر به منظور معرفی كوه‌های استان‌های خود نمايند.

از وبلاگ کوه قاف

۲ سال دور دنیا، نمایش‌گاه عکس و لوازم سفر

نسیم و جعفر، از اعضای انجمن، نمایشگاه دیگری از عکس ها و لوازم سفر ۲ساله خود برگزار می کنند.


مراسم گشایش نمایشگاه ۲سال دور دنیا شامل تصاویر و لوازم سفردوچرخه سواری دور دنیا (نسیم یوسفی – جعفر ادریسی) در تاریخ ۱۶آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۶تا ۱۹
نمایشگاه تا روز ۲۴آبان ۱۳۸۸دایر است.
ساعت های بازدید ۹تا ۱۹(به جز جمعه و تعطیلی رسمی)
مکان: فرهنگسرای ارسباران (گالری ۱و ۲)
خیابان شریعتی، خیابان جلفا، خیابان ارسباران
تلفن: ۲۲۸۷۲۸۱۸