چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸
جلیل کتیبه ای و یادداشت های سفر فرانسه
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
صعود کامل دیواره شمالی آیگر
جاسپر و شِلی صعود خود را بر روی مسیر ۱۸۰۰ متری و سختی 5.13b در طول ۴ روز و با خطرهای زیاد از جمله ریزشهای فراوان، به انجام رساندند و این پایان یک پروژه ۶ ساله بود که سرانجام در آخر ماه اوت امسال (۲۰۰۹) کامل شد و رابرت جاسپر و راجر شِلی مسیر ۱۸۰۰ متری ژاپنیها بر روی دیواره شمالی آیگر را رد پوینت کردند.
این مسیر درست ۴۰ سال پیش به وسیله یک تیم ژاپنی صعود شد، مسیر یک خط مستقیم رو به بالاست که از یک کراکس و شیب دشوار ۲۰۰ متری بنام Rote Fluh عبور میکند ژاپنیها برای این صعود ۲۵۰ بولت ۶ مم و ۲۴۰۰ متر تناب استفاده کرده بودند.
First ascent: 15. July - 15 August 1969 by Imai, Kato, Kato, Negishi, Kubo, Amano
Grade: 6 A2; 1800m.
First free ascent: Robert Jasper & Roger Schäli 28-31/08/2009
Grade: 8a, M5, (10- UIAA); 1800m
شرح کامل این صعود را اینجا بخوانید.
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸
من خانمهای کوهنورد را کتک میزنم، پس هستم!!!
۱- از اینکه مژگان کمالی نژاد به بیان فاش این حادثه پرداخت خوشحالم، چرا که یکی از آفت های جامعه ما همین لاپوشانی کردن هاست و از این دست دلیل آوردن ها که:موضوع خانگی است و باید در خانه حل و فصل شود.
خانم با این کار آبروی خودت را می بری، هیچ اتفاقی هم نمیافتد.
کاوه کاشفی عمرا اگر به این موضوع بپردازد.
از این اتفاقها در همه باشگاهها میافتد.
خانم با آبروی باشگاه بازی میکنی.
با نفوذی که دکتر مساعدیان در هیات تهران دارد قصه ماستمالی میشود.
۲- ببینیم در موارد دیگر در جامعه ایرانی چه کردهایم و نتیجه چه شده است:
هنوز بیماری ایدز، بیماری غرب و آن طرف آبهاست.
شیوع آنفلوانزای پرندگان در ایران را انکار کردیم.
سرایت آنفلوانزای نوع ۱ را که همهگیری جهانی آن اعلام شده است، در کشور خود انکار میکنیم.
و از انتشار آمار درست مبتلایان و مهمتر از آن به آگاهی دادن بیپرده و صریح به مردم برای آشنایی به این بیماریها و موارد شبیه به آن و همچنین پیشگیری از آن اقدام نمیکنیم.
قاتلهای زنجیرهای مانند آنی که به بهانه خرید و یا اجارهی خانه به درون منزل میرفت و زنان خانه را میکشت به جامعه معرفی نکردیم تا مردم آگاه و هوشیار باشند.
خفاش شب که زنها را میکشت و آزادانه در کشور سفر میکرد، تنها پس از آن که آخرین قربانی او با خوش شانسی از چنگ او فرار کرد، به جامعه معرفی شد.
و یا آن یکی قاتل مجنون که چند زن را در مشهد خفه کرد و ....
۳- لاپوشانی و مخفی کاری کمکی به ما نمیکند و تنها سبب میشود که مشکل دوباره و چند باره، اینجا و آنجا آشکار شود و چه بسا مثل همین بیمی که از ویروس آنفلوانزا داریم، آفتهای کوهنوردی مخفی شده ما هم یک جایی، یک زمانی، یک جهش بدهد و مصیبتی بشود که عقل و فکر و تجربه و زور بازو و همه امکانات قدیمیها و تازهکارها و هیمالیا رفتهها و نرفتهها هم نتواند چارهای برایش بیابد.
۴- در بیانیه گروه همت میخوانیم که:
احتراما پیرو نامه درج شده سرکار خانم کمالی نژاد در وبلاگ کلاغها این گروه اعلام می دارد که متاسفانه مطالب نامه مذکور مغایر با واقعیت بوده است و قصورهای اخلاقی توسط طرفین درگیر انجام شده است که در گروه و در جلسات متعدد بررسی گردیده است و اقدامات تنبیهی مناسب از طرف هیئت مدیره گروه کوه نوردی همت شمیران اعمال شده است در صورت وجود ابهامات در رابطه با مسئله فوق هر یک از طرفین طبق درخواست رسمی می توانند از طریق هیئت کوهنوردی شمیران و یا استان تهران اقدام نمایند. در ضمن این موضوع قابل بررسی در وب سایتها و وبلاگهای مجازی نمی باشد .
نگاهی سرسری هم به این پاسخ یا بیانیه نشان میدهد که چه اندازه در تهیه و نگارش آن شتابزده و بیدقت عمل شده است:
یک - این نامه در اصل خطاب به ریاست هیات کوهنوردی استان تهران یعنی آقای کاوه کاشفی نوشته شده است و فرستادن آن برای وبلاگ کلاغها برای انتشار آن در جامعه کوهنوردی بوده است.
دو - نوشته شده است که مطالب این نامه مغایر با واقعیت است و آنچه در ادامه نوشتهاند، درستی مطالب مژگان کمالی نژاد را اثبات میکند.
سه - از همه جالبتر بخش پایانی پاسخ است که این موضوع قابل بررسی در وبلاگها نیست!!!
خوب گروه همت برای چه پاسخ به این ادعا را در وبلاگ کلاغها و آرامکوه لینک دادهاند؟!!
و چرا تعدادی از طرفداران گروه همت وبلاگها را برای انتشار نظرهای بیادبانه و توهینآمیز و فحش دادن به مژگان کمالی نژاد انتخاب کردند؟!!
از گروه کوهنوردی همت و برای گذر از این بحران، انتظار برخوردی متین و همراه با تفکر و احساس مسولیت و احترام نسبت به افکار عمومی جامعه کوهنوردی میرود تا صدور بیانیهای پر از تناقض و باید و نباید و تکلیف روشن کردن برای جریان آزاد اندیشهها در جامعه کوهنوردی.
و سخنی با مژگان کمالی نژاد و آنجا که در نامه خود نوشتهاست که:
بر طبق ضوابط ادارهی محترم تربیت بدنی مبنی بر جدا بودن فعالیتهای ورزشی آقایان و خانمها با اصرار تعدادی از نفرات گروه، (بر خلاف نظر بعضی از اعضای هیات مدیره برای مثال،مخالفت شدید آقای محمود آرین با کمیته ی بانوان)،از ابتدای سال جاری کمیته ی بانوان فعالیت خود را آغاز نمود که در همان ابتدای امر با وقایع پیش آمده عملاً این کمیته پس ازاستعفای اینجانب منحل شده و تا کنون جایگزینی برای آن انتخاب نشده است و همچنان حضور خانمها و آقایان درجلسات هفتگی و برنامه ها به صورت مشترک می باشد که این خود نیز خلاف مقررات موجود است.
باید گفت که طرح موضوع زنانه و مردانه کردن کوهنوردی، از اعتبار این اعتراض یا شکایت میکاهد، بعید میدانم که مژگان کمالی نژاد هم اساسا با این موضوع مشکلی داشته باشد، میدانیم که فقط برای کوهنوردی کردن خانمها که پس از انقلاب ممنوع شده بود، چه تلاشها شد و پس از آن هم زنانه و مردانه کردن کوهنوردی بود که یک خواسته غیر منطقی و غیر عملی بود و پرداختن به آن به عنوان تخلف گروه همت درست نبود و اشتباه بزرگ مژگان کمالی نژاد است.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸
مژگان کمالی نژاد: فحاشی و درگیری فیزیکی در گروه همت شمیران
مژگان کمالی نژاد یکی از اعضای گروه کوه نوردی همت شمیران و عضو هیئت مدیره این گروه (ویا نماینده کمیته بانوان این گروه در هیات مدیره) در سال جاری ، در ایمیل ارسالی خود برای وبلاگ کلاغ ها ، به شرح وقایع و رویدادهایی تلخ و زننده در فضای داخلی و تشکیلاتی گروه همت شمیران پرداخته است . روایت او به فحاشی و درگیری فیزیکی و دیگر مسائل فرهنگی و اخلاقی در این گروه اشاره دارد. با توجه به اهمیت بسیار بالای این حادثه تصمیم به باز نشر این خبر در آرامکوه گرفتم ، امیدواریم روابط عمومی گروه همت شمیران و نیز هیات کوهنوردی استان تهران که این نامه خطاب به آنها نوشته شده است ، با احساس مسئولیتی شایسته ، نسبت به پاسخ گوئی و روشنگری افکار عمومی جامعه ی کوه نوردی کشورمان اقدام کند :.
ریاست محترم هیات کوهنوردی استان تهران
با سلام و احترام
اینجانب مژگان کمالی نژاد عضو سابق هیات مدیره ی گروه همت شمیران (کمیته ی بانوان) بدینوسیله شرح وقایع اتفاق افتاده در جلسه هیات مدیره ی آن گروه در تاریخ 17/1/1388 را برای بررسی بیشتر و رسیدگی به شکایت خود، اعلام می دارم:
در تاریخ ذکر شده طبق رسم دائمی گروه، جلسه ی هیات مدیره بعد از جلسه ی رسمی که درآن بنده و آقای وحید حاج حسینی( کمیته فنی وقت) بر سر مسائل بانوان با هم بحث کرده و به نتیجه نرسیده بودیم، تشکیل شد.بحث بنده و ایشان در حضور بقیه اعضای کنونی هیات مدیره و چند تن از اعضای اسبق، در ساعتی که پاسی از شب گذشته بود ادامه پیدا کرد که درطی جلسه طبق عادت همیشگی آقای حاج حسینی مبنی بر فحاشی کردن، ایشان فحشی بسیار زننده و مخالف با نه تنها اصول اخلاقی بلکه مخالف با اصول اسلامی بیان کردند که با هیچ گونه عکس العملی از سوی دیگر آقایون حاضر در جلسه مواجه نشد. بنده با شنیدن این حرف اعتراض خود را صراحتاً بیان کرده ولی باز هم هیچ گونه تذکری از سوی اعضای هیات مدیره حتی دبیر گروه (آقای فریبرز روزبهانی)به ایشان داده نشد که بنده بعدها متوجه شدم اینگونه فحاشی ها دراین جلسات برای این نفرات امری عادی محسوب شده ولی به دلیل اولین حضور رسمی خود در آن جلسه، از عدم عکس العمل نشان دادن اعضای هیات مدیره نسبت اعمال مشابه فرد مذکور، کاملاً بی اطلاع بوده ام. ناگفته نماند که این اولین حضور رسمی نماینده ی بانوان در جلسه ی هیات مدیره ی آن گروه بوده است.
پس از اعتراض بنده و بی توجهی سایرین، جلسه بدون هیچ نتیجه ای پایان گرفت و بنده به دلیل شرکت در اردوهای تیم منتخب بانوان استان تهران مبادرت به گرفتن وسیله از انبار گروه نمودم که مسئول انبار نیز با موافقت خود در صدد دادن وسیله به اینجانب برآمد، در همین حین ناگهان آقای حاج حسینی برای تلافی کردن و اذیت بنده، جلو آمده و از دادن وسیله جلوگیری نمودند که بنده نیز برای توهینی که به شخصیت من شده بود به حالت قهر از پله ها پایین آمده و قصد رفتن را داشتم که مسئول انبار، آقای سعید حمیدی ،به دنبال بنده دویده و در را به روی من بستند که مانع از خروج شوند در همین زمان بنده علت سکوت ایشان و بقیه ی اعضا را در مقابل فحاشی وحرکات زشت و زننده ی آقای حاج حسینی جویا شدم که در حین صحبت بنده و ایشان، آقای حاج حسینی از طبقه ی بالا به پایین دویده و ناگهان به من حمله ور شدند (با پا لگدی به من زدند) آقای حمیدی در بهت فرو رفته بودند و هیچ عکس العملی نشان ندادند بعد از این حرکت، آقای حاج حسینی به فحاشی هایی پرداختند (که هرکدام از آنها از نظر حکم شرعی شامل حد می شوند)، از شنیدن صدای فحش های ایشان بقیه ی نفرات به درگیری پی برده و به سمت پایین دویدند در همین زمان بنده با صدای بلند گفتم که با الفاظی که به کار می بری شخصیت خود را نشان بده که ناگهان دوباره به سمت من حمله ور شده و مشتی را به سر من کوبیده و با چنگی که به صورت من انداختند کنار گوش من را زخم کرده و موهای بنده را چنگ کرده و از کنار درب خروجی تا جلوی درب اتاقی که جلسات عمومی در آن برگزار میگردد به همان صورت کشاندند در همین زمان بودکه بقیه ی نفراتی که از بالا به پایین رسیده بودند تازه از بهت زدگی بیرون آمدند و دوستان حیرت زده ام، من رااز زیر ضربات مشت ولگد وسر من را از داخل چنگال آقای حاج حسینی بیرون کشیدند.بنده در دم قصد فرار از مهلکه را نمودم که آقای حمیدی با بستن درب ورودی این امکان را دوباره از من گرفته ومن حتی امکان فرار از آنجا را نداشتم .زمانیکه بنده اصرار به خروج داشتم آقای سعید حمیدی همچنان در را گرفته بودند و مانع از خروج من می شدند (یعنی عملاً یک دختر را در دفترگروه آن وقت از شب در آنجا زندانی کرده بودند)ولی من با گریه فریاد می زدم در را باز کن تا من به خانه بروم سرانجام با کمک چند تن از دوستانی که آنجا بودند موفق به باز کردن در شده و توانستم خود را به ماشینم برسانم،
این زمان ساعت حدود 11:15 شب شده بود که خانواده ی من به دلیل گذ شتن پاسی از شب و بی خبری در اوج نگرانی به سر می بردند که بعد از تماس من و اعلام سلامتی قصد حضور در باشگاه را داشتند که با توضیح و توجیه دوستانی که در محل بودند از نگرانی آنها کاسته شد. به دلیل فشار عصبی شدیدوسردردو سر گیجه و افت فشار به خاطر ضرباتی که به سرم وارد شده بود یکی از آقایان به نام امیر گودرزی پشت فرمان نشسته واقدام به کمک به بنده نمودند.
به پیشنهاد یکی دیگر از آقایان حاضر در جلسه می خواستیم برای شکایت راهی کلانتری شویم که آقای ماکان عرفانی شماره ی آقای دکتر مساعدیان( سرپرست گروه )را گرفته و از ایشان خواستند که در آنجا حضور به همرسانند و با صحبت من را راضی کرد که به کلانتری نرفته و منتظر دکتر مساعدیان شویم.
بعداز حضورآقای دکتر، تمام نفرات هیات مدیره و حاضران تصمیم به اخراج آقای وحید حاج حسینی گرفته و صورت جلسه ای تنظیم نمودند.با صحبتهای آقای دکتر و دیگران من راضی شدم تا به کلانتری نرفته و موضوع را در همانجا حل و فصل نماییم.در انتها آقای دکترمساعدیان سر بنده را معاینه کردند و با نظر ایشون مبنی بر جدی نبودن ضربات ، به جای رفتن به دکتر و بیمارستان در آن ساعت ازنیمه شب ( 12 ) تصمیم به رفتن به خانه و از نگرانی در آوردن خانواده را گرفتم.
در جلسه ی بعدی هیات مدیره علی رغم میل باطنی خود، ولی با توجه به وظیفه ای که در مقابل اعضایی از گروه که به من رای داده بودند احساس می کردم حضورپیدا کردم. در آن جلسه به دلیل کمبود وقت قرار شد صحبت در مورد اخراج دائمی یا 3ساله ی آقای حاج حسینی، به جلسه ی بعدی هیات مدیره موکول شود که متاسفانه بعدها طبق عادت همیشگی اعضای این هیات مبنی برانجام ندادن مصوبات خود، هیچ وقت این صحبت انجام نشد و نیز علی رغم متن صریح آیین نامه ی انضباطی این گروه که نام فرد اخراج شده و علت اخراج آن باید به اطلاع هیات کوهنوردی استان تهران و نیز فدراسیون محترم کوهنوردی رسانده شود، به دلیل روابط دوستانه ی فرد خاطی با اعضای هیات مدیره و نیز سابقه ی طولانی و آبروی پدرفردخاطی، اعضای هیات مدیره تصمیم گرفتند که این مساله به صورت مخفی باقی بماند و فقط اخراج آقای حاج حسینی بدون ذکر دلیل و فقط درداخل گروه اعلام شود.(ناگفته نماند که این حکم نیز علی رغم میل اعضای هیات مدیره و فقط و فقط به دلیل اصرار و تهدیدهای بنده مبنی بر پیگیری قضایی انجام شد). بنده نیز به گمان اینکه حمایت اعضای هیات مدیره را دارا هستم و به پشت گرمی ایشان از شکایت خود صرفه نظر کردم بی خبر از اینکه به این اعتماد صادقانه خیانت خواهد شد.
ناگفته نماند که در اولین جلسه ی بعد از وقایع آقای حاج حسینی برای توجیه عمل قبیه خود نامه ای را برای هیات مدیره فرستاده بودند که بعد از قرائت نامه، تمامی نفرات به تخیلی و مضحکه بودن نامه اشاره کرده و بعدازبه سخره گرفتن، آن را بایگانی نمودند.
اکنون ظرف مدت کمتر از 3ماه که از این قضایا میگذرد و به گمان نفرات هیات مدیره ی این گروه، آب ها از آسیاب افتاده است نفرات این هیات طی نامه ای به رئیس هیات مدیره و بدون حتی کوچکترین صحبتی با اینجانب به عنوان تنها مضروب آن حادثه، تصمیم به بازگرداندن دوست خود نمودند و طی این نامه ذکر شده که گروه به وجود آقای حاج حسینی نیاز دارد(کسی که تمام اصول اخلاقی را به نهایت زیر پا گذاشته است)، ونیز در جلسه ای به صورت کاملاً نمایشی این نامه ی از پیش امضا شده نشان داده شد که من بازهم، نه تنها مخالفت خود را اعلام نمودم بلکه متذکر شدم که با برگشت ایشان بنده از سمت خود استعفا داده و مراتب را به اطلاع مراجع رسمی نیز خواهم رساند، ولی باز هم علی رغم تمام این قضایا این هیات با برگشتن آقای حاج حسینی که حتی یک بار هم به صورت رسمی و کتبی پشیمانی خود را اعلام نکرده بودند، موافقت نمود.
تخلفات هیات مدیره کنونی گروه همت به همین موارد ختم نشده و پیرو وقایع ذکر شده در پی اخراج آقای حاج حسینی که سمت کمیته فنی گروه را داشتند و بدون مسئول ماندن کمیته ی مربوطه از دو عضو علل بدل تنها آقای سعید طاهری به شرط تصدی بر کمیته ی فنی گروه، حاضر به همکاری شدند که طبق اساس نامه ی این گروه که در بایگانی فدراسیون محترم کوهنوردی موجود می باشد ،مسئول کمیته فنی می بایست در 3رشته ی کوهپیمایی سنگ نوردی و برف و یخ دارای درجه ی رسمی مربیگری باشد،که ایشان(آقای سعید طاهری)هیچکدام از شرایط مذکور و مداراک مورد نیاز را دارا نمی باشند ولی در حال حاضر به رای اعضای هیات مدیره و برخلاف ضوابط (بلکه از روی روابط) عهده دار این سمت خطیر می باشند که این نوع سهل انگاری هادر این گروه پیامدهای ناگواری در گذشته داشته (2 کشته در عرض 2 سال) و پس از این نیز خواهد داشت.
بر طبق ضوابط اداره ی محترم تربیت بدنی مبنی بر جدا بودن فعالیتهای ورزشی آقایان و خانمها با اصرار تعدادی از نفرات گروه،(بر خلاف نظر بعضی از اعضای هیات مدیره برای مثال،مخالفت شدید آقای محمود آرین با کمیته ی بانوان)، از ابتدای سال جاری کمیته ی بانوان فعالیت خود را آغاز نمود که در همان ابتدای امر با وقایع پیش آمده عملاً این کمیته پس ازاستعفای اینجانب منحل شده و تا کنون جایگزینی برای آن انتخاب نشده است و همچنان حضور خانمها و آقایان درجلسات هفتگی و برنامه ها به صورت مشترک می باشد که این خود نیز خلاف مقررات موجود است.
لازم به ذکر است، شرح ماوقع به اختصار در دفتر صورت جلسات گروه همت شمیران، بایگانی و قابل رویت می باشد.
بعد از پیگیری های اینجانب در داخل گروه که تا کنون کاملاً بی نتیجه بوده است و نیز اعلام استعفا به عنوان کمیته ی بانوان که آن نیز با موافقت آقای دکتر مساعدیان روبه رو شده و بی اثر جلوه کرده است، تنها و تنها مرجعی که بنده می توانم به دادخواهی خود در آنجا امیدوار باشم این مرجع ذیصلاح می باشد که علی رغم تهدیدهای انجام شده، مبنی بر بی توجهی بازرسان آن سازمان به این شکایت، بنده با ایمانی که به مسولیت پذیری و وجدان کاری شما زحمت کشان در این سمت دارم، مراتب شکایت خود ودرخواست رسیدگی به آن رامطرح می نمایم.
لذا خواهشمندم اقدامات مقتضی برای رسیدگی به این موضوع را که نه تنها برای اینجانب به عنوان یک خانم بلکه برای آبروی جامعه ی کوهنوردی ونیز جایگاه اسلام و وجدان در بین کوه نوردان خطرناک می باشد، برای استیفای حق و جلوگیری از پایمال شدن آن، مبذول فرمایید.
به پیوست متن استعفا نامه و همچنین آیین نامه ی انضباطی گروه ارائه می گردد.
با تشکر مژگان کمالی نژاد
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
گزارش برنامه تیم اعزامی مربیان غارنوردی
دوشنبه۶ مهر ماه جاری
ساعت ۱۷الی ۱۹
سالن اجتماعات شهید قندی، خیابان شریعتی، نرسیده به پل سید خندان، پائین تر از باشگاه پیام مخابرات
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸
جمعه ۳ مهر ۸۸، روز پاکسازی بند یحچال
سهشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸
مسیری نو بر روی نانگاپاربات
تیم از روسو، از مونرآل، ایالت کبک کانادا و ۴ کوهنورد اتریشی به نامهای گرفرید گوشل (سرپرست تیم)، سپ باخمایر، هانس گوگر و گونتر اونتربرگر تشکیل شده بود.
بر اساس گفتههای روسو، بدون شک، بر روی مسیر نو،گونتر از همه قویتر بود، ولی با دچار شدن به بیماری ارتفاع، در روز حمله مجبور شد به چادرگاه ۴ برگردد. در یک اکسپدیسیون در سال ۲۰۰۷، این ۵ کوهنورد برودپیک (۸۰۴۷ متر) را صعود کردند و تلاشی برای صعود به کی دو انجام دادند.
پس از همهوایی بر روی مسیر نرمال نانگاپاربات (کین شوفر)، ۵ کوهنورد با اقدامی جسورانه به ناحیهی ناشناختهای در شمال غرب کوه رفتند. پس از ۴ روز همانطور که پیشبینی کرده بودند به کمپ ۴ در ارتفاع حدود ۷۲۰۰ متری رسیدند.
مسیر کینشوفر با نقطهچین آبی
نانگاپاربات نخستین بار بهوسیله هرمان بول آلمانی در سال ۱۹۵۳ صعود شد و نهامین قله بلند ۸۰۰۰ متری است و در غربیترین موقعیت نسبت به بقیه ۸۰۰۰ متریها قرار دارد.
مسیر جدید اتریشی - کانادایی بیش از ۲۰۰۰ متر طول دارد که در بخشهایی شامل کوهنوردی فنی است. در خلال این صعود، تیم دیگری دچار حادثه شد و یکی از اعضای خود، ولفگانگ کولبلینگر را که در مسیر کینشوفر صعود میکرد را از دست داد.
نمایی از مسیر اتریشی-کانادایی (شمال غربی) نانگاپاربات - نقطهچینهای ابی و زرد در سمت چپ تصویر خط قرمز مسیر استاندارد کینشوفر را نشان میدهد.
تاریخ صعود: ساعت ۱۱:۳۰ پیش از ظهر روز ۱۱ جولای ۲۰۰۹
منبع: climbing.com
دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸
نامهی بروس نرمند به کاظم


کاظم این نامه را چون به نظرش، تنها خطاب به او نیست، منتشر کرده است.
بروس نرمند: اسکاتلندی و دارای دکترای فیزیک تحقیقی از MIT است و ۲۰ سال سابقه کوهنوردی دارد.
بروس، اکسپدیشنهایی را در نپال، پاکستان، هندوستان، چین، پاتاگونیا، پرو، آلاسگا،... به عهده داشته است.
او در سال ۲۰۰۷ قله K2 را صعود کرد و بیش از ۲۰ تا از اولین صعودها در منطقه هیمالیا را در کارنامه خود دارد..
Climbing is fun and also challenging, but it is just a game, and there is a time when you have to take the same kind of responsibility for your country and your rights.
I know this is even more dangerous than climbing at 8000m, and I wish you all the good luck you will need to cause some real change to happen.
IRAN will be a better place as a result
پ ن
ترجیح دادم که این نامه ترجمه نشود
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸
عباس جعفری و کوچی به دوردست ها

کانتیپور، سایت خبری هندی گزارش میدهد که عباس جعفری از روز دوشنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۹ پس از آنکه کایاکاش روی رودخانه تریشولی در منطقه موگلینگ-نارایانگات واژگون شد، گم شده است.
همسر او، فرخنده صادق و دوستاناش در حال حاضر در نپال هستند تا به جستجوی عباس بپردازند.
امیدواریم که او زنده و سالم به وطن بازگردد.
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
گاشربروم III و IV ، سال ۲۰۰۹
روز ۲شنبه ۶ام جولای، گای، بروس، بیلی و من شروع به صعود یخچال کردیم تا به C1 برسیم، من میخواستم تا کمپ ۲ که درون یک آبشار یخی بود ادامه دهم ولی بقیه مخالفت کردند، بنابراین تمام بعدازظهر را به گرم کردن خود درون چادرهایمان و در دهکده کوچک چادرهای G2 گذراندیم و برای صعود روز بعد در صبح زود آماده شدیم. با وجود برف هفتههای اخیر، ما تصمیم گرفتیم که با مسیر صعود درگیر شویم، اگرچه برف تازه آن را کاملا براق کرده بود. پیشبینی هوا حکایت از آن داشت که صعود ما به احتمال زیاد با بادهایی نسبتا تند، شاید با سرعت ۷۰ ک/س همراه خواهد بود ولی تا این لحظه، شرایط ناپایدار نشان میداد که پیشبینی هوا چندان دقیق نبوده است و در هر حال این خطری بود که ناچار باید میپذیرفتیم.
اولی استک روی تلفن ماهوارهای sms داد که احتمال دارد غروب روز ۹ام حمله به قله را آغاز کند، ولی ما دست کم یک روز بیشتر زمان نیاز داریم تا در در موقعیت مناسب بر روی چال قرار بگیریم و زودتر از ۱۰ام نمیتوانیم به سوی قله برویم.فردا صبح در هوایی بسیار سرد ولی آسمانی صاف بیدار شدیم، چادرگاه را جمع کردیم و به سوی برج یخی بالای سر خود حرکت کردیم، در امتداد شیب های برفی روی رخ GIII تا شکافهای یخی آن و پس از آن در شیب ۵۰درجه و بدون تناب، سعی کردیم خطر بهمن را کم کنیم، با فاصله و دور از هم و بدون تناب حرکت میکردیم، به این ترتیب اگر یکی از ما دچار حادثهای میشد، دیگران را با خود به پایین نمیکشید!
شرایط بر روی مسیر در تغییر بود، از شیبهای برفی نرم تا یخهای سخت، تا بهمنهای خوفآور در انتظار فرو ریختن. ولی در عرض چند ساعت ما از این مسیر گذر کردیم و در سمت چپ خود در ارتفاع ۶۷۰۰ متری در پایینترین قسمت برجهای صخرهای قرار گرفتیم. در اینجا بیلی جلودار شد تا از زبانههای سنگی بسیار سست که بیشباهت به صفحههای دومینو نبودند عبور کند، او این کار را عالی انجام داد، کولهاش را بهدنبال کشید و یک تناب برای عبور بقیه کار گذاشت. بعد من از این قسمت عبور کردم، از بیلی گذشتم و بالاتر به پرتگاهی شگفتانگیز رسیدم که بین توده های معلق یخ از چپ و برجهای صخرهای از سمت راست در بر گرفته شده بود، حدود ۱۰۰ متر بالاتر از این پرتگاه یخ و برفی و بر فراز یکی از تودههای یخی نقطه همواری را یافتم و به انتظار دیگران نشستم.
پس از یک استراحت کوتاه، من جلودار بودم و دهلیز باریکی با شیب ۵۰ تا ۵۵ درجه را تا سکویی در ارتفاع ۷۰۰۰ متری صعود کردم، جایی که لبه بالایی شکاف یخی با رخ جنوب غربی GIII برخورد میکرد، پس از آنکه بقیه به من پیوستند، ما از میان شیبهای برفی مسافت کوتاهی را تا سوی دیگر آن، درون چال پیمودیم تا اینکه یک توده یخی پیدا کردیم و کمپ ۳ را بر قرار کردیم. در پایین، درست در امتداد رخ شرقی GIV یک جای تماشایی برای چادرگاه دیده میشد
ما شاید از جمله ۱۵ یا ۲۰ نفری بودیم که تابحال پا به درون این چال گذاشته بود و از چادرگاه ما منظرهی آن تماشایی بود!
روز ۹ام جولای وقتی بیدار شدیم، دورادور چادر و روی آن از برف نازکی پوشیده شده بود، برای یک روز دیگر آماده شدیم، بروس از کیسه خواب خود خارج شد، به سرعت و با تقلای زیاد در چادر را باز کرد و هر چه خورده بود بالا آورد. کمی بعد او به چادر برگشت و با نگاه عجیبی به من خیره شد. با وجود این که بالا آورده بود از او پرسیدم آیا میخواهد به صعود ادامه دهد؟ و او در جواب گفت:بله، قطعا!!
ما چادرگاه را جمع کردیم و در زیر بارش برفی که بدتر میشد و به راهپیمایی در زاویه تنگ چال و بر روی برف سفت پرداختیم. پس از چند ساعت ما یک خمیدگی را دور زدیم و یک توده یخی پیدا کردیم تا در زیر آن و در ارتفاع ۷۳۰۰ متری کمپ بزنیم، سرانجام پس از هفتهها در کوه بودن برای اولین بار جبهه شمالی را GIII دیدیم و مسیر ما......
شیبهای پیش روی ما تا خطالراس ۷۵۰۰ متری مسیرهای مختلفی را پیشنهاد میکردو ما دهلیز اصلی را انتخاب کردیم، تصمیم گرفتیم که ۱ صبح راه بیافتیمُ، مسیر را در تاریکی صعود کنیم و در سپیدهدم روز بعد به اولین نوار سنگی در ارتفاع ۷۶۰۰ متری بر روی خطالراس برسیم..
و این نقشه هرگز عملی نشد!!
بخش ۳
ساعت ۰۲۰۰ صبح روز ۱۰ام جولای با ثریا به خانه تلفن کردم تا یک پیشبینی جدید از هوا داشته باشم، بهنظر میرسید که شدت باد، روز ۱۱ام کمتر خواهد شد، پس از بحثی که بین خودمان انجام دادیم تصمیم گرفتیم یک روز دیگر در چادر خود در ارتفاع ۷۳۰۰ متری بمانیم. بروس خوب به نظر میرسید و بیشتر روز را خوابید ولی از اوایل غروب برای خوابیدن مشکل پیدا کرد و هر بار که به خواب میرفت، به تناوب تنفس عمیقی داشت یعنی ۴ یا ۵ خرناس میکشید، نفسهای کوتاه و بعد ۲۰ تا ۳۰ ثانیه تنفس او متوقف میشد!
آخرهای شب، دوباره شروع به استفراغ کرد، من دوباره آثار حیاتی او را کنترل کردم و با اکسیمتر که در کیف کمکهای اولیه داشتم سطح اکسیژن خون او را اندازهگیری کردم، بار اول پایین بود و خیلی سریع پایینتر افتاد!! پس از این، او به شدت خوابآلود شد و نمیتوانست بیدار بماند.
سطح اکسیژن خودم را اندازه گرفتم و بین ۷۰٪ تا ۸۰ ٪ بود که در واقع در ارتفاع ۷۳۰۰ متری، عالی بود.
O2 خون بروس تا ۴۰ رسید و من واقعا نگران بودم - باد و برفی هم که بیرون چادر به هم آمیخته بود مثل نمکی بود که به زخم ما میپاشید!
آن شب پرسش این بود:آیا باید منتظر باشیم تا این توفان فرو افتد؟ یا اینکه شبانه از کوه فرود آییم؟
آن روز از صبح شروع کرده بودم به دادن انواع داروهای بیماری ارتفاع به بروس، همینطور داروهای ضد تهوع، ولی انگار تاثیر ناچیزی داشتند! ( اگرچه میدانستم که Dexamethasone مفید بوده).
بروس در آن غروب و در طول شب ۱۰ام جولای تلاش سختی داشت تا هوشیار بماند، اگرچه بین هوشیاری و ناهوشیاری شناور بود و قدرت انجام سادهترین کارها را نداشت.
صدای خرخر و نفسهای او خیلی بلند بود و وقفههای تنفس او بیشتر میشد! من تمام شب را بیدار ماندم و هر نیمساعت یکبار او را تکان میدادم، اکیسژن خونش را اندازه میگرفتم و داروهای مناسب را به او میخوراندم. در بیرون، باد کولاک میکرد و میدان دید به صفر رسیده بود، آخرین باری که سطح اکسیژن خون بروس را اندازهگیری کردم ، ۳۷٪ بود، به بروس تبریک گفتم که رکورد جهانی گینس را شکسته و با پایینترین سصح اکسیژن در خون هنوز زنده است! بروس نخندید!
ساعت ۲ صبح بروس را بلند کردم تا بتونه لباس بپوشه، که کاری، کند و تمام نشدنی! بود، ان هم در هوای سرد و یخ زده چادر.!

در بیرون، گای و بیلی جنگ وحشتناکی داشتند با هوای سرد و توفانی تا کمپ را جمع کنند، هوا فوقالعاده سرد بود و آنها مجبور شدند چند ساعتی به چادر برگردند تا کمی اوضاعشون بهتر بشه.
۷ صبح شد و ما سرانجام تصمیم گرفتیم با این توفان بجنگیم و بروس را به زور از چادر خارج کردیم و او بلافاصله باز استفراغ کرد،گای، کرامپونهای بروس را به پایش کرد، من GPSام را روشن کردم دیدم که سیگنال کافی نداریم! با وجود دید صفر و GPSای که کار نمیکرد، پای در راه گذاشتیم، در سپیدی کامل و بیآنکه انتخاب روشنی داشته باشیم.
هنگامی که رو به پایین و درون چال قدم گذاشتیم، مه و بوران برف گاهی برای چند لحظه کوتاه فرومیافتاد و من ناگهان صخرههای پای رخ شرقی GIV را در لبه چال دیدم، با قطبنمای GPS جهتی را به سمت صخرهها میزان کردم، در این موقعیت بروس با وجود اینکه آخر تناب تلوتلو میخورد و مرتب روی زمین میافتاد، به نحو شگفتآوری خوب کار میکرد!
قبول کن وقتی من میگم: بروس نرمند یک مرد پرفدرت است!!
بعد از حدود یک ساعت و با لطف خداوند، من چند متر جلوتر یک ترکه بامبو دیدم که توی برف فرو رفته بود، تنها چوبی که در تمام چال فرو کرده بودیم! توی مسیر بودیم! بعد از اینکه بروس روی اون چوب یک استراحت کرد و راه افتادیم، من جای پاهای صعیفی را دیدم که باد و برف آنها را پر کرده بود، جای پاها رو دنبال کردیم و پس از چند ساعت به بالای پرتگاه روی لبه چال رسیدیم.

بیلی اول از روی لبه فرود رفت تا تکیهگاه فرود را آماده کند، اولین فرود از فرودهای پرشمار پس از آن!، ما فقط ۳۰۰ متر ارتفاع کم کرده بودیم ولی همین تاثیر قابل توجهی روی بروس گذاشته بود که البته هنوز خیلی بیحال بود، با حال تهوعی که داشت و تلوتلو خوردنها، او به نتهایی قادر بود بر روی کارگاه فرود سوار شود، هر چند که گیج میزد و استوار نمیایستاد.
بهزودی ما پرتگاه را فرود آمدیم و ابتدای تراورس گذر برفی-یخی بودیم. این گذر ۵۰ متری برف و یخ که ما را تا کمپ ۲ پایین میبرد، به نظر انباشته از برف میآمد! و یک راه ، تنها یک راه پیش پای ما میگذاشت:
فرودی خوف آور از قلب آبشاریخی.
پس از چند فرود من خود را به همراه بیلی در محاصره یخها یافتم، هر دو به هم نگاهی کردیم و با زبانهای گوناگون به یکدیگر فهماندیم که فرود ما درست از وسط این آبشار یخی چقدر احمقانه بود!

هنگامی که منتظر بروس بودیم تا از تناب پایین فرود بیاید، من به هزاران تن یخ آویزان و بلوکهای یخی سست و لرزان در بالای سرمان خیره شده بودم! و نمیتوانستم تضور کنم که بقیه آن روز را در پای این تهدید خوفآور سپری کنیم! و در عین حال میدانستم که جز عبور از درون این یخها راهی نداریم.
در این لحظهها تلاش میکردم که خودم را سرگرم کنم، فیلمهای کونگفو را بهیاد بیاورم و آنچه که استاد کونگفوی ریش سفید به شاگردش میگفت.....
۲ فرود آخر، هر ۴ نفر ما را درون یک پرتگاه باریک بین دیوارههای بلوکهای یخی قرار داد، در پای این پرتگاه ما در بین تودههای بزرگ یخی و آثار بهمنهای فروریخته قبلی بودیم.
پس از یک استراحت کوتاه، ما دوباره شروع به فرود کردیم و من جلوتر از بقیه پرتگاه را پایین رفتم با میل به چپ و به سمت پایین رخ غربی گاشربروم ۳ و سرانجام راه امنی را به سوی مسیر پیدا کردم، البته در پایین خطی از شکافهای یخی. برف تازه و بهمن شیبهای پایین را پر کرده بود و ما ۴ نفر این مسیر را در تناب، تا انتها پایین رفتیم.
درست زمانی که قصد عبور از میان گسل یخی را داشتم، گای فریاد زد - بهمن!! به بالا نگاه کردم و ابری از پودر سفید را دیدم که فرو میریخت و پایین میآمد، به خودم امید میدادم که دست کم سر و گردنم از زیر این گسل بیرون بماند.
چند ساعت بعد ما ۴ نفر از روی آخرین بهمنهای فروریخته عبور کردیم و به چادر کمپ ۲ رسیدیم، من با همه دست دادم و از آنان بخ خاطر انچام کاری چنین بزرگ تقدیر کردم - به جز بروس که داشت استفراغ میکرد (بعد او را هم تشویق کردم)، کار بزرگی بود که همگی انجام دادیم و من مغرور و شکرگزار بودم از اینکه به کمپ ۲ برمیگشتم، یکی دو ساعت بعد وقتی توی کیسه خواب چرت میزدیم خون بروس را اندازه گرفتم: ۷۳٪ .روز بعد ما دوباره در تناب رفتیم و آبشار را به سمت چادرگاه ۱ گاشربروم۲ ٫ایین رفتیم، به محض ورود متوجه شدیم که سقف یکی از چادرهای VE25 ما کاملا پاره شده است. اول ما شک کردیم که این خرابکاری باشد و یک نفر چادر ما را پاره کرده باشد و به همین دلیل من به سمت چادر بغلی که مال یک کوهنورد اسپانیایی بود رفتم و از او پرسیدم که آیا او چیزی دیده است؟ من اسپانیاییام خوب نیست ولی عبارت "Grande boom" یا « انفجار مهیب» را متوجه شدم! ماجرا این بوده که اجاق گاز ارزان کرهای درست یک ساعت پس از اینکه ما در تاریخ ۷ جولای، کمپ ۱ را ترک کردیم، توی این چادر منفجر شده است. ما بهجای ماندههای کپسول منفجر شده را دور و بر چادر پیدا کردیم ولی بدنه اصلی آن به جای دورتری پرتاب شده بود، فکر میکنم جایی روی یخچالهای نزدیک مرز هندوستان،
منبع:سایت Don Bowie
http://www.calpinist.com/site/component/option,com_myblog/Itemid,34/
ترجمه:عباس ثابتیان - شهریور88 سپتامبر2009
چشمه های باداب سورت - نادر ضرابیان دروغ نمی گوید!

حدود ۲ سال پیش یا بیشتر بود که روزی نادر ضرابیان به دفتر انجمن آمد با عکسی قاب شده از یک چشمه شگفتانگیز، زیبا و سحرانگیز!
آن عکس از آن روز بر دیوار انجمن نصب شده است، هر ۲ ماه یا ۳ ماه عکسهای روی دیوارهای انجمن عوض میشوند ولی این یکی همچنان جا خوش کرده و فقط از این دیوار بر روی آن یکی رفته است.
تا مدتها و هنوز این تصویر نظرها را به سوی خود میکشید و میکشد، این چیه؟ اینجا کجاست؟ ایران است؟ و سوالهای دیگر، ولی این تصویر قاب شده بر دیوار، رازآلود و خاموش بود و دیگران هم.
نگرانی، همه از آن بود که قبل از باز شدن پای تخریبچیان بشود کاری برای آن کرد، ثبت این اثر ملی که نادر ضرابیان به همراه انجمن کوهنوردان ایران برای آن تلاش کرد بیشترین و مهمترین کاری بود که باید انجام میشد و این مهم سرانجام در بهار ۱۳۸۷ عملی شد.
در این بین باید اشارهای به صحبت های ریيس سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری مازندران با شمال نیوز کرد:
عباسنژاد تصريح كرد: ثبت اثر چشمه سورت هيچ ارتباطی به رئيس گروه كوهنوردی لواسان و افراد ديگر نداشته و ادعای مشارليه مبنی بر ثبت اين اثر با تلاشهای ايشان يك ادعای كذب و بیاساس است.
همانطور که نادر ضرابیان اشاره کرده است آقایان در آن هنگام حتی از وجود چنین اثری در محدوده کاری خود نیز بیخبر بودند!
رئيس سازمان گردشگری مازندران گفت: ثبت ملی چشمه سورت به عنوان دومين اثر طبيعی كشور فقط با اقدامات و پيگيریهای سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری استان مازندران انجام شده است.
در این که سازمان گردشگری مازندران برای ثبت این اثر همکاری و کمک کرده است و اینکه این اثر در زمانی بسیار کوتاه به ثبت رسید شکی نیست ولی آن فقط در گفتههای ایشان را خط بزنید!
رئيس سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری مازندران درباره موضوع تخريب چشمه سورت از سوی اهالی گفت: بحث داغ كردن سنگها و ايجاد حفره در رودخانه و استفاده از آب آن يك رسم هزاران ساله در ميان مردم محلی است و چشمه سورت اساسا با آن هويت پيدا ميكند اما با اين حال سازمان ميراث فرهنگی استان مازندران درصدد فرهنگسازی ميان مردم محلی نسبت به تاثيرات سوء اين اقدام و خشك شدن احتمالی رودخانه است.
چنین رسمی دست کم در مورد چشمههای باداب سورت وجود نداشته است، برای اثبات بیپایه بودن این نظر کافی است به عکسهایی که از این چشمهها تا ۷، ۸ ماه پیش و آخرین بار توسط محمود بهادری از اعضای انجمن گرفته شده است نگاه کنید تا بکر بودن آن برایتان ثابت شود و سپس این عکس ها را پس از عملیات تخریب، تراکتور سواری بر روی حوضچه ها و تبدیل چشمهها توسط مردم نادان محل به گرمابه عمومی مقایسه کنید!!!
پینوشت:
تاکید نادر ضرابیان بر اینکه انجمن در کار ثبت این اثر دخالت نداشته است را درک نمیکنم!
حتی اگر انجمن کوچکترین کاری هم در این مورد انجام نداده باشد، و حتی اگر نادر ضرابیان اگر این کار مهم را مطلقا به تنهایی انجام داده باشد، فراموش نمیکنیم که او عضو انجمن کوهنوردان ایران و نیز نماینده انجمن در لواسان است و کار انجمن و سازمانهای مشابه دقیقا به همین روش پیش میرود،
آنجا که من گزارشی از قرار درست کردن پد هلیکوپتر در بندیخچال، این اثر یگانه صبیعی ایران میدهم و یا خبر ساخت جاده کلاردشت به تالقان را، دوستی بروشورهایی را در مورد تلهکابین گنجنامه توریع میکند، آن یکی روز جمعهاش را به گفتگوی رو در رو با مردم در مورد زبالهپراکنی در محیطهای کوهستانی میگذراندو .. و.. و
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸
گاشربروم III و IV ، سال ۲۰۰۹
ساعت ۰۲۰۰ صبح روز ۱۰ام جولای با ثریا به خانه تلفن کردم تا یک پیشبینی جدید از هوا داشته باشم، بهنظر میرسید که شدت باد، روز ۱۱ام کمتر خواهد شد، پس از بحثی که بین خودمان انجام دادیم تصمیم گرفتیم یک روز دیگر در چادر خود در ارتفاع ۷۳۰۰ متری بمانیم. بروس خوب به نظر میرسید و بیشتر روز را خوابید ولی از اوایل غروب برای خوابیدن مشکل پیدا کرد و هر بار که به خواب میرفت، به تناوب تنفس عمیقی داشت یعنی ۴ یا ۵ خرناس میکشید، نفسهای کوتاه و بعد ۲۰ تا ۳۰ ثانیه تنفس او متوقف میشد!
آخرهای شب، دوباره شروع به استفراغ کرد، من دوباره آثار حیاتی او را کنترل کردم و با اکسیمتر که در کیف کمکهای اولیه داشتم سطح اکسیژن خون او را اندازهگیری کردم، بار اول پایین بود و خیلی سریع پایینتر افتاد!! پس از این، او به شدت خوابآلود شد و نمیتوانست بیدار بماند.
سطح اکسیژن خودم را اندازه گرفتم و بین ۷۰٪ تا ۸۰ ٪ بود که در واقع در ارتفاع ۷۳۰۰ متری، عالی بود.
O2 خون بروس تا ۴۰ رسید و من واقعا نگران بودم - باد و برفی هم که بیرون چادر به هم آمیخته بود مثل نمکی بود که به زخم ما میپاشید!
آن شب پرسش این بود:آیا باید منتظر باشیم تا این توفان فرو افتد؟ یا اینکه شبانه از کوه فرود آییم؟
آن روز از صبح شروع کرده بودم به دادن انواع داروهای بیماری ارتفاع به بروس، همینطور داروهای ضد تهوع، ولی انگار تاثیر ناچیزی داشتند! ( اگرچه میدانستم که Dexamethasone مفید بوده).
بروس در آن غروب و در طول شب ۱۰ام جولای تلاش سختی داشت تا هوشیار بماند، اگرچه بین هوشیاری و ناهوشیاری شناور بود و قدرت انجام سادهترین کارها را نداشت.
صدای خرخر و نفسهای او خیلی بلند بود و وقفههای تنفس او بیشتر میشد! من تمام شب را بیدار ماندم و هر نیمساعت یکبار او را تکان میدادم، اکیسژن خونش را اندازه میگرفتم و داروهای مناسب را به او میخوراندم. در بیرون، باد کولاک میکرد و میدان دید به صفر رسیده بود، آخرین باری که سطح اکسیژن خون بروس را اندازهگیری کردم ، ۳۷٪ بود، به بروس تبریک گفتم که رکورد جهانی گینس را شکسته و با پایینترین سصح اکسیژن در خون هنوز زنده است! بروس نخندید!
ساعت ۲ صبح بروس را بلند کردم تا بتونه لباس بپوشه، که کاری، کند و تمام نشدنی! بود، ان هم در هوای سرد و یخ زده چادر.!

در بیرون، گای و بیلی جنگ وحشتناکی داشتند با هوای سرد و توفانی تا کمپ را جمع کنند، هوا فوقالعاده سرد بود و آنها مجبور شدند چند ساعتی به چادر برگردند تا کمی اوضاعشون بهتر بشه.
۷ صبح شد و ما سرانجام تصمیم گرفتیم با این توفان بجنگیم و بروس را به زور از چادر خارج کردیم و او بلافاصله باز استفراغ کرد،گای، کرامپونهای بروس را به پایش کرد، من GPSام را روشن کردم دیدم که سیگنال کافی نداریم! با وجود دید صفر و GPSای که کار نمیکرد، پای در راه گذاشتیم، در سپیدی کامل و بیآنکه انتخاب روشنی داشته باشیم.
هنگامی که رو به پایین و درون چال قدم گذاشتیم، مه و بوران برف گاهی برای چند لحظه کوتاه فرومیافتاد و من ناگهان صخرههای پای رخ شرقی GIV را در لبه چال دیدم، با قطبنمای GPS جهتی را به سمت صخرهها میزان کردم، در این موقعیت بروس با وجود اینکه آخر تناب تلوتلو میخورد و مرتب روی زمین میافتاد، به نحو شگفتآوری خوب کار میکرد!
قبول کن وقتی من میگم: بروس نرمند یک مرد پرفدرت است!!
بعد از حدود یک ساعت و با لطف خداوند، من چند متر جلوتر یک ترکه بامبو دیدم که توی برف فرو رفته بود، تنها چوبی که در تمام چال فرو کرده بودیم! توی مسیر بودیم! بعد از اینکه بروس روی اون چوب یک استراحت کرد و راه افتادیم، من جای پاهای صعیفی را دیدم که باد و برف آنها را پر کرده بود، جای پاها رو دنبال کردیم و پس از چند ساعت به بالای پرتگاه روی لبه چال رسیدیم.

بیلی اول از روی لبه فرود رفت تا تکیهگاه فرود را آماده کند، اولین فرود از فرودهای پرشمار پس از آن!، ما فقط ۳۰۰ متر ارتفاع کم کرده بودیم ولی همین تاثیر قابل توجهی روی بروس گذاشته بود که البته هنوز خیلی بیحال بود، با حال تهوعی که داشت و تلوتلو خوردنها، او به نتهایی قادر بود بر روی کارگاه فرود سوار شود، هر چند که گیج میزد و استوار نمیایستاد.
بهزودی ما پرتگاه را فرود آمدیم و ابتدای تراورس گذر برفی-یخی بودیم. این گذر ۵۰ متری برف و یخ که ما را تا کمپ ۲ پایین میبرد، به نظر انباشته از برف میآمد! و یک راه ، تنها یک راه پیش پای ما میگذاشت:
فرودی خوف آور از قلب آبشاریخی.
دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸
خطر در کمین غارنوردان!!!
رادُن گازی پرتوزا از خانواده اورانیوم_رادیوم است که معمولا از هسته اورانیوم 238 پس از طی چند دوره تجزیه خارج میشود. این گاز بدون رنگ، بدون بو، سنگین، با توانایی حرکت کند، که معمولا در غارها و در امتداد شکستگیها خارج شده وبه ویژه در بخش پایانی تونلها و غارها جمع میگردد.
از ایزوتوپهای مهم گاز رادُن، رادُن 222 است که از رادیوم 226 با پرتو آلفا در خانواده اورانیوم_رادیوم تولید میشود. نیمه عمر رادُن یادشده بیش از سه روز نیست که آن هم به نوبت خود به رادیوم 218 تبدیل خواهد شد. هستههای رادیوم ایجاد شده با پرتوزایی قوی و خاصیت یونسازی که دارند، به هنگام تنفس خطراتی را به وجود میآورند. رادُن تنفس شده به مرور زمان به رادیوم تبدیل گشته و در حفرههای داخلی شُشهای غارنورد برجای میماند. این رادیوم، یکی از دلیل های بیماری سرطان میتواند باشد.
خوشبختانه، در غارهای آهکی، به دلیل پرتوزا نبودن مواد آهکی، مقدار گاز رادُن به کمترین میران ممکن کاهش یافته و در بیشتر موارد پایینتر از مقدار خطرناک قرار دارد. از اینرو ایمنی غارنوردان تا حد زیادی تامین میشود. با این وجود هراز گاهی کنترل و پایشهای علمی لازم است. درصورت توقفهای طولانی، باید اندازهگیریهای لازم انجام پذیرد. در غارهایی که جنس سنگهای دربرگیرنده دیواره از نوع سنگهای آذرین باشد، انجام این امر توسط متخصصان امر بسیار ضروری است. اندازهگیری گاز رادُن توسط دستگاههای ویژه این کار امکانپذیر است.
بنا به نوشته دانشمند فرزانه شادروان دکتر عبدالکریم قریب، پدر دانش غارشناسی ایران، بسیاری از غارهای ایران در کوههای آهکی یا غیرآهکی، نخست بر اثر ایجاد شکافهای کمابیش پهن و طولانی، به وسیله گسلهها و سپس به وسیله راهیافتن آب دارای گازکربنیک در آنها به مرور زمان گستردهتر شده و در آنها چکندهها و چکیدهها و دیگر شکلهای حاصل از رسوب و نشست آهک ایجاد شدهاند.
گاز خطرناک دیگری که غارنوردان را تهدید میکند گاز کربنیک CO2 است. این گاز بدون رنگ و بدون بو است. در برخی از غارها این گاز متراکم شده، باعث خفگی افراد میگردد. چون گازکربنیک از هوا سنگینتر است، بیشتر در بخش پایین فضای غار جایمیگیرد. در گذشته که دستگاههای دقیق اندازهگیری و اعلام خطر وجود نداشت، غارشناسان (فرانسوی) به همراه خود سگ کوچکی را میبردند. چون سر سگ پایین و در نزدیکی سطح زمین است، اگر در غار گاز کربنیک وجود داشته باشد، نشانههای خفگی و بیهوشی در سگ نمایان میشود.
همچنین بیماری خطرناکی که امکان دارد در برخی از غارها در نواحی گرمسیر، غارنوردان به آن مبتلا شوند، بیماری "هیستوپلاسما کاپسیلاتوم" معروف به بیماری فرعون است. عامل این بیماری نوعی قارچ ذرهبینی است که میان غبار و گردوخاک وجود دارد و به همراه تنفس وارد شُشهای انسان میشود.
مهندس جعفر سپهری
مدرس دانشگاه جامع علمیکاربردی
و مدرس دانشگاه آزاد اسلامی
یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸
چند گزارش خواندنی جدید
گزارش صعود به جبهه جنوب غربی اورست
گزارش نخستین صعود به اورست - ادموند هیلاری
گزارش نخستین صعود به ماترهورن
در سایت انحمن کوه نوردان ایران www.alpineclub.ir
و در ویکی پاکوب بخوانید www.pakoob.com
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸
گاشربروم III و IV ، سال ۲۰۰۹
روز ۲شنبه ۶ام جولای، گای، بروس، بیلی و من شروع به صعود یخچال کردیم تا به C1 برسیم، من میخواستم تا کمپ ۲ که درون یک آبشار یخی بود ادامه دهم ولی بقیه مخالفت کردند، بنابراین تمام بعدازظهر را به گرم کردن خود درون چادرهایمان و در دهکده کوچک چادرهای G2 گذراندیم و برای صعود روز بعد در صبح زود آماده شدیم. با وجود برف هفتههای اخیر، ما تصمیم گرفتیم که با مسیر صعود درگیر شویم، اگرچه برف تازه آن را کاملا براق کرده بود. پیشبینی هوا حکایت از آن داشت که صعود ما به احتمال زیاد با بادهایی نسبتا تند، شاید با سرعت ۷۰ ک/س همراه خواهد بود ولی تا این لحظه، شرایط ناپایدار نشان میداد که پیشبینی هوا چندان دقیق نبوده است و در هر حال این خطری بود که ناچار باید میپذیرفتیم.
اولی استک روی تلفن ماهوارهای sms داد که احتمال دارد غروب روز ۹ام حمله به قله را آغاز کند، ولی ما دست کم یک روز بیشتر زمان نیاز داریم تا در در موقعیت مناسب بر روی چال قرار بگیریم و زودتر از ۱۰ام نمیتوانیم به سوی قله برویم.فردا صبح در هوایی بسیار سرد ولی آسمانی صاف بیدار شدیم، چادرگاه را جمع کردیم و به سوی برج یخی بالای سر خود حرکت کردیم، در امتداد شیب های برفی روی رخ GIII تا شکافهای یخی آن و پس از آن در شیب ۵۰درجه و بدون تناب، سعی کردیم خطر بهمن را کم کنیم، با فاصله و دور از هم و بدون تناب حرکت میکردیم، به این ترتیب اگر یکی از ما دچار حادثهای میشد، دیگران را با خود به پایین نمیکشید!
شرایط بر روی مسیر در تغییر بود، از شیبهای برفی نرم تا یخهای سخت، تا بهمنهای خوفآور در انتظار فرو ریختن. ولی در عرض چند ساعت ما از این مسیر گذر کردیم و در سمت چپ خود در ارتفاع ۶۷۰۰ متری در پایینترین قسمت برجهای صخرهای قرار گرفتیم. در اینجا بیلی جلودار شد تا از زبانههای سنگی بسیار سست که بیشباهت به صفحههای دومینو نبودند عبور کند، او این کار را عالی انجام داد، کولهاش را بهدنبال کشید و یک تناب برای عبور بقیه کار گذاشت. بعد من از این قسمت عبور کردم، از بیلی گذشتم و بالاتر به پرتگاهی شگفتانگیز رسیدم که بین توده های معلق یخ از چپ و برجهای صخرهای از سمت راست در بر گرفته شده بود، حدود ۱۰۰ متر بالاتر از این پرتگاه یخ و برفی و بر فراز یکی از تودههای یخی نقطه همواری را یافتم و به انتظار دیگران نشستم.
پس از یک استراحت کوتاه، من جلودار بودم و دهلیز باریکی با شیب ۵۰ تا ۵۵ درجه را تا سکویی در ارتفاع ۷۰۰۰ متری صعود کردم، جایی که لبه بالایی شکاف یخی با رخ جنوب غربی GIII برخورد میکرد، پس از آنکه بقیه به من پیوستند، ما از میان شیبهای برفی مسافت کوتاهی را تا سوی دیگر آن، درون چال پیمودیم تا اینکه یک توده یخی پیدا کردیم و کمپ ۳ را بر قرار کردیم. در پایین، درست در امتداد رخ شرقی GIV یک جای تماشایی برای چادرگاه دیده میشد
ما شاید از جمله ۱۵ یا ۲۰ نفری بودیم که تابحال پا به درون این چال گذاشته بود و از چادرگاه ما منظرهی آن تماشایی بود!
روز ۹ام جولای وقتی بیدار شدیم، دورادور چادر و روی آن از برف نازکی پوشیده شده بود، برای یک روز دیگر آماده شدیم، بروس از کیسه خواب خود خارج شد، به سرعت و با تقلای زیاد در چادر را باز کرد و هر چه خورده بود بالا آورد. کمی بعد او به چادر برگشت و با نگاه عجیبی به من خیره شد. با وجود این که بالا آورده بود از او پرسیدم آیا میخواهد به صعود ادامه دهد؟ و او در جواب گفت:بله، قطعا!!
ما چادرگاه را جمع کردیم و در زیر بارش برفی که بدتر میشد و به راهپیمایی در زاویه تنگ چال و بر روی برف سفت پرداختیم. پس از چند ساعت ما یک خمیدگی را دور زدیم و یک توده یخی پیدا کردیم تا در زیر آن و در ارتفاع ۷۳۰۰ متری کمپ بزنیم، سرانجام پس از هفتهها در کوه بودن برای اولین بار جبهه شمالی را GIII دیدیم و مسیر ما......
شیبهای پیش روی ما تا خطالراس ۷۵۰۰ متری مسیرهای مختلفی را پیشنهاد میکردو ما دهلیز اصلی را انتخاب کردیم، تصمیم گرفتیم که ۱ صبح راه بیافتیمُ، مسیر را در تاریکی صعود کنیم و در سپیدهدم روز بعد به اولین نوار سنگی در ارتفاع ۷۶۰۰ متری بر روی خطالراس برسیم..
و این نقشه هرگز عملی نشد!!
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸
بروس نرمند در تلاش برای زنده ماندن

دان، گای، بروس و بیلی ۶ جولای بیس کمپ را به سوی GIII ترک کردند تا روز دهم بتوانند به قله برسند، ولی همه چیز آن گونه که برنامه ریزی شده بود پیش نرفت، بروس نرمند در C4 در ارتفاع ۷۳۰۰ متری و شب پیش از حمله به قله، دچار بیماری ارتفاع شد و شرایط او تا روز بعد بدتر شد، در حالی که توفان سختی هم منطقه را در بر گرفت، تا شب بعد اوضاع بحرانی شد.
بروس تلاش میکرد تا هوشیاری خود را حفظ کند و تا شب دهم جولای او در حال هوشیاری و عدم هوشیاری بود، در بیرون باد کولاک میکرد و میدان دید به صفر رسیده بود، سطح اکسیژن خون بروس را اندازهگیری کردم ، ۳۷٪ ، به بروس تبریک گفتم که رکورد جهانی گینس را شکسته و با پایینترین سصح اکسیژن در خون هنوز زنده است! بروس نخندید!
ادامه دارد...
آمار صعود در منطقه کاراکروم در تابستان ۲۰۰۹
سایت K2climb آمار صعودها در منطقه کاراکروم را گزارش میدهد:
در بخش گاشربروم ۲ تنها ۲ نام دیده میشوند و از ایرانیانی که از هیات تهران، هیات سراب و گروه آفاق گرگان صعود به قله را اعلام کردهاند نامی برده نشده است.
آیا اشتباهی پیش آمده؟
Summits
K2
زیر علامت سوال
Nanga Parbat
1) 10.07.2009 Oh Eun-Sun (S-K)
2) 10.07.2009 Pemba Tshering Sherpa (NEP)
3) 10.07.2009 Dawa Wangchuk Sherpa (NEP)
4) 10.07.2009 João Garcia (POR)
5) 10.07.2009 Aminullah (PAK)
6) 10.07.2009 Mohammad Ali (PAK)
7) 10.07.2009 Hans Wenzl (AUT)
8) 10.07.2009 Richard (Rick) Allen (UK)
9) 10.07.2009 Alexander (Sandy) Allan (UK)
10) 10.07.2009 Go Mi-Sun (S-K)
11) 10.07.2009 Kim Jae-Soo (S-K)
12) 10.07.2009 Tshering Dorje Sherpa (NEP)
13) 10.07.2009 Sonam Sherpa (NEP)
14) 10.07.2009 Wolfgang Koblinger (AUT)
15) 11.07.2009 Gerfried Goschl (AUT)
16) 11.07.2009 Louis Rousseau (AUT)
17) 11.07.2009 Herbert Schutter (AUT)
18) 11.07.2009 Josef (Sepp) Bachmair (AUT)
19) 11.07.2009 Johann (Hans) Goger (AUT)
Gasherbrum 1 (Hidden Peak)
1) 26.07.2009 Veikka Gustafsson (FIN)
2) 26.07.2009 Kazuya Hiraide (JAP)
3) 26.07.2009 Nikolay Petkov (BUL)
4) 26.07.2009 Boyan Petrov (BUL)
5) 26.07.2009 Nikolay Valkov (BUL)
6) 26.07.2009 Doychin Boyanov (BUL)
7) 03.08.2009 Oh Eun-Sun (S-K)
8) 03.08.2009 Dawa Wangchuk Sherpa (NEP)
9) 03.08.2009 Carlos Soria (SPA)
10) 03.08.2009 Marta Alejandre (SPA)
11) 03.08.2009 Oskar Porras (SPA)
12) 03.08.2009 Unai Zendoia (SPA)
13) 03.08.2009 Arkaitz Lasa (SPA)
Gasherbrum 2
1) 09.07.2009 Ueli Steck (SWZ)
2) 01.08.2009 Boyan Petrov (BUL)
















