یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

زنده باد منتقد من

نقل از وبلاگ باشگاه ما (باشگاه دماوند)

تغییر از من آغاز می شود


تا کنون چند بار از عدم رعایت قانون رنج برده ایم ،چند بار وقتی دیگران از چراغ قرمز عبور کرده اند زیر لب غرغر کرده و دست آخر با تفکر اینکه با یک گل بهار نمیشه به خیل عظیم قانون شکنان پیوسته ایم ...
چند بار وقتی حقوق اولیه انسانی ما لگد مال شده بغض خود را فروخورده و نهایتا چاره ای ندیده ایم جز همرنگ شدن با جامعه منفعل ...
آزادی بیان اصلی است که اکثر طیف روشنفکر ، جوان ،تحصیل کرده و هر کسی که هنوز وجدان بیداری دارد به آن اعتقاد دارد و می ستاید . اما تا کنون اندیشیده ایم که اگر روزی در جایگاه قدرت نشسته بودیم و ابزار سانسور را در اختیار داشتیم تا چه حد به مخالفان اجازه ابراز عقیده می دادیم .

اگر ازمن بپرسند می گویم خیلی کم ؛ شاید انگشت شمار باشند افرادی که اجازه دهند آزادانه نقد شوند. این بیماری در میان ما ریشه دار است . وقتی سلول به سلول یک جامعه بیمار باشد نباید انتظار داشت که یک فیزیک سالم و مترقی به حیات خود ادامه دهد.

از اینکه تنها امکان دیدن عقاید مخاطبان در سایت باشگاه دماوند مشمول بازبینی و سانسور شد . متاسف شدم ، نه به دلیل محرومیت از خواندن نظرات حقیرانه افرادی که حتی شهامت اظهار نظر با اسم واقعی خود را ندارند بلکه به این دلیل که ما در یک جامعه کوچک کوهنوردی ، غیر انتفاعی ،غیر سیاسی ، غیر اقتصادی هم نتوانستیم ظرفیتهای دموکراسی خواهی خویش را افزایش دهیم و در اولین آزمون با نام مصلحت گرایی تنها کاری که کردیم خاموش کردن صدای مخالف بود ( هرجند که این مخالف از روی عناد ، دشمنی ،بخل،...از دایره ادب هم خارج شده باشد ) اگر منتقدین ما فرهنگ ابراز عقیده ندارند بی شک فقط خودشان را مفتضح می کنند . و این مطلب در دراز مدت باعث می شود فرهنک انتقاد کردن و انتقاد پزیری ما به طرف سلامت حرکت کند ؛ از نظر بنده این کمترین رسالت اجتماعی در جامعه کوچک کوهنوردی می باشد .

همیشه برای سانسور و بازبینی دلایل موجهی بوده و هست . در تمام طول تاریخ نیز چنین بوده است. حال اگر از عدم آزادی بیان در رنجیم . اگر به دنبال یک جامعه پر تحرک ، زنده و پویا هستیم . بیایید تغییر را از خود آغاز کنیم . نمیدانم عبارت بالا گفته کدام یک از بزرگان است . اهمیتی هم ندارد که کسی که گفته فرد مشهوری بوده یا گمنام ، هر جه است کلامی پرمعنا و کاربردی است

« پس زنده باد منتقد من »


با احترام فاطمه واقف

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷

آدرنالین

لطفا این پست را دوباره بخوانید چون تغییرات مهمی در آن داده شده است.



هیجان خواهی (Sensation Seeking ) یا نیاز به شور از موضوع هایی است که در سال های اخیر بسیار مورد توجه جامعه شناسان ، روانشناسان و علاقمندان و فعالان حوزه ی فرهنگ و مسائل مربوط به انسان قرار گرفته است .

هیجان خواهی افراطی می تواند یک نوع بیماری تلقی شود و در عین حال میتواند از نشانه های بیماری باشد .

ترس غریزه ای است که موجودات جهان و از جمله انسان را از خطرات پیرامون خود می رهاند . البته بدیهی است که این غریزه در انسان ها متفاوت عمل می کند مثل ترس از سقوط ، ترس از رودخانه خروشان ، ترس از تصادف در خیابان و بسیاری مثال های دیگر وهر چند که میزان ترس افراد در موارد مشابه یکسان نیست و بعضی بیشتر و بعضی کمتر می ترسند ، اما اگر این غریزه نبود بسیاری از ما قبل از اینکه رو به کوهنوردی بیاوریم ، از بام خانه به درون کوچه یا حیاط خانه همسایه سقوط کرده بودیم و از سوی دیگر هیجان خواهی هم غریزه دیگری است که در ما وجود دارد و ما را به کشف ناشناخته ها و بویژه سفر به طبیعت برمی انگیزاند.
تا گذشته ای نه چندان دورشاید تا صد سال پیش برای ادامه حیات راهی به جز دست و پنجه نرم کردن با طبیعت نداشتیم و بنابراین نیاز به بودن در طبیعت یک غریزه است.
فعالیت هایی مانند کوهنوردی به ما فرصت برطرف کردن این نیاز را میدهند و باید بگوییم :
ترس از یک سو و هیجان خواهی از سوی دیگر هر دو به حفظ حیات کمک میکنند.

شکی نیست که در جریان زندگی و با افزایش شناخت و مهارت های ما ، ترس کمی عقب می نشیند ، مثلا هنگامی که ابزار جهت یابی مثل نقشه و قطب نما و یا جی پی اس در دست داریم ترس از گم شدن در جنگل به مراتب کمتر از زمانی است که دست خالی به طبیعت می رویم ، یا زمانی که لباس خوب و مناسبی بر تن داریم ترس از سرما زدگی و فرو دمایی در زمستان ، کمتر از زمانی است که با لباس شهری به کوه رفته ایم و یا آشنایی به فنون کوهنوردی و سنگ نوردی اعتماد به نفس بیشتری برای صعود های دشوار تر در ما ایجاد می کند ، اما این مرز کجاست ؟

تا کجا می توان نترسید ؟ و یا این طور بپرسیم : کجا باید ترسید ؟

درست است ، جواب من و تو بر اساس دانش ما و آموخته ها و مهارت های مان و همچنین عامل ترس درونی مان با هم فرق می کند .
فرق نترسیدن و شجاعت چیست ؟
در روزهای بحرانی مانند بهمن 57 و یا روزهای جنگ ویا هر مبارزه دیگری و یا زمانی که برای نجات همنورد خود اقدام می کنید ممکن است دست به کاری بزنید که در شرایط عادی با منطق شما سازگاری ندارد اما برای آرمانی والا از جان خود هم می گذرید ، آرمانی بزرگ مثل نجات جان یک انسان ، یک همنورد که به یاری تو زنده می ماند ولی
نترسیدن اگر حد و مرزی نشناسد ، دیگر یک بیماری است . اگر چشم خود را ببندید و از عرض بزرگراه همت عبور کنید هیجان زیادی را تجربه خواهید کرد ولی به احتمال بسیار بالایی کشته می شوید . این نه یک کار شجاعانه ، بلکه یک کار هیجان خواهانه است .
افرادی که دست به کارهای خطرناک می زنند از ترشح آدرنالین در خون خود احساس رضایت می کنند .
دزدی از فروشگاه ها و یا از بانک با وجود احتمال بالای دستگیری ، داشتن شریک جنسی متعدد و ناشناس بدون در نظر گرفتن خطرات آن ، چشیدن و خوردن هر نوع غذا و خوراکی بدون توجه به خطر ابتلا به مسمومیت و یا بیماری و استفاده از مخدر ها و قرص های هیجان آور ، از نشانه های هیجان خواهی بالا است .
شاید سفر به ناشناخته ها، کوهنوردی و سنگ نوردی در مسیر های خطرناک و بدون حمایت و پشتیبانی فنی و اجرایی مناسب را هم بتوان به لیست بالا اضافه کرد.
فعالیت های هیجان خواهانه به چهار دسته تقسیم میشوند:

یک - هیجان خواهی از راه انجام کارهای خطرناک و ماجراجویانه که عده ای کوهنوردی و سنگ نوردی را در این گروه قرار میدهند.

دو - هیجان خواهی از راه تجربه های جدید مثل سفر و یا موسیقی

سه - هیجان خواهی از راه اجازه دادن به بروز آزادانه احساسات

چهار - فرار از روزمرگی و ناآرامی بویژه در شرایط زندگی کسالت آور

چه زمانی و چرا ممکن است کارهای هیجان خواهانه به آسیب دیدگی و یا مرگ فرد و یا دیگران بینجامد؟
یکی از دلایل این امر اختلال در قدرت تصمیم گیری و یا بررسی درست جوانب و عواقب آن تصمیم است مثل بیماران با افسردگی دو قطبی.
جالب است بدانیم که بخش قابل توجهی از هیجان خواهان افراطی دچارافسردگی شدید هستند ،
دلیل مهمتر شاید مکانیزم درونی بدن انسان است که به او احساس امنیت میدهد ومثل اینکه انسان ها احتمال مرگ و یا آسیب خود را همیشه کم و یا منتفی میدانند و این احتمال را بیشتر برای دیگران میدانند ، این احساس در زندگی عادی به ما کمک میکند تا با آرامش خاطر و با کمترین استرس و فشار روانی زندگی کنیم ولی در کوهنوردی مستواند مرگ بار باشد .

جالب اینجاست که هر چه تجربه و مهارت های انسان بیشترمیشود امکان انجام کارهای پرخطر او هم بیشتر میشود و در این حال مثلا سرپرست یک برنامه کوهنوردی دباید از این عامل خطرساز آگاه باشد تا بتواند در هنگام یک تصمیم گیری خطرناک از خود بپرسد که آیا همه اعضای گروه تحت سرپرستی او قادر به انجام آن کار هستند و تواناییهای خود را برای دیگران تعمیم ندهد.
این پدیده را خوش بینی غیر واقع بینانه مینامند که میتواند در ورزشی مثل کوهنوردی مرگ بار باشد.

در این زمینه باید بیشتر و بیشتر بدانیم.


یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

دماوند از مسیر غربی

دوستان من بعد از صعود به دماوند از مسیر شمالی که 5 شنبه 24 مرداد تا شنبه 26 مرداد 87 انجام شد پیشنهاد صعود مجدد به دماوند این بار از مسیر غربی را داده اند و بنابراین نیم روز 5شنبه این هفته 7 شهریور عازم دماوند میشویم.

از برنامه دماوند شمالی مسیری ثبت نشده است تا در اختیار دوستان بگذارم و لی امیدوارم مسیر غربی را بتوانیم ثبت کنیم.

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷

آهار - توچال



عکس از وبلاگ کوه ، عشق ، زندگی

جمعه 18 مرداد 87
قرار 0500 فلکه 4 تهران پارس
آهار ساعت 0600
صبحانه ساعت 0700
قله ساعت 1330
مسیر حرکت از آهار به سمت امامزاده است و با حدود 45 دقیقه راه پیمایی و پس از یک پل از مسیر امامزاده جدا شده و با عبور از رودخانه از روی پاکوب و جهت جنوب غربی ادامه میدهیم. در ادامه به گوسفند سرایی میرسیم که با عبور از آن و بالا کشیدن از یک سینه کش حدود 300 متر ارتفاع گرفته و خود را به روی یال میرسانیم.
از اینجا به بعد تا قله مطلب گفتنی زیادی به نظرم نمی رسد چون یال بلند و طولانی تا قله ادامه دارد و شیب زیاد قسمت آخر و گذر سنگی زیر قله بخش های نسبتا دشوار این صعود هستند.

مسیر با جی پی اس ثبت شده و از آدرس زیر قابل دسترسی و دانلود است
http://pakoob.com/uploads/Ahar-Tochal-180587.gdb

این برنامه با جضور مهدی کاسبیان ، فریدون عشقی ، مسلم زمانی نژاد ، مریم رهبان ، فراز قلی بیگی ، علی پیربادیان و عباس ثابتیان اجرا شد.

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

حادثه نانگا پاربات از نگاه رامین شجاعی

حادثه نانگاپاربات

سلام،
خاطرات راکاپوشی و ترجمه هیمالیا به روش سبکبار (به کمک دو تن از دوستان) خوشبختانه به جایی رسیده اند که می توانم انتشار داستان کوه را دوباره شروع کنم. اگر حادثه تاسف بار نانگاپاربات پیش نیامده بود مدتی پیش شروع کرده بودم. اما این حادثه باعث شد مدتی را صرف نوشتن این مقاله کنم.

سعی می کنم حداقل تا پایان دو پروژه ای که نام بردم داستان کوه را بروز کنم. تا چه پیش آید
.



همچون هر حادثه ای این حادثه ناگوار را نیز باید از جهات مختلفی بررسی نمود و باید به سوالاتی از این قبیل پاسخ داد؛ آیا حادثه غیر قابل اجتناب یا قابل پیش گیری بوده است؟ آیا کسی مقصر بوده یا مرتکب اشتباه شده است؟ آیا تنبیهی متوجه خاطیان احتمالی قائل خواهیم بود؟ اما قبل از آن باید به این سوال پاسخ دهیم که آیا اصلا قائل به تاثیر خطای انسانی در حوادث کوهنوردی هستیم یا نه؟

واقعیت این است که کوهنوردی ورزشی بالقوه خطرناک است. حتی در ساده ترین کوهنوردی ها نیز خطرات مختلفی وجود دارد. بیاد بیاوریم مرحوم حضرتی را که در مسیر شیرپلا، مسیری که هر هفته شاهد حضور هزاران کوهنورد مبتدی و باتجربه است، بر اثر ریزش سنگ توسط کوهنوردی دیگر کشته شد. در حادثه پرتلفات اخیر کی 2، کوهنوردان در ساده ترین مسیر به قله گرفتار ریزش بهمن شدند. بهمن درمنطقه ای که همواره کوهنوردان را تهدید می کرده است و افراد بیشماری پیش از این به خطرناک بودن آن نقطه اشاره کرده بودند. اما برای صعود کی 2 مسیر ساده تری وجود ندارد. پس کوهنوردی که بخواهد این قله را از این مسیر صعود کند با پذیرش این خطر و بسیاری خطرات مشابه است که اقدام به صعود می نماید. ریزش بهمن یا سنگ، گم شدن در هوای خراب، سرمازدگی در اثر شب مانی اجباری، تخلیه انرژی و ناتوانی در بازگشت همگی از اینگونه خطراتند. نمی خواهم به این سوالات فلسفی که "برای چه به کوه می رویم؟" یا "آیا کوهنوردان طالب مرگند؟" و سوالاتی از این قبیل پاسخی بدهم. بلکه نکته ای که به آن اشاره می کنم این موضوع است که کوهنوردی در ذات خود ورزشی خطرناک است و کوچکترین اشتباه از طرف شما یا همنوردتان ممکن است به قیمت جان شما تمام شود. لذا هر کس که به این ورزش می پردازد باید از وجود این خطرات آگاه باشد.

اما توسل به این واقعیت برای توجیه هر حادثه ای (و احتمالا فرار از پاسخگویی) نیز کاملا نادرست است. به عکس باید با تحلیل همه جانبه حادثه حتی الامکان از تکرار حوادثی مشابه جلوگیری کنیم. این در حالیست که یکی از مهمترین عوامل بروز حوادث کوهنوردی خطای انسانی است. ضمن اینکه گاه مرز بین خطای انسانی و حوادث طبیعی نیز کاملا در هم می آمیزد. به عنوان مثال ممکن است خطر ریزش سنگ برای مسیری خاص پذیرفته شود. اما چنانچه ریزش سنگ الگوی تقریبا معینی داشته باشد، مثلا در بعدازظهرها چند برابر شود، دیگر نمی توان به حادثه ای که بر اثر ریزش سنگ در صعود عصرهنگام رخ داده نامی جز خطای انسانی نهاد. نقش خطای انسانی در بروز حوادث مختص کوهنوردی نیست. در کوهنوردی نیز همانند هر فعالیت اجتماعی و گروهی دیگری امکان اشتباه انسانی که منجر به بروز حادثه شود وجود دارد. برای همه افراد و مشاغل مانند ناظر اجرای ساختمان، جراح مغز و اعصاب، کارگر خط تولید، معلم مدرسه و خلاصه برای همه افراد در فعالیت ها یا مشاغل گوناگون امکان اشتباه وجود دارد. تنها تفاوت کوهنوردی با مشاغل دیگر داوطلبانه بودن آن است که این امر تفاوتی در اصل بحث ایجاد نمی کند.

اما خطاهای انسانی در فعالیت های مختلف نتایج گوناگی به بار می آورند. عواقب خطای یک جراح مغز در حین عمل جراحی با خطای یک معلم مثلا در حل نادرست یک مسئله قابل قیاس نیست. در واقع در فعالیت هایی که مستقیما با سلامت انسان سر و کار دارند خطاهای انسانی گاه عواقب جبران ناپذیری به بار می آورند. و به همین دلیل تدقیق و موشکافی در هرحادثه ای در این گونه فعالیت ها از اهمیت مضاعفی برخوردار می گردد. به این ترتیب به نظر من یکی از بی پایه ترین استدلال ها برای توجیه حوادث کوهنوردی، طبیعی قلمداد نمودن همه آنهاست.

چنان که اشاره کردم در هر فعالیتی ممکن است خطراتی وجود داشت. اما این امر نافی مسئولیت افراد نیست؛ پرونده سقوط هواپیمای مسافربری آسمان در ارتفاعات اصفهان بعد از قریب به 14 سال همچنان باز است؛ بیماران هموفیلی که به جهت تزریق خون آلوده گرفتار بیماری ایدز شدند هنوز پیگیر موضوع هستند؛ خانواده هزاران کودکی که در زلزله اخیر چین در زیر آوار مدرسه های غیر استاندارد جان باختند اگر امکان شکایت داشتند قطعا خاطیان را به دادگاه می کشاندند؛ قریب به اتفاق هزارن نفری که در حوادث جاده ای ایران هر ساله جان خود را از دست می دهند قربانی خطای انسانی در رانندگی، و مهندسی نادرست ترافیک و جاده ها می شوند. آیا به همین سادگی می توان مثلا سفر داوطلبانه به خارج از شهر را توجیه کننده مرگ هزاران نفر قلمداد نمود؟ و عنوان نمود کسی که به سفر خارج از شهر می رود با آگاهی از این خطرات است که اقدام به سفر می کند؟ در آن صورت چه جایی را باید برای اصلاح قوانین، روش ها، جاده ها، آموزش رانندگانف و مواخذه مقصرین در نظر گرفت؟ فقط اشاره کنم که در کشورهای غربی در تصادفات منجر به مرگ در درجه اول وضعیت تعادل جسمی و روحی راننده مقصر و شرایط فنی اتومبیل او را در نظر می گیرند. چنانچه وی در حالت عادی قرار داشته باشد و از نقص فنی احتمالی اتومبیل خود بی خبر بوده باشد بیمه پرداخت غرامت به قربانیان را بر عهده می گیرد. اما رانندگی در حال مستی، یا با وسیله ای که نقص فنی جدی داشته باشد در زمره جرائم کیفری قرار گرفته و راننده خاطی ممکن است سالها زندانی شود.

با این تفاصیل سعی دارم به این نتیجه برسم که در ورزش پرخظر و حساسی مانند کوهنوردی که کوچکترین اشتباه در محاسبه یا حتی یک لغزش ساده باعث از دست رفتن جان انسانی می شود بررسی و تحلیل حوادث نه تنها حق بازماندگان و جامعه کوهنوردان برای دانستن حقیقت و مواخذه خاطیان است بلکه راهی است جهت پرهیز از تکرار حوادث مشابه. با این توضیحات سعی می کنم به تحلیل حادثه نانگاپاربات بپردازم.

مهمترین سوال این است که حادثه نانگاپاربات درکدام دسته بندی قرار می گیرد؟ آیا حادثه ای غیر قابل اجتناب ازنوع خطرات گریزناپذیر بوده است؟ یا خطای انسانی در آن نقش داشته است؟ تا کنون دو روایت از این حادثه نقل شده است. روایتی که در روزهای اول منتشر شد و روایتی که طی روزهای بعد از آن از قول مدیر عامل باشگاه دماوند نقل گردید. به نظر من روایت اول –که با گزارش کریس وارنر نیز تا حدود زیادی مطابقت دارد- بیشتر به حقیقت نزدیک است اگر چه بعضی جزئیاتی که کریس وارنر به آنها اشاره نموده است مانند دیده شدن نور چراغ پیشانی سامان در شب اول و شب دوم با این صراحت در روایت های باشگاه دماوند و سایت تبلیغاتی گروه وجود ندارد. به هر حال به نظر می رسد مرحوم سامان نعمتی در حدود ارتفاع 7800 متری بعد از گفتگو با سرپرست و اعضای تیم قبول می کند که از صعود منصرف شود ولی به هر دلیل به بارگاه بازنمی گردد. او در دو شب بعد در زیر هرم قله دیده می شود. و طبق این روایت او قبل از بازگشت علائم ارتفاع زدگی را در خود نشان داده است.

به این ترتیب در بدترین حالت سرپرست و مسئول فنی تیم با وقوف به حال نامساعد سامان و خطری که متوجه او جهت بازگشت انفرادی بوده است ترجیح داده اند صعود خود را فدای بازگرداندن او نکنند. و در بهترین حالت سرپرست و مسئول فنی گروه فرض کرده اند که سامان به سلامت می تواند به بارگاه بازگردد و تصمیم نامعقولی نگیرد. در این صورت عدم بازگشت سامان به سادگی نشان می دهد که آنها در تشخیص خود کاملا اشتباه کرده اند.

فرض کنیم آنها فقط در تشخیص خود اشتباه کرده اند و حدس نمی زده اند که سامان ممکن است نتواند یا نخواهد به بارگاه باز گردد. سوال این است که آیا این اشتباه طبیعی بوده است؟ مگر نه اینکه برای بسیاری از ما نیز پیش آمده است که یکی از افراد تیم را نزدیک قله تنها بگذاریم تا بقیه بتوانند قله را صعود کنند؟ در اینجا باید شرایط مکانی و زمانی را در نظر گرفت. ظاهرا مرحوم سامان نعمتی در ارتفاع حدود 7800 متری تنها گذاشته شده است. حدس می زنم مسیر بازگشت چندان خطری برای فرود انفرادی یک کوهنورد در شرایط عادی نداشته است. و هوا برای چند ساعت بعد از آن تا زمان بازگشت سامان خوب باقی می مانده است. اما دو نکته مهم یکی اشاره به ارتفاع زدگی سامان و دیگری اصرار او برای صعود بوده است.

به عقیده من تنها به این دلیل که سامان علائم ارتفاع زدگی را نشان داده بود نمی بایست او را به تنهایی بازمی گرداند. زیرا چنانچه شخصی ارتفاع زده شود خطر خیز مغزی یا ریوی بسیار بالا می رود که در این صورت در شرایطی قرار می گیرد که تعادل جسمی یا روانی خود را ممکن است به مقدار خطرناکی از دست بدهد. ارتفاع زدگی باتجربه و بی تجربه نمی شناسد و تحت این شرایط نباید هیچ کسی را تنها گذاشت. اصرار بیش از حد او برای صعود نیز نشانه دیگری بوده است که ممکن است تصمیم صحیحی اتخاذ نکند. بنابراین رها کردن سامان به حال خود یک اشتباه مسلم انسانی و قابل پیشگیری بوده است.

نمی توان حادثه ای را تحلیل نمود و ریشه های بروز آن را از نظر دور داشت. راستی چرا در دو برنامه دشواری که فریدیان سرپرستی نموده یا مسئول فنی بوده است چنین حوادث غمباری رخ داده است؟ ( با این پیش فرض که مسئول فنی در محیط کوهستان تصمیم گیرنده اصلی است.) ریشه این حوادث در کجا قرا دارد؟ آیا می شد بروز چنین حوادثی را پیش بینی نمود؟

بسیار قبل از آنکه چهره واقعی فریدیان برایم آشکار شود به این نتیجه رسیده بودم که او صلاحیت سرپرستی برنامه های دشوار را ندارد. در مشاجره ای که بین ما در برنامه برودپیک رخ داد این موضوع را به او گفتم. و اضافه کردم:"این بار اگر خون از دماغ کسی بیاید تو فقط اشتباه نکرده ای بلکه کاملا مقصری." ("مقصر" همانند کسی که در حال مستی رانندگی می کند و باعث فوت انسانی می شود).

به نظر من او صلاحیت ندارد چون از یک طرف از عنصر تشخیص خطرات درکوهنوردی بی بهره است؛ موضوعی که برای یک سرپرست یا مسئول فنی که اولین وظیفه اش حفظ سلامتی نفرات گروه است در درجه اول اهمیت قرا دارد. حوادث کوچک و بزرگ متعددی که برای خود او و نفرات تیمش اتفاق افتاده ناشی از همین موضوع است.

از طرف دیگر یکی از مهمترین توانایی های سرپرستی قدرت تشخیص و قضاوت در مورد سطح توانایی روحی و جسمی نفرات گروه است. چنانچه اشاره کردم در بهترین حالت سرپرست و مسئول فنی تیم در تشخیص توانایی سامان اشتباه کردند. در حادثه غار پراو نیز فریدیان در مورد توانایی گروه دوم در مورد اتخاذ تصمیم صحیح در وضعیت بحرانی کاملا اشتباه کرده بود و آنها را درگروهی مجزا و بدون هیچ گونه امکان ارتباطی یا پشتیبانی فوری به تنهایی راهی کرده بود.

همچنین او و احتمالا بقیه دوستان و همنوردانش به قدری درگیر حواشی و مسائل جانبی اند که اصولا جایی برای تفکر راجع به مسائل ایمنی گروه در ذهن آنها باقی نمی ماند. فراموش نمی کنم که در حادثه غار پراو او بیش از آنکه خطرات مختلف غارنوردی را در نظر داشته باشد در فکر تهیه لوحی بود که هر کس به نام خود در انتهای غار نصب کند. در این برنامه حواشی حتی قبل از برنامه شروع شد و صعود را تحت الشعاع قرار داد (آن مصاحبه جنجالی قبل از برنامه را بیاد بیاورید). ظاهرا تبلیغات و اعلام خبر صعود از روی قله دیگر جایی برای تفکر راجع به وضعیت سامان باقی نگذاشته بود. نه تنها در کوهنوردی با آن همه خطرات بالقوه بلکه در هیچ ورزش دیگری سلامتی و موفقیت را نباید جایگزین حواشی و تبلیغات نمود. مگر می شود تمام فکر و ذکرمان تبلیغات و گزارش و فیلم و حواشی باشد و آن وقت به فکر سلامتی افراد تیم هم باشیم؟

موارد دیگری هم هست که اگر آنها را به صورت مجزا در نظر بگیریم نمی توان با اطمینان در مورد آنها نظر داد ولی وقتی تعدادی از وقایع مشابه در شرایط گوناگون را در کنار یکدیگر قرا می دهیم می توانیم به یک نتیجه منطقی دست یابیم. در حادثه غار پراو گروه اول که از غار خارج شد حتی بعد از مدتی طولانی استراحت با اذعان به اینکه توان جسمانی بازگشت به غار را ندارد از کوهنوردان کرمانشاه تقاضای کمک کرد. سوال این است که آیا امکان این نبود که حداقل دو نفر از نفرات قوی تر گروه هر چه زودتر و در ساعت های حساس اولیه حادثه احتمالی، خود را به گروه دوم برسانند و نفر سوم از کوهنوردان کرمانشاه تقاضای کمک کند؟ در برنامه برودپیک فریدیان بعد از صعود قله فرعی حاضر نشد در بارگاه 3 در ارتفاع 7000 متری یک روز دیگر را سپری کند تا حداقل در حد انتقال خبر در صورت بروز حادثه ای برای من، که کاملا به تنهایی اقدام به صعود کرده بودم، فعالیتی انجام دهد. در این برنامه نیز برایم غیر قابل باور است که حداقل دو نفر از 5 نفر صعود کننده توانایی ماندن یک روز دیگر در بارگاه آخر را نداشته اند. آنها شب قبل را در هوای آزاد گذرانده بودند و ساعت چهار بعد از ظهر از بارگاه آخر سرازیر می شوند. چطور احتمال ندادند که ممکن است سامان نیز همچون آنها شب قبل را در هوای آزاد سر کرده و همچنان زنده باشد؟ چطور به این فکر نیفتادند که ممکن است سامان آن شب خود را به بارگاه برساند؟ در همان برنامه برودپیک شاهد بودم کوهنوردی که دچار توهم شده بود بعد از حدود 36 ساعت خروج از بارگاه آخر و در تلاش برای صعود قله در ارتفاعات 7000-8000 متر سرگردان شده بود که در نهایت توسط دوستانش نجات داده شد.

به دلایلی که ذکر کردم فریدیان و خانم اسنفدیاری قادر نیستند حداقل ایمنی را برای کوهنوردانی که تحت مسئولیت آنها به کوه می روند برآورده کنند و بنابراین صلاحیت چنین مسئولیت هایی را ندارند. کاملا بعید است خود آنها و دوستان سینه چاکشان چنین تصوری داشته باشند اما می پرسم چند نفر دیگر باید قربانی شوند تا آنها به این نتیجه برسند که توانایی مسئولیت پذیری در برنامه های دشوار را ندارند؟ آیا بهتر نیست همچون برنامه کی 2 با تیم های بین المللی به کوه بروند؟ جایی که از اساس هر کس مسئول خود است و مسئولیتی نسبت به دیگری ندارد؟ مطمئن باشند هم آنها و هم حامیانشان به "همه اهداف" خود از این صعودها خواهند رسید.

نمی توانم به این حادثه بپردازم و انزجار خود را از دروغ پردازی ها، تحریف ها، و بزرگنمایی ها در مورد این صعود ابراز نکنم. برنامه ای که از ابتدا بر دروغ و بزرگ نمایی بنانهاده شد؛ برای برنامه ای که به طور معمول 50 روز زمان در نظر گرفته می شود، 70 روز اعلام شد، یعنی حضور حداقل 50 روز در منطقه کوهنوردی و آن وقت در روز 25ام تحت آن شرایط اقدام به صعود می شود؛ از 600 متر خرید طناب ثابت به عنوان یکی از اقلام مهم هزینه ها یاد می شود (حداکثر یک میلیون تومان در مقابل قریب به 40 میلیون تومان هزینه های برنامه، یعنی حدود 2.5 درصد)؛ و از فریدیان همچنان و با وقاحت هر چه تمامتر به عنوان صعود کننده قله برودپیک یاد می شود.( به اندازه کافی درمورد روایت های متناقض و شرم آور بعد از حادثه مطلب نوشته شده است و نیازی به تکرار آنها نیست. )

و تحت این شرایط آقای عباس محمدی به نام انجمن کوهنوردان بیانیه "سوار بودن بر زورق یقین" را منتشر می نماید. فراموش می کند که تا دیروز از حقوق "قلم به دستان" دفاع می کرده و حال از جایگاه "رئیس" به منتقدین طعنه می زند که "کارگاه نقد و بررسی" راه می اندازند بدون اینکه کوچکترین استدلال یا شاهدی را برای ادعاهای خود ارائه کند. بعید نیست اگر این برخوردها و واکنش های منتقدین وجود نداشت روایت "طوفانی از باران و بهمن و سنگ" را به خوردمان نمی دادند.

متاسفانه عملکرد آقای محمدی در مورد حوادث مشابه گذشته یک علامت سوال بزرگ در مورد صداقت و بی طرفی وی ایجاد می کند. در حادثه دوبرار "بازی عشق و مرگ" را برای توجیه حادثه به کار می برد اما در حادثه گاشربروم I با 180 درجه تغییر موضع کسانی را که کوهنوردان را بدون آموزش های کامل در محیط کوهستان قرار می دهند مسئول و مقصر معرفی می کند. و متاسفانه در این حادثه بار دیگر وظیفه فراموش شده انجمن در دفاع از حقوق کوهنوردان را همچون گذشته فدای عملگرایی و مصلحت اندیشی می کند. آقای محمدی و دیگر عملگرایانی که (حقوق کوهنوردان به کنار) بنیادی ترین حق انسانی یعنی حفاظت از جان آدمی را فدای رشد کوهنوردی مستقل می کنند باید بدانند کوهنوردی مستقل اگر بر پایه های دروغ و کژی استوار شود جز اینکه روز به روز بیشتر به قهقرا رود نتیجه ای به دست نخواهد آورد.

چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷

جعبه سیاه


خیلی جالبه که میبینیم عده ای از کوهنوردان و یا علاقمندان کوهنوردی این قدر اسیر سانسور شده اند که مرتب اینجا و آنجا نظر میدهند که نه در مورد این اتفاق و یا آن حادثه نباید نظر داد ، کارشناسان باید نظر بدهند ، جلسه ای تشکیل بشود ، گزارش باید بدهند و
خلاصه زبان برون عجیبی در جامعه کوهنوردی حاکم شده که نگو و نپرس
اول اینو بگم که بابا این صحبت اصلا ربطی به نانگا پاربات نداره !
زیان برون هم ربطی به اوزون برون و ربطی به هیمالیا و گاشریروم نداره!
الان جواد نظام دوست یه دفعه وسط فیلم توفان بر فراز اورست برمیگرده میگه:
ما نباید یه چیزایی رو به یه چیزای دیگه ربط بدیم ،
خوب شما هم ربط ندین ،

دو نفر هفته گذشته در مسیر صعود به قله لنین کشته شدند!
فرد کشته شده کالبدشکافی شده و دلیل کشته شدن او ادم ریوی گزارش شده است ، این را همراهان فرد کشته شده هم در وبلاگ خود ذکر کرده اند!
حالا منتظر کدام گزارش و کارشناسی هستید؟

آیا سرپرست برنامه از اصول هم هوایی آگاه بوده است؟
اگر آری چرا یکی از افراد گروه را کشته است؟
اگر نه چرا سرپرست یک گروه شده است که به ارتفاع بالاتر از 7000 متر صعود میکند؟
احتمالا
افراد تیم چیزی به نام بیماری حاد ارتفاع نه شنیده بودند و نه خوانده بودند و نه در هیچ دوره آموزشی پزشکی کوهستان شرکت کرده بودند و در هیچ کلاس آموزش کوهنوردی هم شرکت نکرده بودند
و آنها میدانستند که سرپرست تیم هم در مورد ادم ریوی و یا ادم مغزی چیزی نشنیده ، چیزی نخوانده و در هیچ دوره پزشکی کوهستان هم شرکت نکرده است و با وجود این آنها او را به زور سرپرست خود کردند
و یا باز هم احتمالا
آنها شاید اعتقاد داشتند که هم هوایی برای اروپاییان است که از نقاط پست زمین می آیند و یا مال سوسول هاست و ما که 5 تا دماوند رفتیم 7000 متر که سهله ، بیشترش رو هم میریم

نادان کیست؟
چرا از شنیدن این کلمه (نادان ) برمی آشوبیم؟

جعبه سیاه حوادث کوهنوردی ایران آیا گشوده خواهد شد؟

آیا این حوادث بررسی روشنگرانه خواهند شد و آیا نتایج آنها صریح و روشن در اختیار جامعه قرار خواهد گرفت؟



شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۷

ارتفاع زدگی تان مبارک





کوهنورد گرامی

اکنون که به دلیل ابتلا به ادم ریوی در جوار رحمت حق به سر میبرید جای آن دارد تا این افتخار بزرگ را به شما و جامعه کوهنوردی ایران تبریک بگوییم.

برای شما علو درجات و ابتلا به ادم مغزی آرزو میکنیم.


باشگاه فلان ، انجمن بهمان


پ ن
حالم از این تبریک و تسلیت های کوهنوردانه به هم میخوره

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

دماوند شمالی


این مطلب رو امیرحسین ، یکی از دوستان و کوه یاران خوب و صمیمی برایم فرستاده است که در آرامکوه منتشر میکنم .


عباس عزیز

با درود و آروزی شادکامی

این مطلب رو به صلاحدید خودت تغییر بده؛ کم و زیاد کن؛ و اگر دوست داشتی در وبلاگت Publish کن.


همونطور که میدونی چهارشنبه و پنجشنبه (۹ و ۱۰ مرداد) هفته ای که گذشت رو قصد داشتم به دماوند برم؛ از مسیر نرمال شمالی. مسیری که بیشتر از هر مسیر دیگه ای رو دماوند دوستش دارم. مسیری که ۳ بار بخاطر آب و هوای خطرناک و شرایط صاعقه و یا برف زیاد از زیر قله برگشتیم و یکبار هم به خاطر درد و نارسایی کلیه ام که تا قبل ازش خبر نداشتم. اما بازهم این مسیر رو دوست دارم و هر بار با درس گرفتن از تجربه های قبلی با اطلاعات؛ آمادگی و پیش بینی بیشتر و بیشتر به سراغش میرم.

برنامه من این بود که چهارشنبه خودمون رو از دشت ناندل به جانپناه ۲ برسونیم و صبح پنجشنبه صعودمون رو با کوله ها به قله شروع کنیم و از مسیر جنوبی به بارگاه ۳ و در صورت خسته نبودن تیم ۳ نفره مون به گوسفندسرا و سپس به تهران برگردیم. که به همراه دو دوست خوبم خانم نیسا خارقانی و آقای وحید یوسفی دقیقا همین برنامه روهم اجرا کردیم.

حدود دو هفته این برنامه کاملا ذهنم و مشغول کرده بود و قبل از برنامه؛ در مورد برنامه آمادگی؛ تغذیه قبل از برنامه؛ لیست وسایل؛ خوراکیها و ... PDF درست کرده و به بچه ها ایمیل کرده بودم. یه همراه لیست زمانبدنی برنامه؛ نوع مسیر؛ مشکلات احتمالی؛ و ... به همراه ۲ هفته تمام تعقیب هوای دماوند در روزهای مورد نظر من و انتخاب آن پنجشنبه برای صعود و ... ساعتها مرور مسیرهای GPSی سالهای گذشته ام به همراه یادداشتها؛ توپوگرافی و google earth و ... و حتی load کردن مسیرهای هر چهار جبهه اصلی درون GPSام برای لحظه مبادا! با اینکه ۴ جبهه رو بارها رفته ام و خوب میشناختم اما میدونستم که هرگز نباید به هوای خراب و حس و گمان مجال خودنمایی داد. میدونستم که نوشتن دمای هوا؛ میزان ابر؛ احتمال صاعقه؛ سرعت و جهت وزش باد برای ساعتهای مختلف چهارشنبه تا جمعه در ارتفاعات مختلف دماوند بیشتر از یک صفحه کاغذ فضا نمیخواد و شاید کمتر از یک گرم به وزن بارهام اضافه کنه. ما برنامه مون رو کاملا طبق پیش بینی ها مون انجام دادیم و چون در این شرایط که بیشینه پیش بینیهای لازم رو کردم استرس کمی در قبال تیمم داشتم؛ پس میتونستم بیشترین لذت رو از برنامه ببرم. اما نبردم!! چون درد کشیدم! درد به خاطر کتونیزم

هدف از نوشتن این نامه هم همینه که چیزهایی رو که دیدم و باعث درد و تاسفم شد را با تو در میون بگذارم.

همزمان با ما چندین گروه هم از خرم آباد؛ گلستان؛ کردستان و آمل (اگر اشتباه نکنم) بودند. که تقریبا با هم قله رو صعود کردیم (البته اونایی که به قله رسیدن). در این میون چندتا نکته وجود داره که همیشه ذهن منو به خود مشغول میکرده ولی نمیدونم چرا ایندفه همه رو باهم تو یک برنامه دیدم!!

  • حمل بار با قاطر به پناهگاه و صعود بدون هیچ وسیله ای به قله

یکی از گروه ها که افراد مدعی هم زیاد داشت (که نمیدونم این مدعی بودن چه افتخاری است) وسایلشون رو با قاطرهای عزیز و زحمتکش تا پناهگاه آوردن و با افتخار میگفتند که با چه سرعتی به پناهگاه صعود کردند! هنوز نمیدونم اگه قرارباشه برای یک صعود معمولی مثل دماوند شمالی وسایلمون رو قاطر ببره و بعد بدون وسیله و یا حداقل وسایل لازمه قله رو صعود کنیم و متکی به بارهای بقیه همنوردها باشیم!! بازهم صعود به قله لذتی داره؟ و واقعا اونها بعد از برگشتن به همه فخر فروشی میکنن که قله رو صعود کردن؟ اونم سریعتر از همه؟! آخه این چه افتخاریه؟ اصلا کی گفته صعود به دماوند افتخاره؟ اونم تو تابستان؟ پس مسنر و کوکوشکا یا هیلاری چی بگن؟ اصلا کی گفته صعود به یه قله یا کوهنوردی افتخاره؟ چندتا گرسنه از صعود ما سیر میشن؟ چندتا بچه فقیر سیستانی یا بجنوردی از صعود ما امکان تحصیل پیدا میکنن؟ درد چندتا بیمار خوب میشه؟ اگه یه صعود ساده به دماوند شمالی افتخاره پس فلمینگ کاشف پنیسیلین چه بگه؟ ادیسون؟ کاشف داروی بیهوشی؟ و ...

  • سر و صدا و آواز

قصد توهین ندارم. اما بارزه و ویژگی برخی از گروهای شهرستانی سر و صدای آنها موقع صعوده. حدود ۲ ساعتی زودتر از بقیه جانپناه ۲ رسیده بودیم. از اون بالا به دوستانم گفتم که یه گروه شهرستانی هم داره میاد بالا! با این که درست نمیدیدمشون. تنها معیار تشخیصم آلودگی صوتی آن گروه بود که حدسم نیز درست از آب درومد. اعتراف میکنم که خودم که در سنین پایینتر بسیار شلوغ و پر سر و صدا بودم و یادمه که فرامرز نصیری تو خیلی از برنامه ها از دستم کفری میشد! اما بعد یاد گرفتم که خیلیها به کوه میان تا آرامش رو تجربه کنن و فارغ از هیاهوی زندگی ماشینی باشن. یادمون باشه که شاید خیلی ها بخوان تو پناهگاه بخوابن و اصلا نخوان صدای بی مایه؛ خام و فالش ما رو موقع آواز بشنون! اونا اگه بخوان خودشون mp3 player میارن و به آواز یا موزیک مورد علاقشون بدون اینکه مزاحم کسی بشن گوش میدن.

خوبه بعضی وقتها فکر کنیم که اگه از چیزی (خنده؛ آواز؛ رقص و ...) لذت میبریم دلیلی نداره دیگران رو هم مجبور کنیم از اون لذت ببرن و آرامش اونها رو به هم بریزیم.

  • خودپرستی و لاف زدن و بلد بودن مسیر!

در حالیکه سرپرست مسن (با شلوار مخملی و راه کبریتی) یکی از این گروه ها به زور خاطرات و افتخاراتش را با ما در میون میذاشت و به اصرار با ما معاشرت میکرد و اسم قله هایی رو که صعود کرده بود نام میبرد؛ در آخر به آرامی از ما پرسید: «راستی مسیر قله رو بلدین؟ از کدوم یاله؟ اگه اشکالی نداره فردا تیم ما پشت سر شما بیاد

خدای من! نمیدونم چرا یکدفعه حس بدی به من دست داد و با تمام توان سعی کردم کاری کنم که دور ما سه نفر رو خط بکشه! خدا رو شکر گروه سه نفری کردستانی آروم و با وقاری که اونجا بودن ازشون دعوت کردن تا با اونا برن. انیجوری دیگه عذاب وجدان نداشتم که یه گروه ۲۰ نفری رو به امون خدا ول کرده ام.

  • GPS ؟ و بار سنگینی

بعد که هنوز وجدانم درد میکرد به اون سرپرست عزیز گفتم اگه GPS دارین بیارین تا تمام نقطه های پناهگاه تا قله رو بهتون بگم تا راحت باشین. گفت نه. آخه GPS مون رو با خودمون نیاوردیم! بعد با تعجب پرسیدم از پیش بینی وضع هوای فردا خبر دارین؟ خیلی زود فهمیدم که چه پرسش کودکانه ای کردم!

بعد فقط سعی کردم حالیش کنم که بابا پناهگاه ۲ فقط ۴۶۵۰ متر ارتفاع داره و جانپناه ۵۰۰۰ مزخرفی بیش نیست! اینقدر به تیمت نگو تو ۵۰۰۰ متری هستیم. ارتفاع قله هم ۵۶۲۰ متره حدودا اونم رو بلندترین نقطه روی یک سنگ بالای یال غربی. و ۵۶۷۱ و سایر اعداد درست نیستن! توپوگرافی سالهاست اختراع شده و ...

وقتی جلال رابوکی تو گزارش برنامه آزادکوهش ستاره قطبی رو سمت شرقش ببینه! دیگه چه انتظاری از جامعه کوهنوردی مرسوم میره! جامعه ای که با کتونیزم کاملا موافقه و هیچ وقت اونو تقبیح نمیکنه. یادم نمیره اون روز زمستون رو که کوهنورد حماسی و مشهور با لیست بلندی از افتخار آقای x چه جوری داشت ما رو به کشتن میداد چون هوا روی سرکچال ۲ خیلی خراب شده بود و به جای غرب یا جنوب ما رو به شمال برد! و سقوط روی نقاب شمالی خط الارس! ایشون که از کوهنوردان و مربیان به نام فدراسیون کوهنوردی ایران هستند بالاتر از اونی میباشند که بخواهند قطب نما یا GPS داشته باشن. خدا رو شکر بعدا تو باشگاه دماوند فرامرز نصیری به کل دید منو نسبت به کوهنوردی عوض کرد.

کتونیزم تا بالاترین سطح کوهنوردی ما هست و ارتباطی به فقط کفش کتونی به پا داشتن تو زمستون نداره. چه فرقی میکنه که چند میلیون تومن لباس کوهنوردی به تن دارن! تفکر کتونیزم وحشتناکه که تو کوهنوردی همه جای مملکت ما هست.

خلاصه تو این برنامه تیمهاییرو دیدم که نه نقشه داشتن؛ نه یک قطب نمای ده هزار تومانی و نه GPS و نه حتی بارهای خودشون رو حمل میکنن! و نه کمترین گزارشی رو از قبل راجع به هوا خونده بودن!

خلاصه اگر اونا کوهنوردن افتخار من کوهنورد نبودنه!

فرامرز نصیری ها! فکر کنم اگه روزی ۲۴ ساعت هم کلاس برگزار کنین بازم چند نسل طول بکشه تا تفکر شکمی و هیاتی و قبیله ای از کوهنوردی پاک بشه.

  • ریختن زباله و کثیفی حیرت انگیز جان پناه ۲

یادمه چند سال پیش که برای یک زن و مرد اسپانیایی رو مسیر شمال شرقی کلی راجع به دماوند؛ منطقه و قله های اطراف؛ یخار و یخچالها و داستان دیو سپید با آب و تاب توضیح دادم. اولین سوالی که اون خانوم از من کرد این بود که چرا اینجا اینقدر کثیفه؟!! واقعا از خجالت آب شدم.

نمیدونم چرا ما یاد نمیگیریم که زباله هامون رو تا شهر حمل کنیم و جز ردپا هیچ چیزی از خودمون به جا نذاریم؟ پس انجمنها و باشگاه ها چی یاد میدن؟ نکنه این آشغال ها رو هم کوهنوردنما ها میریزن؟ یا کار آمریکا و دشمنه؟ متاسفانه گروهای گوهنورد که کبر و غرور صعود (هنوز صعود نکرده) تمام چهره شون رو گرفته بود ماشین تولید زباله بودن. با اینکه هیچکدوم بار سنگینی هم نداشتن ولی قوطی نوشابه؛ ظرف خالی آب؛ کاغذ بیسکوییت و شکلات و ... توی مسیر ریخته میشد. دماوند را روزی نه چندان دور گند و زباله پر میکنه.

  • مدفوع کردن سر راه!!

و یه نکته ای که باید کاملا شفاف و بدون تعارف با هم در میون بذاریم. خیلی عجیب نیست که یکنفر ۱۰ متر بالای پناهگاه و درست روی مسیر پاکوب مدفوع کنه؟! بدون اینکه حداقل با سنگ یا خاک روشو بپوشونه؟ طوری که من مجبور شدم تا چند متری خارج از پاکوب حرکت کنم تا دوستانم این منظره تهوع آور رو نبینن! ببینم اصلا توی دوره های کلاسیک کوهنوردی یادت میاد راجع به مسایلی مانند شرایط مدفوع کردن آموزشی داده بشه؟ راجع به عادات ماهانه زنان چطور؟ شرایط ادرار در برنامه های زمستانی؟ و ... چرا ما تعارف و شوخی داریم با کوهنوردی؟!


امیدوارم به شماها که کوهنوردین بر بخوره! اما به خاطر رفتار کتونیزم خیلی از کوهنوردهای معمولی و حتی صاحب نام و فدراسیونی خیلی جاها با عنوان دوچرخه سوار خودمو معرفی میکنم و بیشتر خودمو متعلق به اون ورزش میدنونم! چون به تجربه دیدم دوچرخه سوارها این همه انجمن و باشگاه ندارن اما باسوادتر هستن؛ بیشتر مراقب جونشون و دوستانشون هستن! اونا رو ته غار یا روی کوه جا نمیذارن. بدون چک کردن مسیر و گتره ای با جون یه مشت جوون بازی نمیکنن؛ این قدر مغرور نیستند. این قدر مغرور نیستند. این قدر مغرور نیستند. به جای افتخارات کاذب و احمقانه به دقت اخبار و مطالب علمی خیلی از دوچرخه سواران بزرگ جهان رو دنبال میکنن! توی ایران هیچ دوچرخه سواری ادعا نمیکنه که حتی انگشت کوچیکه لانس آرمسترانگ میشه. هیچ باشگاهی ادعا نداره که مثل آستانا؛‌ یواس پستال (خدابیامرز) یا Team CSC میشه. اما توی کوهنودری اینجا بعضیها تا حد اعلای جهانی مدعی اند در حالیکه هیچ چیزی نیستند! تاکید میکنم: هیچ چیز.

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۷

کتونیزم

درگذشت کوهنورد
حسین کبکستانی
را تسلیت میگوییم
به خانواده او و همنوردانش و جامعه کوهنوردی ایران

و می پرسیم

آیا حسین کبکستانی قربانی قله لنین شد؟
یا
قربانی عدم آشنایی به اصول اولیه کوهنوردی و یا عدم اعتقاد به آموزش و اصول ابتدایی کوهنوردی ؟

آیا او قربانی دیگر مکتب کتونیزم است؟

و اگر چنین باشد، آیا او آخرین قربانی است؟

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷

سخن پردازی های کم مایه

عباس محمدی مطالبی را در سایت انجمن کوهنوردان ایران تحت عنوان سوار بودن بر زورق یقین و حادثه نانگاپاربات منتشر کرده است و در آن کنایه هایی به من زده است که بسیار عجیب است!

آقای محمدی
  • اولا آرامکوه در مورد حادثه نانگاپاربات هیچ نظری نداده است ، یک بار لطفا پست های آرامکوه را مرور کنید.
  • در مورد الیمستان
روز شنبه 22 تیر 87 ساعت حدود 10 شب عباس محمدی با موبایل من تماس گرفت و چون در حال رانندگی بودم پس از رسیدن به خانه حدود 11 شب توانستم با او صحبت کنم ،

موضوع:
حسین مهجوری یک گروه 14 ، 15 نفره را به جنگل الیمستان برده و همگی گم شده اند ، گروه های مختلفی در حال جستجو هستند ، مجمدی از من خواست تا یک تیم جستجو تشکیل بدهم !

نمی دانستم که واقعا کمکی میتوانستیم بکنیم یا نه ولی با چند نفر تلفنی تماس گرفتم و با دو تا از دوستان قرار فردا یک شنبه 23 تیر را گذاشتم.
صبح یک شنبه به سر کار آمدم و مسیری را که قبلا رفته بودم روی جی پی اس ریختم ، نقشه و اطلاعات دیگری که ممکن بود به دردم بخورد آماده کردم و در آخرین دقیقه ها با تلفن حامد تماس گرفتم و او خبر پیدا شدن حسین مهجوری را داد.

در مورد گم شدن این گروه به سرپرستی راهنما حسین مهجوری فقط در آرامکوه مطلبی منتشر شد و بنابراین پاراگراف بی ربط عباس محمدی در مطلب سوار بودن بر زورق یقین و حادثه نانگاپاربات روی سخنش با این عباس است.

در ماجرای گم شدن چند کوه نورد و کوه گرد در جنگل المستان هم که در روزهای 19 و 20 تیر رخ داد (و انجمن توانست 4-3 ساعت پس از اطلاع از جریان ، گروه های جستجو را به منطقه بفرستد) کناره گیری از مشارکت حداقلی در عملیات جستجو از سوی کسانی که با وجود شناخت خوب از منطقه هیچ تمایلی به راهنمایی و حضور در جریان از خود نشان ندادند ( وسپس سخن پردازی های کم مایه ) دیده شد .

  • عباس عزیز اولا این گروه روز 5 شنبه 20 تیر به الیمستان رفتند ، شب را در حسینیه خوابیدند و روز جمعه 21 تیر قصد صعود به قله امامزاده قاسم کردند و بنابراین تاریخ هایی که درج کرده ای نادرست هستند.
  • از من خواستی تا تیمی برای جستجو تشکیل دهم و من این کار را کردم پس کناره گیری از مشارکت حداقلی یعنی چه؟؟
  • در مورد حسین مهجوری نوشتم:

  1. مهجوری به گروه اطمینان میدهد که حداکثر تا ساعت 1400 به الیمستان برخواهند گشت و آنها توشه غذایی با خود نمی برند
  2. با توجه به اطمینان گروه به کار بلدی و شناخت مهجوری از منطقه کسی اقدام به ثبت مسیر نمیکند.
  3. در بازگشت از قله سرپرست در یافتن پاکوب درست مسیر تردید میکند و از گروه جدا میشود تا مسیر را بیابد.
  4. گروه پس از انتظار طولانی با سر و صدا و سوت زدن او را میخوانند و نتیجه ای نمی گیرند.
  5. در جایی که (به نقل از یکی از گمشدگان ) موبایل آنتن میداده است توقف میکنند و درخواست کمک و گروه های مختلفی از شهرهای مازندران و هم هلال احمر وارد منطقه میشوند و آنها را یافته و به ده پاشا کلا انتقال میدهند.
  6. جستجو برای یافتن راهنما تا صبح یکشنبه ادامه پیدا میکند و او را با ظاهری نگران و نه چندان هوشیار میبینند.
  7. راهنما مهجوری گفته است که بعد از جدا شدن از کروه 2 پتوله پلنگ و یک پلنگ بزرگ به او حمله کرده اند و او با تبر به سر توله زده و خود را از شیب بلندی پرت کرده است و صمنا گویا توله پلنگ باسن او را گاز گرفته است.(تا این لحظه درستی گفته های او تایید نشده است)
  8. محیط بانان گویا به دنبال اثری از پلنگ ها و احتمالا توله ی کشته شده هستند.
این ها شنیده هاست و بهتر است آقای مهجوری خود پس از بازگشت به شرایط عادی توضیح دهد که واقعا بر او چه گذشته است.
گفتنی است که این راهنما را ندیده اند که قطب نما ، جی پی اس و یا نقشه ای با خود داشته باشد!

آقای محمدی ، حسین مهجوری حتی یک قطب نما هم با خود نداشته است تا دست کم شمال و جنوب را تشخیص دهد ، راهنمایی که سال هاست گروه هایی را به آن کوه برده است باید بداند که اگر به دره های شمالی در منطقه الیمستان سرازیر شود ده ها روستا و آبادی پیش رو خواهد داشت ، خوب هوا مه آلود بوده است ، راهنما مهجوری شمال و جنوب را که باید بتواند تشخیص دهد!!

سال گذشته پس از مرگ مرحوم علی مجمد پور رضا زارعی در وبلاگ کوه قاف مظلبی با عنوان مکتب کفش کتانی منتشر کرد و از جمله چنین نوشت:

اما بزرگترين ويژگی هم نسلان مكتب او رويكرد تدريجی آنها به سمت صعودهای سبك بار بود، به شكلی كه گاها در اين راه از توجه به كوچكترين و ابتدايی ترين مسائل ايمنی نيز اجتناب می كردند

كاستن از تجهيزات، پوشاك و متاسفانه آذوقه مورد نياز از مهمترين راهكارهای آنها برای افزايش سرعت به شمار مي آمد.

بی توجهی به تكنولوژی و بهره گيری از همان تجهيزات قديمی، به طوريكه احتمالا اكثر كوه نوردان نسل پس از ايشان نيز بادگيرهای تيم ماناسلوی 55 و اورست 56 را بر تن تعدادی از اين عزيزان مشاهده نموده اند، و البته اعتقاد به برتری انسان به تكنولوژی موجب شد تا جوانترهای پيرو اين نسل نيز به اين راه كشيده شوند.

صعودهای زمستانی به قلل البرز، بويژه مسيرهای توچال از دربند، دارآباد و كلكچال در زمستان با كفش كتانی و كمی مدرنتر صعود زمستانی دماوند با كفشهای سبك كوه نوردی از اين دست مي باشد.

متاسفانه گفته مي شود مرحوم محمدپور نيز درحالی پيدا شد كه كفش كتانی به پا داشت!

و عباس محمدی نیز در مورد مرگ علی محمدپور در دیده بان کوهستان چنین نوشت:

در میان ما رسم نیست که پس از درگذشت کسی از او انتقاد کنیم ! اما از آن جا که من انتقاد کردن به یک شخص را به معنای "دیدن" او و اهمیت دادن به کارهایش می دانم ، لازم می دانم که بگویم یک ایراد کار محمدپور، هم چون بسیاری دیگر از کوه نوردان و دیگر شخصیت های اجتماعی ما ، این بو د که میراث مکتوبی از خود باقی نگذاشت تا مورد استفاده ی نسل های بعدی قرارگیرد . و دیگر این که او نیز مانند هم نوردش جلال فروزان و ... اهمیتی به پوشاک مناسب و ابزارهای جدید کوه نوردی نمی داد و اگر او را در کوهستان به جوان نوآمده ای معرفی می کردی ، نمی توانستی بگویی که از نظر تناسب پوشاک با محیط ، به سر و وضع این استاد نگاه کن ؛ هنگامی که پیکر او را بر کنار جویباری یافتند ، با وجود آن که روز پیش برف خوبی باریده بود و سرما چند درجه زیر صفر بود ، به پای او کفش کتانی بود !

آقای محمدی شما بگویید آیا حسین مهجوری مصداق روشن دیگری از پیروان مکتب کفش کتانی نیست؟!

آقای محمدی سخن پردازی های کم مایه یعنی چه؟
اگر حسین مهجوری در زمستان گم شده بود که یک فاجعه بوچود آمده بود!

کسی که وسط تیر ماه پایین قله امامزاده قاسم گم میشود!
کسی که به گروه خود میگوید لازم نیست غذا برای خود بردارند!
کسی که شمال و جنوب خود را نداند!
او کیست؟

عباس عزیز سخن پردازی های کم مایه کدام است؟

تبریک صعود به برودپیک

سفر و بودن در دامان طبیعت ، موبایل خاموش ، بدون کامپیوتر و اینترنت در این روزها سعادتی است ، شاید بدانید که در بعضی از پارک ها در اروپا مثل سنترپارک center parcs در انگلستان ، آلمان ، فرانسه ، بلژیک ، دانمارک و هلند موبایل شما خط نمی دهد و از اینترنت هم خبری نیست با این فرض که شما و دوستان و خانواده برای استراحت و نه کار به آنجا میروید ، اقامت چند روزه در رودبارک و جنگل های مازندران فرصت خوبی بود تا از هیاهوی شهر و دغدغه های آن دور باشیم.

آخرین خبری که پیش از سفر از برودپیکی ها داشتم اقامت آنها در کمپ 4 بود و خوشحالم که تیم هیات تهران و تیم کارگران به سلامت برودپیک را صعود کردند و به سلامت هم بازمیگردند.

مسافران نانگاپاربات هم گویا دیشب به تهران بازگشته اند و ای کاش سامان نعمتی هم در جمع آنها بود ،
به مسافران نانگاپاربات به خاطر از دست دادن هم نوردشان تسلیت میگویم ، تردیدی ندارم که مراسم استقبال هر چفدر هم که باشکوه باشد قادر نیست تسلی بخش غم نانگاپارباتی ها برای از دست دادن سامان باشد.

در پست بعدی با عباس محمدی صحبت دارم...