چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

سانحه و امداد

امداد و نجات در سرزمین من

این سانحه که خبر آن تا بحال در هیچ کجا منتشر نشده است روز 28 شهریور 1381 اتفاق افتاد، یک فاجعه دردآور که قلب و روح همه آنهایی که از آن باخبر شدند در هم شکست، دلیل اینکه امروز به ان اشاره میکنم این است که
1- این سانحه در دو قدمی ما در ارتفاعات دربند به وقوع پیوست و بسیاری از ما از آن آگاه نشدیم
2- این واقعه به هر حال یک سانحه کوهنوردی محسوب میشود هر چند که سانحه دیدگان کوهنورد حرفه ای نبودند
3- امداد و نجات کوهستان در این سرزمین ، زمین گیر و منجمد است و تنها به ملاقات اجساد میرود و این شاید مرور تازه ای باشد بر چند وچون آن
4- پلیس به هر دلیلی کوشش کرد تا این اتفاق گزارش نشود و بنابراین هیچ سابقه ای هم از آن به جا نمانده است
و
5- وظیفه ماست تا حداقل برای ضبط در تاریخ حوادث و سوانح کوهنوردی ایران این اتفاق ها را بازگو کنیم

گروهی از نوجوانانی که در یک فاریوم اینترنتی با هم آشنا شده اند و پس از مدتها گپ و گفت در دنیای مجازی پای به دنیای بیرون نهاده و اینجا و آنجا با نوشیدن چای و قهوه ای یکدیگر را میبینند این بار تصمیم میگیرند به طبیعت بروند و در کوهستان روزی را سپری کنند - تصور کنید نشست وبلاگ نویسان کوه را که با اشتیاق به دیدار یکدیگر میروند تا دوستان ندیده خود را ملاقات کنند -
سقوط یک سنگ بزرگ به هر دلیلی فاجعه آفرید - از این به بعد ماجرا را از قول خود شاهدان و سانحه دیدگان نقل میکنم - اندوه و هم خشم عمیقی که از سطر سطر این نوشته ها برمی آید آیا شما را هم به تفکر وا میدارد؟

ali_DV پنجشنبه 28 شهريور 1381، 6:58 عصر

امروز قرار بجه ها بود که بريم کوه

تو کوه کنار آبشار يه سنگ بزرگ افتاد رو سرش

...ضربه مغزي

...البته کن هم سرش شيکست ولي فروزان مُرد

...تو دستاي ما پر پر شد

...هر کاري ميشد کرديم ولي

...بيشتر نميتونم بنويسم الان حالم اصلا خوب نيست

ken پنجشنبه 28 شهريور 1381، 8:17 عصر

اين امداد مزخرف داشت چه گهي مي خورد؟؟؟؟؟
حرومزاده ها اين هليكوپتر رو برا چي نفرستادن؟؟؟؟؟
من دارم كم كم واقعا عقلم رو از دست ميدم...آخه اينجا چه كشور كثافتيه كه توش يه تلفن پيدا نميشه؟
...بيخودي مي خندم بيخودي هوار مي زنم من واقعا ديوونم
هر بار كه ياد اين صحنه مي افتم كه فروزان داره رو زمين خون بالا مياره مي خوام مغزمو بكوبم به ديوار همش اين صحنه ي لعنتي جلو چشمامه
آخه چرا ما؟چرا فروزان؟
تا چند ثانيه قبل ازينكه اون سنگ تو سر فوزان و سر من بخوره همه ميخنديديم ولي با يه اتفاق همه چي ....به گند كشيده شد
نميدونم چي كار كنم...ديوونه شدم


ken پنجشنبه 28 شهريور 1381، 8:30 عصر

ببخشيد يه مورد ديگه... وقتي من از شما جدا شدم چي كار كردين...چه سوالايي پرسيدن؟
آمبولانس من رو دم كلانتري نگه داشت ... سرهنگه اومد با من صحبت كرد كه وقتي پدر و مادر فروزان ...اومدن من هيچ حرفي نزنم
مادر فروزان از پشت پنجره با چشماي قرمز رنگ نگاه كرد و راننده آمبولانس سريع گفت كه اين آقا با ...دختر شما نبوده
من نمي توستم به چشماي مادرش نگاه كنم...سرم رو انداختم پايين و صورتم رو گرفتم
و بعد هم سريع به ...بيمارستان منتقل شدم

panteha_r پنجشنبه 28 شهريور 1381، 9:37 عصر

بعد از اينكه از پاسگاه همه رفتيم سراغ بد بختيهامون
...................من همراه مادرش رفتم خونشون
فاجعه بوددددددددددددددددد................فاجعه
................مادرش
.................پدرش
.................برادرش
..............خاله اش
.............عمه ش
.....................مادر بزرگاش
همه از من فروزانو ميخواستن
من چي بايد مي گفتم

Doost پنجشنبه 28 شهريور 1381، 10:46 عصر

....روحش شاد

با حرفاي کن ياد خاطراتم افتادم , وقتي نوک قلهُ توچال رفيق صاعقه زدمون رو دستمون مونده بود و چه حالي پيدا کرديم وقتي ديديم يکي موبايل داره و آنتن هم ميده هزار تا.... احساس کرديم خدا چقدر مهربونه..... از بيمارستانهاي تهران تا نيروي هوايي ارتش... از فدراسيون کوهنوردي تا هلال احمر...همه گفتن هليکوپتر هماهنگي لازم داره...اگه تا اونجا اسفالت باشه امبولانس مياد.... 10 ساعت طول کشيد تا اورديمش پايين...هنوز زنده بود................نموند

aryana جمعه 29 شهريور 1381، 1:00 صبح

...قرار خصوصي كوه گذاشته شده بود... بچه ها پاي كوه نشسته بودن كه كوه ريزش كرد
کن هم شانس اورد كه زنده س
فروزان خاموش شد
كثافتا... بي شرفا... حيوانات پست... اگه يه هليكوپتر ميفرستادن الان فروزان تو بيمارستان زنده بود

nader_l8 جمعه 29 شهريور 1381، 1:27 صبح

بخدا نميتونم اينجارو ترك كنم
الان ساعت 2:30 ا هر چي ميخام بخوابم دلم اروم نمگيره
اخه چرا بايد اينجوري بشه؟؟؟؟
اخه چرا بايد كمبود امكاناته پزشكي باعث شه ي نفر از بهترينهاي ما برا هميشه از پيش ما بره
هيچكس هم مسيول نيست
واقعا حال خودمو نميفهمم و نميدونم دارم چي ميگم .....


ali_DV جمعه 29 شهريور 1381، 1:34 صبح

به زور 5 تا واليم 1 ساعت خوابيدم وقتي بلند شدم بابام بالاسرم بود اونقدر گيج بودم که بهش گفتم بابا يه خواب بد ديدم . ديدم تو قرار کوه يکي تو دستم پر پر شد . خواب بود ديگه مگه نه ؟؟؟؟
بهم گفت آره
گفتم خدارو شکر
رو تحتم ولو شدم اومدم دستمو بزارم رو صورتم ديدم رو دستم خون خشکيدست گفتم بابا اين خون چيه ؟؟؟؟؟
زد زيره گريه

تا امشب گريه بابامو نديده بودم

شنبه 30 شهريور 1381، 00:08 صبح نگار

بچه ها الان ساعت 1 نصفه شب جمعه است.ما 13 نفري كه اونجا بوديم تمام ماجرا را ميدانيم.ولي براي اون بچه هايي كه شمارشون از دستم در رفته و براي من پي ام دادند كه ماجرا رو كامل بگو ... مجبورم اين خاطرات را تكرار كنم
یک: نوشته ي قبلي ام پر از غلط املايي بود ،به دليل قرص هاي آرام بخش وخواب آور.
دو: تمام اين نوشته ها از ديدگاه منه ،اگه كمبودي دارد به دليل اين است كه من در تمامي نقاط و صحنه ها حضور نداشتم.از كليه بچه هايي كه اونجا بودند و مي خوام ماجرا را كامل كنند تقاضا . ميكنم هر قسمت از نوشته ي من كه نقض داره تصحيح كنند
سه: خيلي از صحنه ها رو نتونستم بيان كنم.به دليل اينكه فراموش كردم بنويسم يا دقيق متوجه . نبودم
چهار: من كاري نكردم و واقعا جا داره كه از معاون ،محسن ،پانته آ ،رضا ، حامد يو داش سيا كه . سعي در آرام كردن جو ،پيدا كردن امداد و جمع و جور كردن بچه ها داشتند تشكر كنيم
ما14 نفر يعني: پاپ ، معاون ، حامد يو ،مشراك ،داش سيا ،فروزان ،علي ديوي ،ندا جون ،پانته آ ،امير (برادر عمو ) ،محسن ،كن ،نگار،نيما باحال ،راس ساعت 7 صبح كوه بوديم،تا ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه عشق دنيا را كرديم. فروزان و چند تا از بچه ها به جايي رفتند تا زغال براي جوجه كباب را آماده كنند ، تا اينكه يك سنگ بزرگ وسنگين از بالا به سر فروزان خورد و كمانه كرد (يا متلاشي شد ) و بقاياش به سر كن اصابت كرد. همه به طرف فروزان رفتيم ،رضا ، سياوش معاون و مشراك براي يافتن امداد رفتند.من اول به طرف كن رفتم ،شروع كردم به پاك . كردن خون چهره اش و خون اطراف سوراخ هاي سرش
صداي فرياد هاي فروزان فروزان بچه ها را مي شنيدم ،به طرف فروزان رفتم ،لب هايم رو رو لب هاي كبود و سرد فروزان گذاشتم و شروع به دادن نفس كردم‌،دهنم پر از لخته هاي خون شد ،دوباره شروع كردم و سعي كردم خوني كه از دهان و بيني اش مي آمد رو خارج كنم ، لخته هاي ... خون بود كه غورت مي دادم ،همون مو قع فهميدم تموم كرده
... مانتو و لبه هاي روسري ام خوني شده بود
بسختي ازصخره ها بالا رفتم ،110 رو گرفتم و دو بار گوشي را رو من قطع كردند ،اومدم پايين از توي رودخانه جلو رفتم و چند نفرو پيدا كردم ،صورتم و دستام غرق خون بود ، من فرياد ميزدم يكي داره ميميره و مردم ابلهانه به من نگاه ميكردند، فقط نگاه انگار داشتند فيلم ميديدند...به زحمت ... سه نفرو پيدا كردم و بالاي فروزان بردم ،در همين حال محسن گفت 4 نفر حالشون خرابه
اول رفتم سراغ نيما بغلش كردم و سعي كرم آرومش كنم ، رفتم بالاي رودخانه امير خل شده بود يه قوطي بنزين را باز ميكرد و مي خورد قوطي رو ازش گرفتم و يه فالاگس چاي دستش دادم ، مشراك از حالت عادي خارج بود و با من درگير شد.با كمك پانته آ هر چيز خطرناك رو از ...كنارشون برداشتيم و قايم كرديم ،روسريمو باز كردم وپانته آ اونو دور سر كن پيچيد
... امداد رسيده بود و شروع به بررسي و پانسمان فروزان و كن كردند
بچه ها رو جمع و جور كرذيم و به يه كافه رسيديم ،نمي تونم مشقت هايي رو كه تا به رسيدن با . كافه متحمل شديم رو بيان كنم
... تو كافه ي نسيم باز هم بايد بچه هارو آروم مي كردم ، با پدرم تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم
نيما همچنان شوكه فقط روبه رو را نگاه ميكرد ،علي و رضا نمي دونم كجا بودند و مشراك شوكه ...تر
...امير از من مي پرسيد چرا فروزان نمياد و من مي گفتم الان مياد ، الان مياد
ديگه نتونستم طاقت بيارم به آشپزخونه ي كافه رفتم رو زمين افتادم و گريه كردم ،تا اون موقع ... مجال گريه نداشتم
: با اومدن پانته آ و كمك اون خودمو جمع جور كردم و شروع به دروغ گفتن كردم
... فروزان بيهوشه ، ولي خوب ميشه
سرهنگ اومد ،صورت جلسه كرد و همراه با جنازه فروزان پايين اومديم‌،پايين نگهمون داشتنو و ... بعد هم خونه
...شب منو بردند درمانگاه ، حالم خوب نبود...فقط خواب آور و آرام بخش

--

شنبه 30 شهريور 1381، 5:53 صبح تازه‌وارد

روبروي عليرضا نشسته بودم....... داشتيم حرف ميزديم كه يهو صداي امير رو شنيديم كه ميگفت سنگ خورده تو سر فروزان و داره خون بالا مياره..... رفتيم پيشش..... بيهوش افتاده بود (البته ما فكر ميكرديم بيهوشه........ همون لحظه اول رفته بود) سعي كرديم اب بريزيم تو سرش كه حالش جا بياد..... نيومد! يهو شروع كرد واسه 20 ثانيه نفس نفس زدن و تقلا كردن..... حتماً ميدونين اين يعني چي...... حركات غير ارادي در آخرين لحظات زندگي! ميخواستم كمكش كنم..... ميدونستم كه بايد براي تنفس مصنوعي بيني و دهانشو تميز كنم......... توي بينيش..... ولش كن! بروي خودم نياوردم كه چي ديدم..... شروع كردم به ماساژ قلبي...... عليرضا هم كمكم كرد....... اونطرف هم نگار و محسن تنفس مصنوعي ميدادن....... هركاري كرديم نه نبض داشت نه نفس..... يه نيم ساعتي همينطور گذشت كه من ولش كردم..... فايده نداشت! رفتم بالا پيش داش سيا نشستم كه داشت ندا رو آروم ميكرد........ امداد كوه رسيدن..... يكمي تقلا كردن. اخرش هم !گذاشتن روي برانكار و يه پارچه انداختن روش. به همين سادگي

در تمام مدت نفميدم اطرافم چي گذشت.... فقط صداي داد زدناي پانته آ توي گوشم بود


ken شنبه 30 شهريور 1381، 8:00 صبح

...چه حرفاي قشنگي كه با هم نمي زديم... بالاي يه صخره يه تيكه از شعر متاليكا رو برام خوند
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub thee unforgiven


یکشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۶

باز هم توچال

عکس مربوط به صعود به کلک چال در زمستان 85 است


این جمعه 2 آذر 86 به یاد آنچه 3 سال پیش بر ما گذشت باز به توچال رفتیم
این بار نقشه و کروکی ، جی پی اس ، قطب نما، لباس مناسب و تدارک زمستانه و دیرک های تازه نصب شده و بویژه آن 50 تای آخری که پنحاهمین آن بر فراز قله است و... چیزی برای این صعود کم نداشتیم
هوا انچنان که پیش بینی شده بود سرد بود، باد بود و باد نه که توفان بود، برف بود، برف نو که میدانید و ما به او سلام کردیم
ما به توچال سلام کردیم
برف نو بر صورت ما میکوبید ، تو گویی آلودگی ها را نخست از چهره ما میشوید
به برف سلام کردیم و به توچال سلام کردیم
و هوا بد نبود
توفان و کولاک برف بد نبود و مه سنگینی که تنها او را میدیدیم بد نبود
و دست ها و پاهای پرتوان و امیدواری که من و تو را آن روز به توچال بردند
و خسته نباشید گفتن های ما و آنها
و همراهی یک رفیق
و گام های آخر و نفس نفس زدن ها
همه زیبا بودند

و تمام آن مناظر شگفت انگیز
و خورشید گرم
آن دره های جادویی
آن چشمه های جوشان
و آن آب های گوارا
هر چند که دست به دست ابر و باد و برف داده بودند تا چهره از تو نهان کنند
زیبا بودند
زیبا



رفقای این برنامه
فریدون عشقی، بهمن عشقی ، مهدی کاسبیان ، عباس ثابتیان ، مسلم زمانی نژاد و محمد رضا رضایی
x


شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

انجمن کوهنوردان

مجمع عمومي عادي نوبت اول انجمن کوه نوردان ایران

روز چهارشنبه 30 آبان 86 مجمع عمومی انجمن با دستور جلسه زیر تشکیل شد

شنیدن گزارش هيات مديره و بازرس
تصويب ترازنامه ي مالي
برگزاري انتخاب بازرس جديد
طرح ساير موارد

و جلسـه‌ي مجمع عمومي به صورت فوق العاده با دستور جلسه : ترميم اعضاي اصلي و علي البدل هيات مديره

از ساعت 4 در محل حضور داشتیم و انتظار ما تا 5:20 به طول انجامید زمانی که عباس محمدی بر روی سن رفت و شروع به
صحبت کرد

در این زمان چهل و چند نفری در سالن جضور داشتند و ما نمی دانستیم که جلسه با این تعداد رسمیت خواهد بافت یا نه؟

محمدی از آقای سوومی (اگر نام او را درست نوشته باشم ) نماینده وزارت کشور دعوت کرد تا بروی صحنه برود و او خواست تا تعداد اعضای انجمن را بداند که گویا خانم شاندیز آن را میدانست و او(خانم شاندیز) در آن زمان برای ساعتی سالن را ترک کرده بود

محمدی عنوان کرد که تعداد اعضا بیش از 1400 نفر هستند ولی کسانی که عضویت خود را تمدید کرده اند و حق عضویت داده اند دویست و چند نفری هستند و با این ترتیب جلسه رسمیت نمی یابد و به مجمع دوم می انجامد

جلسه به این ترتیب با گفتگوی آزاد در مورد مسایل انجمن ادامه یافت که بعضی از مهمترین نکات آن را در زیر برای علاقمندان درج میکنم

اولین نکته که بحث فراوانی را به دنبال آورد همین به حد نصاب نرسیدن جلسات مجمع عمومی برای انتخابات است

محمدی بر این نظر بود که باید اساسنامه به نحوی تغییر کند که به حد نصاب نرسیدن حاضرین مانع برگزاری انتخابات نشود

نماینده وزارت کشور این امر را غیر قانونی میدانست، او اعتقاد داشت که میتوان و باید روش هایی اتخاذ کرد تا جلسات انتخابات هم مورد استقبال اعضا قرار گیرد مثل برگزاری یک گزارش کوهنوردی جذاب و یا کنسرت موسیقی در همان مراسم

یکی از اعضا پیشنهاد کرد که این مشکل را با محدود کردن تعداد رای دهندگان شبیه آنچه که اکنون در انتخاب رییس فدراسیون انجام شده است حل کنیم یعنی نماینده مربیان، نماینده گروه ها و باشگاه ها و ... در انتخابات حضور پیدا کنند

یکی دیگر از اعضا در مخالفت با نظر بالا و نظر محمدی این روش ها را مغایر با روح دموکراسی که بنیان اصلی یک سازمان مردم نهاد است ، خواند و پیشنهاد کرد که به روش هایی بیندیشیم و بپردازیم که میتواند انگیزه کافی برای پرداختن به امور تشکیلاتی را نیز در اعضا ایجاد کند، واکنش حاضرین گویای این بود که اکثر آنها با نظراین عضو انجمن موافقند

محمدی در این نشست گزارش کوتاهی از عملکرد انجمن داد و قرار شد تا متن کامل آن را در جلسه دوم ارایه کند، محمدی از این عملکرد راضی بود و بویژه بخش مالی آن را بسیار موفق ارزیابی کرد و گفت که برای اولین بار انجمن حدود 20 میلیون تومان درآمد داشته است، وی در ادامه از پشتیبانان مالی انجمن تشکر کرد

برای بیشتر حاضرین روشن نبود که با وجود درآمد 20 میلیون تومانی آیا انجمن به آن کمک های مالی هم نیاز داشته است ؟ و آیا آن درآمد با به حساب آوردن کمکهای مالی بوده است ؟ و دیگر اینکه هزینه های انجمن چقدر بوده است؟

قطعا گزارش کاملی که در جلسه دوم داده خواهد شد به سؤالات فوق پاسخ خواهد داد

پیشنهاد جالب دیگری که عنوان شد با توجه به اظهارات محمدی که عملکرد انجمن را در زمینه انتشارات ضعیف ارزیابی کرد و با توجه به ایراداتی که در تنها نشریه کوه نوردی ایران وجود دارد انتشار منظم و حرفه ای یک نشریه تخصصی کوهنوردی توسط انجمن بود که محمدی و هم اکثر حاضرین کاملا با آن موافق بودند

گپ و گفت پایانی به صورت دوتایی و سه تایی در لابی سالن همراه با پذیرایی (شرینی و آب میوه) ادامه یافت


پی نوشت یک

اگر حتی فرض کنیم همه آن 1400 نفر عضویت خود را در انحمن ادامه میدادند، مقایسه آن با تعداد علاقمندان به کوه و کوهنوردی و یا در مقایسه با تعداد کوهنوردان فعال ، ما را به کدام نتیجه گیری هدایت میکند؟

پی نوشت دو

گزارش کلاس بقا در طبیعت و اپیزود دوم آن موجب بروز واکنش های گوناگون و البته عمدتا مثبت و قابل توجهی شده است که در صورت لزوم به صورت مستقل به آن خواهم پرداخت


x

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

ما کوهنوردان


ماجرایی که برای شما بازگو میکنم و با خوش شانسی ختم به خیر شد میتوانست به سادگی به یک تراژدی تبدیل شود و برای همیشه به عنوان بزرگترین سانحه تاریخ کوهنوردی ایران قلمداد شود.
صبح روز جمعه 28 آبان 1383 ما بر اساس قرار قبلی تصمیم به صعود به قله توچال از طریق کلک چال ، پیازچال و لزون ها داشتیم ، من قبلا اطلاعاتی در مورد هوای آن روز از سایت اسنو فورکست دریافت کرده بودم که هوای آن روز را ابری در ابتدای روز و سپس آفتابی و خوب پیش بینی کرده بود ، هرچند که از دو سه روز پیش تر هوا ناپایدار شده بود و در ارتفاعات برف باریده بود.
ساعت 5:30 از پارک جمشیدیه حرکت کردیم و در بین راه تا اردوگاه کلک چال باران آرامی می بارید که خیلی آزار دهنده نبود و با نزدیک شدن به کلک چال بتدریج خورشید خود را از پشت ابرها نشان میداد وما را به اجرای برنامه امیدوار میکرد ، با استراحت کوتاهی حدود ساعت 8:30 از کلک چال حرکت کردیم و تا سر گردنه لوپهنه با هوای آفتاب و ابر به همراه باد ادامه دادیم و به سوی دشت و چشمه پیازچال روانه شدیم.

حجم برفی که در دامنه شمالی کلک چال انباشته شده بود باور نکردنی بود و ما بیشتر مسیر را تا زانو در برف فرو میرفتیم، با رسیدن به چشمه و خوردن صبحانه حدود ساعت 10:30 آماده حرکت بودیم که بحث ادامه مسیر و یا بازگشت درگرفت و سرپرست با اینکه خود معتقد به بازگشت بود با احترام به نظر همراه مسن تر تیم تصمیم به صعود گرفت.

حجم زیاد برفی که از آن گذشته بودیم پای من و احتمالا بقیه را کمی خیس کرده بود ولی به هیچ وجه نگران ادامه مسیر نبودیم ، با قرار گرفتن بر روی یال و در حال گام زدن بر روی پاکوب آهسته آهسته هوا تغییر میکرد، باد سردی که وزیدن گرفته بود سرعت بیشتری میگرفت ، ابرها تیره تر و سنگین تر میشدند و از امواج نورانی و گرما بخش خورشید دیگر خبری نبود، کمی دیرتر برف ریز و خشکی به درشتی عدس باریدن گرفت و هنگامی که بر روی خط الراس و جاده شاهی قرار گرفتیم دیگر کولاک برف بیداد میکرد و در آن زمان دیگر به بازگشت نمی توانستیم بیندیشیم و تنها باید میرفتیم ، سرما اندک اندک در وجود ما نفوذ میکرد و در این لحظات که به سختی میگذشت یادها و خاطرات زیادی از ذهن من عبور میکردند، صحنه ای که گروه جستجو اجساد یخ زده ما را اینجا و آنجا می یابند به روشنی مجسم میکردم و به خودم نهیب میزدم که بسه دیگه !! حالا برو

اما زمستان 1353 و یاد منصور ملک محمدی که بر روی گردنه پیازچال لباس های خود را در یک شرایط سخت و غیر قابل تصور روحی از تن خارج میکند و به تن رفیق خود که تسلیم مرگ شده بود میکند و مرگ آن هر دو در آن شب سرد مرا رها نمی کرد، من البته در آن شب سرد در کوه نبودم ولی این اتفاق در آن سالها آغاز حرکتی بود در جنبش دانشجویی که به کشته شدن دانشجویی همدانی و موجی از تظاهرات و دستگیری ها انجامید.

در این دقایق پاها تقریبا کرخ شده بودند، من به صورت رضا نگاه میکردم ، از او پرسیدم رضا چرا این رنگی شدی؟ صورت رضا تیره و سیاه شده بود و من غافل از اینکه چهره خودم به همان تیرگی است ، لبها و فک ها به سختی می جنبیدند و حرف زدن از راه رفتن دشوارتر بود، زمانی که بیست متری از بقیه عقب ماندم میدیدم که جای پای ما با چه سرعتی با برف پر میشود و شاید این از بخت خوش ما بود که باد اجازه انباشته شدن برف را بر روی مسیر نمی داد ، نمی دانستیم که کجای مسیر هستیم ، فقط هوشیار بودیم تا به دره های شمالی و یا جنوبی سرازیرنشویم و در این دقایق یکی از ما ناپدید شد، فریاد و سوت و داد و بیداد ما به جایی نرسید و حالا آزمون و تصمیمی دیگر! چه کنیم ؟ به دنبال او برویم ؟ چگونه ؟ با کدام انرژی ؟ با کدام توان ؟ و به کدام سو؟ تصمیم اول که اشتباه بود، سرپرست با من مشورت میکرد، به او گفتم که هر تصمیمی بگیرد اجرا خواهم کرد، کار دشوار بود واو ابن بار تصمیم درستی گرفت ، ما رفیق خود را که نمی دانستیم کجاست رها میکنیم ، ما 5 نفر باید زنده برگردیم و در این گیر و دار باد برای لحظه ای کوتاه مه غلیظ را جابجا کرد و یکی از دیرک های میسر جنوبی توچال به ناگهان دیده شد و شاید هیچ چیزی ما را بیشتراز دیدن این دیرک شاد و امیدوار نکرد ، با سرازیر شدن به سمت دیرک و کم کردن ارتفاع از شدت بارش برف و نیز از غلظت ابر و مه کاسته میشد و از شدت سرما هم .
اندک اندک درد شدیدی در سر انگشتان یخ زده دست ها و پاها ، گوش ها و بینی ها احساس میکردیم و ...
از اوسون پایین آمدیم، خسته و پریشان و نگران ، بر سر دوست ما چه آمده است ؟
بخت به تمامی با ما یار بود چون رفیق ما را کوهنورد دیگری که تا آرام شدن هوا در پناهگاه قله نشسته بود یافته و تا پایین حمایت کرده بود
آن شب به مناسبت دیر کردن من و شروع نگرانی ها در خانه ما میهمانی بود
از زیر دوش نمی خواستم بیرون بیایم تا این سرما رهایم کند و انگشتان هر دو پا که آن شب بی حس ماندند ، تا شش ماه بعد کمی بهتر شدند و دو انگشت شست پا که هرگز به روز اول خود باز نگشتند.

به رسم آن سالها و انتقادی از خود

ما لباس مناسب فصل بر تن نداشتیم
ما فکر نمی کردیم که در آن روز با چنان هوای بدی روبرو شویم
ما به گزارش یک سایت هواشناسی بیش از حد اعتماد کردیم
ما در صورت بد تر شدن اوضاع قادر به جهت یابی و تشخیص مسیر درست نبودیم
ما قطب نما ، نقشه و هر گونه ابزار جهت یابی دیگری به همراه نداشتیم
ما به جای اعمال نظر درست به حرف بزرگتر سنی گروه عمل کردیم
ما زمان بندی درستی برای اجرای این برنامه نداشتیم
در صورت نیاز به شب مانی ما غذای کافی به همراه نداشتیم
در صورت نیاز به شب مانی روشی برای زنده ماندن نمی شناختیم
ما فکر میکردیم که توچال را تحت هر شرایطی صعود خواهیم کرد
ما دانش کافی برای اجرای این برنامه و چه بسا برنامه های به مراتب ساده دیگری را هم نداشتیم
ما بسیار احمقانه به کوه رفتیم

آیا ما کوهنوردیم؟؟


دوستان این برنامه
مهدی کاسبیان، فریدون عشقی ، عباس ثابتیان، داود سید رحیمی ، مهدی گیلک و رضا توانا

x

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

بازدید از غار گل زرد



این جمعه 25 آبان 86 به غار گل زرد رفتیم

غار گل زرد غاري رودخانه اي است كه در دامنه جنوب شرقي قله گل زرد (3706 متر) - از مجموعه قلل ناظر دماوند - جاي گرفته.
اين غار آهكي است و از نمونه هاي فعال اين گروه محسوب مي شود ؛ گل زرد دائما در حال زايش انواع "سازندهاي آهكي" است و آبهاي زير زميني همواره در آن جريان دارند. در نظر داشته باشيد اين غار را در حالي فعال و زاينده مي ناميم كه شكل گرفتن هر يك سانتي متر استلاكتيت يا استلاكميت (قنديل ها و مخروط هاي غار) 100 سال زمان مي برد. ع
گل زرد از معدود غارهاي آهكي حاشيه كوه دماوند است كه سر باز كرده ؛ غارهاي كشف شده اين منطقه يا ساخته دست انسان هستند يا از نظر زيبايي هاي آهكي اهميت چنداني ندارند. "مجموعه غارهاي كافر كولي"، "غار اسك" و "غار انسان" از ديگر غارهاي ديدني اين منطقه اند. (برگرفته از وبلاگ گروه کوهنوردی مهر) طع


چگونه به غار گل زرد برويم ؟ ع
غار گل زرد در منطقه پلور و در مراتع شمالي روستاي منظريه قرار دارد. جاده خاكي منتهي به گل زرد، 65 كيلومتر بعد از تهران از جاده هراز منشعب شده و 4 كيلومتر طول دارد. ع


نقشه شماتيك منطقه برگرفته از وبلاگ گروه کوهنوردی مهر

اين جاده درست بعد از بهمن گيرهاي معروف پايين گردنه امامزاده هاشم و قبل از راهدارخانه منظريه قرار گرفته و انتهاي آن به يك كلبه كوهستاني مي رسد. از كنار كلبه، با 30 دقيقه پياده روي (طبق كروكي زير) مي توان به دهانه غار رسيد. ع

نقشه شماتيك منطقه برگرفته از وبلاگ گروه کوهنوردی مهر


دهانه غار دهليز تنگي است كه با 2 متر سينه خيز و 10 متر حركت چهار دست و پا مي توان از آن گذشت. ع

دهانه غار نقطه ای است با مختتصات زیر:

35 درجه 50 دقیقه و 54 ثانیه شمالی
52 درجه 00 دقیقه و 11 ثانیه شرقی
ارتفاع 2467 متر از سطح دریا
در فصل بارش ممکن است دهانه ورودی غار مسدود شود، پلاکی که بالای دهانه نصب شده و در تصویر زیر میبینید میتواند کمک بسیار خوبی برای یافتن آن باشد.

تصاویر دیگری موقعیت جاده خاکی که از روبروی راهدارخانه جدا میشود و دهانه غار را نمایش میدهند



در این برنامه که به سرپرستی فرامرز نصیری برگزار شد از تیم ما
علی صالحی ـ عباس مهر آميز ـ فريد کاتبی ـ رويا پيرنيا ـ حسين ماندگار ـ طليعه ارباب ـ بهروز صالحی ـ حبيب حاتمی ـ محمد رضائی ـ احسان گروس پور ـ فرزانه شکوری ـ عباس ثابتيان ـ بهمن عشقی ـ علی پيرباديان ـ ناصر شريفی ـ محمد تقی صالحی و فريدون عشقی حضور داشتند.


برای کامل شدن اطلاعات مربوط به غار گل رزد گزارش غارنوردان باشگاه دماوند را که همان روز از غار بازدید کردند در زیر ارایه میکنم

غار گل زرد در دشت منظریه واقع شده است. برای رسیدن به این مکان در جاده هراز بعد از امام زاده هاشم و قبل از پلور در روستای منظریه (65 کیلومتر بعد از تهران) جاده ای خاکی به سمت چپ منحرف می شود. طول جاده خاکی تقریبا 2 کیلومتر می باشد. بعد از پایان مسیر ماشین رو تا دهانه غار 45 دقیقه پیاده روی انجام دادیم. مسیر پیاده روی در کنار رودخانه است که در این فصل کاملا خشک بود. جهت مسیر به سمت غرب می باشد و در سمت راست قله دماوند به وضوح دیده می شود.

بعد از 35 دقیقه پیاده روی به ورودی دره ای رسیدیم که درون آن به سمت جنوب غربی حرکت کردیم. بعد از 10 دقیقه به دهانه غار رسیدیم.دهانه غار در طول و عرض جغرافیایی 35.84 شمالی و 52 درجه شرقی قرار دارد. ارتفاع دهانه غار 40 سانتی متر و عرض آن تقریبا 80 سانتی متر می باشد. بنابراین برای ورود به دهانه باید کاملا روی زمین دراز می کشیدیم. دهانه غار در بستر رودخانه قرار گرفته و در فصولی که رودخانه خشک می باشد نمایان و قابل عبور می باشد. ارتفاع دهانه غار 2505 متر می باشد. بر خلاف دهلیز تنگ ورودی غار که حدودا 10 متر طول دارد، تالارهای بزرگی درون غار وجود دارد که ارتفاع سقف در مکان هایی به 5-6 متر می رسد.
غار گل زرد غار آهکی می باشد که استالاگمیت های فراوان سقف و کف،منظره ی زیبایی به آن داده است. این غار دارای آب زیر زمینی است و در آن حوضچه هایی ایجاد کرده است که در مواردی عمق آن به 4 متر نیز می رسد.
در هنگام پیمایش در غار با وجود لغزندگی زیاد مسیر استالاگمیت های موجود در کف و دیواره گیره های مناسبی را برای عبور ایجاد کرده بودند. مسیر پیمایش کاملا مشخص می باشد و به جز برخی دهلیز های کوچک و تالار های جانبی در کنار مسیر ، مسیر فرعی دیگری وجود ندارد.
بعد از 1 ساعت و نیم غار پیمایی به انتهای غار رسیدیم که ارتفاع آن 2565 متر می باشد. قابل ذکر است که ارتفاع انتهای غار 60 متر بیشتر از ارتفاع دهانه غار می باشد که جاری بودن آب از سمت انتهای غار به سمت دهانه گواه این مطلب می باشد.


x

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۶

بقا در طبیعت


اپیزود اول

بقا در طبیعت عنوان یک دوره آموزشی است که انجمن کوهنوردان ایران به مربیگری مجید ثابت زاده برگزار کرد، بخش اول این کلاس که از حدود 2 ماه پیش برنامه ریزی شده بود روز 3 شنبه 15 آبان 86 از ساعت 2:30 تا 9:30 شب در محل باشگاه دماوند برگزار شد و بخش عملی آن روزهای پنج شنبه و جمعه 17 و 18 آبان 86 در ایگل برگزار شد که گزارشی از آن تقدیم علاقمندان میگردد .

حرکت از تهران ساعت 2 ب ظ با نیم ساعت تاخیر
3:30 ب ظ به ایگل رسیدیم و به سمت کمپ حرکت کردیم
5:30 ب ظ به کمپ رسیدیم



بعد
از استراحت کوتاهی مجید ثابت زاده مدرس کلاس که قبل از ما آنجا بود گروه را به دو تیم تقسیم کرد و عملیات جستجوی گمشده را بر اساس آنچه در کلاس نظری آموخته بودیم و از روی رد پا و آثار دیگری که گمشده از خود به جا گذاشته آغاز کردیم و با کمک و راهنمایی مربی و در تاریکی به انجام رساندیم.

فرصت کوتاهی برای صرف شام داشتیم و سپس به هریک از ما یک کیسه پلاستیکی و دو متر نخ داده شد تا با آن جان پناهی برای شب مانی بسازیم ، چادر 4 نفره ای که تا آنجا بدوش کشیدم بی استفاده ماند، شب را درون این جان پناه به صبح رساندیم، برگهایی که بستر ساخته بودیم و سایز کوچک آن جای گرم و نرمی برای ما (من و دو نفری که در تصویر میبینید) فراهم ساخت .



ثابت زاده جان پناه ما را تایید کرد و ان را عالی توصیف کرد



حدود ساعت 10:30 ب ظ استاد ما را جمع کرد و پس از توضیحاتی اجازه خواب صادر شد ولی در همین لحظات چند تا از محلی ها هراسان به کمپ ما آمدند و درخواست کمک کردند برای یکی از آنها که روی صخره ای مجروح شده است ، ثابت زاده به سرعت همه را فراخواند و به سرعت 3 تیم امداد تشکیل داد و ما از پاکوب باریکی به بالای دره مجاور رفته و با پایین رفتن از دره و عبور از رودخانه صخره مقابل را صعود کرده و به همراه پرستاری که در گروه بود به بالای سر مصدوم رسیدیم و پس از بستن پای شکسته ، دوستان او را به پایین هدایت کردند و او (مصدوم ) که بعد دانستیم هنرپیشه نقش اول این سناریو( مانور) بود اکثر ما را فریفت و فریادهای دردآلودش براستی ما را نگران کرده بود . عملیات نجات از لحظه خبر تا بازگشت ما به کمپ حدود 1/5 ساعت طول کشید که موجب رضایت ثابت زاده بود. این بخش از کلاس بسیار هیحان انگیز و به نظر من و اکثر دوستان بسیار عالی بود.

روز دوم با مسیریابی به کمک جی پی اس شروع شد ، با چگونگی بستن اندام شکسته مصدومین و همچنین روش ماساژ قلبی و عملیات احیا ادامه یافت و با آموزش ساختن صندلی با تسمه و روش های حمایت خاتمه یافت.


ثابت زاده در هر فرصتی نکات جالبی را برای برون رفت از شرایط دشوار عنوان میکرد و خاطرات او که جا بجا و متناسب با هر درسی از عملیات امداد میگفت بسیار شنیدنی و مفید بود.

ساعت 3:30 ب ظ کلاس پایان گرفت و همگی به ایگل بازگشتیم.


اپیزود دوم

اما این دوره دارای حاشیه هایی بود که لازم میدانم به آنها بپردازم چون گویای وضعیت نا بهنجاریست که در جامعه کوهنوردی ایران حاکم است و شاید ریشه بسیاری از حوادث ناگوار را از کند و کاو در زوایای این حواشی بتوان دریافت.

در ابتدای حرکت متوجه گفتگوهایی بین چند نفر در اتوبوس شدیم و سر انجام به درخواست فرهود فرهادی، راننده اتوبوس را نگه داشت تا دوست محمد صبوری که بدون ثبت نام کردن همراه ما شده بود پیاده کند و مشاوره در گوشی صبوری و اسماییل متحیرپسند هم کمکی به حل مشکل نکرد، صبوری با مازیار اتوکش صحبت کرد و اتوکش گفت که به دستور مدیریت انجمن فقط کسانی که ثبت نام کرده اند اجازه دارند در دوره شرکت کنند و من (اتوکش ) مامورم و معذور، هنگام پیاده شدن فرد ثبت نام نکرده ، صبوری به اتوکش چنین گفت:

آخه تو کی هستی که بخای مامور باشی و معذور، تو که اندازه این حرفا نیستی
پیاده شو(به دوستش ) آخه اینایی که پول دادن اتوبوسو خریدن

ابتدای سفر و این درگیری کلامی و اهانت او به جمع ، همه را متحیر ساخت به جز اسماییل متحیر پسند که او به گمانم با چنین احوالی آشنا بود و فرهادی از بقیه به خاطر این اتفاق عذرخواهی کرد.

بعد از مانور امداد و نجات ثابت زاده همه را به صحبت در باره آن فراخواند و تعدادی از کوهنوردان زبان به سؤال و انتقاد گشودند که این یک کلاس امداد و نجات است و نه بقا در طبیعت و اصولا طرح درس بقا در طبیعت چیست؟

به نظرم انجمن باید قبلا محتوای دوره را به همه اطلاع میداد تا شرکت کنندگان بدانند چه مباحثی تدریس خواهد شد و اگر آن را برای خود تکراری می بینند در دوره شرکت نکنند ولی با وجود این پافشاری این دوستان بر عقاید خود و ادامه یک بحث طولانی و بی سرانجام به هیچ وجه ضرورتی نداشت و این انتقاد را باید بعد از دوره به انجمن میکردند و حتی درخواست برگرداندن مبلغ ثبت نام را میکردند (اگر چنین میخواستند ) و من اطمینان دارم که انجمن هم با این خواسته ، برخوردی منطقی میکرد.

چیزی
که در گفتگوهای آن شب و فردای آن بین بقیه مشترک بود اشاره به لحن پر غرور و منم زدن های منتقدین بود که خواسته یا ناخواسته قدرت و تجربه و سالهای طولانی کوهنوردی و کوهنوردی های دشوار خود را به رخ ثابت زاده و سایرین می کشیدند و این رفتار و گفتار را هیچ کس نمی پسندید.

روز جمعه و هنگام ناهار نفهمیدیم که چه آتشی نهفته بود و چون شد که یک باره شعله ور شد تا رضا نصراللهی و محمد صبوری به کتک کاری بپردازند، چند تایی وساطت کردند و بقیه مات و مبهوت به تماشا ایستادند.

هر آدم بی سر و پایی ممکن است کتک کاری کند ، به دیگران بی احترامی کند و جمعی را که خود را با آن یکی نمی بیند و یا بالاتر از آن می پندارد مورد تمسخر قرار دهد ، کاری که ما در این دو روز به دفعات شاهد بودیم اما مشاهده چنین رفتاری از کوهنوردان دو باشگاه پر سابقه باور کردنی است ؟


در باشگاه های کوهنوردی قدیمی و صاحب نام این کشور چه میگذرد؟

آیا اکنون روزگار مغزهای کوچک و عضلات بزرگ است ؟

آیا تنها صعود های دشوار برای ارزیابی ابعاد اخلاقی و انسانی ما کفایت میکند؟

آیا جان باختگان زمستان پارسال هم این چنین مغرور و سرخوش از قدرت بدنی بی بدیل خود بودند؟


میتوان وجود اکیپ های کوچک را در این باشگاه ها تصور کرد که با هم دوست و صمیمی اند، با هم به کوه میروند و تعامل چندانی با دیگران ندارند بعد به تدریج خود را تافته های جدا بافته می یابند و تمسخر دیگران، بی احترامی و اهانت به دیگران هم تبدیل به هنجار گروه میگردد.

میتوان تصور کرد که در این باشگاه ها کار به اعلام برنامه توسط سرپرستان و حق عضویت سالیانه ختم میشود و اخلاق و منش انسانی و البته کوهنوردی که ما به آن میبالیم جایی در این میانه ندارد، به یاد می آورم که فریدیان در گزارش صعود خود میگفت که رقابت کوهنوردان گاهی مرزهای اخلاقی را هم در می نوردد.

افسوس ، افسوس و دو صد افسوس




یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶

هنر زنده ماندن در طبیعت

آیا در کلاس آموزشی بقا در طبیعت کتک کاری میکنند؟

آیا کتک کاری برای بقای ما امری الزامی بشمار می آید؟

گزارشی از این ماجرای دردآور پست خواهم کرد

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

شب به یاد ماندنی


شب 9 آبان 86 و گزارش کاظم فریدیان از صعود به کی دو

در این شب به یاد ماندنی هیچیک از مدیران و مسؤلان فدراسیون کوهنوردی حضور نداشتند و این عدم حضور پرسش هایی را در سر ما شکل میدهد مثل اینکه

آیا آقایان از این اتفاق اطلاع نداشته اند؟ که عجیب و بعید است

آیا انتظار دعوت رسمی داشته اند و از آنها دعوت نشده است؟

آیا گزارش فریدیان در آنها هیچ انگیزه ای را برای جضور دراین جلسه برنینگیخت ؟

آیا آنها فقط در جلساتی که خود برگزار کنند شرکت میجویند مانند جلسه 24 مهر و گزارش مهدی اعتماد فر؟

آیا آنها خیلی کار های مهم دارند و سر آنها خیلی شلوغ است؟

آیا برای حسین رضایی و وبلاگ كوه‌نوشت این اتفاق مهمی بشمار نیامد تا خبری از آن بدهد؟


عکس از رضا آموزگار

بقا در طبیعت

بقا در طبیعت عنوان یک دوره آموزشی است که انجمن کوهنوردان ایران به مربیگری مجید ثابت زاده برگزار میکند، بخش اول این کلاس که از حدود 2 ماه پیش برنامه ریزی شده بود روز 3 شنبه 15 آبان 86 از ساعت 2:30 تا 9:30 شب در محل باشگاه دماوند برگزار شد، سعی میکنم نکات مهم این دوره را به مرور در اینجا منتشر کنم چون بسیار مفید و قابل استفاده اند.
فردا 5 شنبه 17 آبان 86 برای استقرار در طبیعت و بخش عملی این دوره به ایگل میرویم و جمعه شب باز خواهیم گشت.

ما در این دوره احتمالا باید از حشراتی که کمتر از 8 پا دارند تغذیه کنیم و فکر میکنم سوسک انتخاب اول ما باشه




ط


شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶

جلسه آبان انجمن

انجمن کوهنوردان ایران چهارشنبه 9 آبان 86


بطور بی سابقه ای در طول دو سال اخیر تعداد زیادی در جلسه آبان ماه انجمن شرکت کرده بودند آن چنانکه تمام صندلی های سالن پر شده بود و این بدون شک به دلیل اشتیاق این جمع به دیدن و شنیدن گزارش کاظم فریدیان از صعود به کی دو بود.
مدیران انجمن هم لابد توجه کافی به این موضوع داشته اند ، هم اگر در جستحوی دلایل عدم استقبال اعضا در طول دو سال گذشته باشند و هم اگر در فکر آینده باشند.



بدون تردید روش اداره جلسات هم در افزودن شور کوهنوردان به حضور و مشارکت بیشتر در این نهاد نقش مهمی دارد چون این جلسات بهترین و نزدیکترین واسطه بین انجمن و علاقمندان و اعضای آن به شمار میروند و شاید به همین دلیل در شب گزارش فریدیان ، اسماییل رضایی دیگر مجری نشد و این کار را سهند عقدایی به خوبی انجام داد هر چند که اسماییل رضایی هنگام خواندن خبرها در ابتدای جلسه از لحن کسالت آور خود به دلیل اینکه او مجری حرفه ای نمی باشد از حاضرین پوزش خواست و البته در این لحظات کلاغ ها سری تکان دادند.

مجید ثابت زاده




بخشی که مجید ثابت زاده در آن به معرفی گروه امداد و نجات پارک یوسمتی و چگونگی برنامه ریزی و اجرای عملیات نجات بر روی دیواره پرداخت نیز مورد توجه بسیار قرار گرفت و البته برای ما چون همیشه یک افسوس بزرگ بر جا گذاشت و یک هشدار جدی به ما داد که دوباره نگاه کنیم و ببینیم و خوب بدانیم که کجاییم ؟! و موقعیت اعجاب آور کشورمان از نتایج و برکات کدام مدیریت خلاق و مسؤلانه و مردم مداری بوده است .

گزارش کاظم فریدیان


این گزارش در بخش تصویری خیلی تماشایی بود، تصور این که او چگونه و با چه توان و حوصله و پشتکاری در طول این برنامه در حال کوهنوردی فیلم برداری و عکاسی هم کرده است دشوار است و رضا نظام دوست با کارگردانی و تدوین هنرمندانه و انتخاب موسیقی زیبا این گزارش را جذاب تر و دیدنی تر ساخته است ، جالب است که افراد دیگر تیم کی دو کاظم فریدیان را اسپیلبرگ خطاب میکردند. نموداری که فریدیان در بخش اسلایدها با تامل بر روی آن صحبت کرد بسیار جالب و گویا بود ، یک گزارش فشرده از 38 روز برنامه بر روی یک برگه .

اما گزارش یک مقدمه طولانی داشت که در آن فریدیان به نکات مختلفی پرداخت که مهمترین انها دعوت از کوهنوردان به خرید و استفاده از پوشاک و ابزار تخصصی کوهنوردی ایرانی بود ، فریدیان گفت که با لباس و تجهیزات ایرانی به کی دو رفت و او اگر وقت جلسه اجازه میداد مایل بود که بیش از این در مورد آن بگوید ، فریدیان تاکید کرد که البته هیچ یک از تولید کنندگان ایرانی کمکی برای این برنامه به او نکرده اند و به بیانی دیگر پشتیبان مالی او نبوده اند ، فریدیان در این بخش اشاره کرد که کمک دوستان و نزدیکان از نظر تجاری ارزشی ندارد و مهم این است که بتوان برای اجرای چنین برنامه هایی ، پشتیبان های مالی در قالب قراردادهای مرسوم تجاری یافت و چه بسا جلب توجه تولید کنندگان ایرانی به همین دلیل و در ارتباط با برنامه سال آینده ی او بر روی برودپیک باشد .


هدایا

در آخرین قسمت و قبل از پرسش و پاسخ کوتاه و ده دقیقه ای هدایایی به فریدیان داده شد که دو هدیه از بقیه دیدنی تر بودند یکی مدال طلا توسط باشگاه دماوند و دیگری یک نیم تنه گچی و یا برنزی از او و این مجسمه یک کاظم فریدیان کراواتی بود .

در این جلسه اما ظاهرا کسی از مدیران فدراسیون کوهنوردی شرکت نداشت !! چرا؟؟
x


تعدادی از عکس های این پست از وبلاگ رضا آموزگار گرفته شده است

ضربت های « ۱۳۷ » بر پيکر شهر

دیروز (10/8/86 ) در حدود ساعت یک بعدازظهر که در بزرگ راه چمران تهران ( پارک وی ) بودم ، در حدفاصل ملاصدرا تا پل مدیریت ، شاهد بودم که تعدادی از ساکنان خانه های مجاور بزرگ راه به حالت اعتراض وارد سطح سواره رو شده و خیابان را بسته و راه بندان مفصلی ایجاد کرده اند ، و صد البته تعداد زیادی پلیس و سرباز هم در آن جا دیده می شد . درب این خانه ها ، با اجرای طرح در دست اجرای تعریض ، هم اکنون فقط حدود دو متر با لبه ی بزرگ راه فاصله دارد ! در چند ماه گذشته هم چندبار دیده بودم که این افراد ، پارچه نوشته هایی را با این مضمون ها که " آقای شهردار ، به فکر ما هم باشید ... " به درختان نصب کرده بوند که البته به سرعت به دست عوامل شهرداری (؟) جمع آوری می شد .

ادامه این مطلب را که توسط عباس محمدی نوشته شده است اینجا بخوانید
دیده بان کوهستان