چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

گزارش کاظم فریدیان از عملیات تجسس پیکر حادثه دیدگان علم کوه

صبح روز چهار شنبه پنجم بهمن در فرودگاه قلعه مرغي مشغول شنيدن توضيحات اغراق آميز هماهنگ كننده پرواز در مورد قابليتهاي چرخبال بل214 بوديم.
با اطمينان كامل از اينكه اين وسيله نمي تواند نياز ما را برآورده كند فقط با تكيه به اينكه سرعت باد منطقه صفر پيش بيني شده بود اميدوار بوديم كه باهمكاري خلبان بتوانيم در يخچال غربي و يا در علم چال پياده شويم.
به اتفاق آقاي محمد نوري (سرپرست ) حسين ابوالحسني و مهدي حبيبي با وسيله اي كه اينبار توسط نيروي انتظامي به اين كار اختصاص داده شده بود پرواز را شروع كرديم.
در فرودگاه با ارتباط مستقيم يك نفر از ما با خلبان مخالفت شد ولي در حين پرواز بعد از عبور از قله كرچان با دستور استاد خلبان يك گوشي در اختيار من گذاشته شد و با خلبان در ارتباط بودم.
درهواي بسيار آرام و بدون لكه اي ابر كه در تابستان هم كمتر ديده مي شود به منطقه عمليات رسيديم. خلبان بدون توجه چنداني به خواسته هاي من مسير خودش را مي رفت و از نزديك شدن به گرده و ديواره علم كوه خود داري مي كرد. وقتي علت را جويا شدم جواب شنيدم كه بدنبال جايي براي فرود مي گردم.
به ايشان گفتم كه با توجه به هواي بسيار آرام به گرده نزديك شده و اقدام به گشت هوايي كنيم كه موافقت نشد . در اين زمان خلبان سرعت باد را شصت نات يعني نزديك صد و بيست كيلومتر تخمين زد. با توجه به منظره علم چال و آشنايي كه با منطقه داشتم بدون كمترين ترديد سرعت باد را مطابق پيش بيني هوا شناسي معادل صفر تشخيص مي دادم ولي خلبان همچنان در ارتفاع چهار هزار پانصدمتري گزينه هاي مختلف من براي فرود را كه يكي يكي از هدف دور مي شد رد كرده و نا امن تشخيص مي داد.
خلبان يك نقطه در نزديكي قله كرما كوه راجاي مناسبي براي فرود تشخيص داد . به ايشان گفتم تهران از اينجايي كه شما قصد نشستن داريد براي ما نزديك تر است و اگر قرار است اينجا ما را پياده كنيد بهتر است به تهران برگرديم. با چانه زني كه طي حدود ده دقيقه جريان داشت و با موافقت اجباري آقاي محمد نوري قله سياه گوك را براي فرود انتخاب كرديم و خلبان با شك و ترديد زياد براي پياده شدن ما ارتفاع پرواز را كاهش داد. در حدود شش متري هاور كرده و از ما خواست كه پياده شويم . در حاليكه پشت سر هم يا حسين يا حسين مي گفت از او خواستم تا به زمين نزديك تر شده و گوشي را از روي گوشم برداشتم تا پياده شويم.
از صحبتهاي بين خلبان و كسي كه با وجود سن بيشتر در جايگاه كمك خلبان بود و راهنمايي هاي مداوم او اينطور برداشت كردم كه اين يك پرواز آموزشي براي كادر پرواز بوده ، كه به اينكار اختصاص داده شده است.
بار و بنه خود را مرتب كرده و به سمت جانپناه سر چال سرازير شديم.
من به علت عدم هم هوايي و كوله سنگين وضعيت مطلوبي نداشتم . وقتي در جانپناه سرچال آقاي محمد نوري بقيه روز را به استراحت اختصاص داده و حركت به علم چال را به فردا موكول كرد با كمال ميل استقبال كرده و به داخل كيسه خوابم خزيدم.
صبح زود به طرف علم چال حركت كرديم و ساعت دوازده، بعد از استراحت و صرف ناهار به اتفاق آقاي محمد نوري و حسين ابوالحسني راهي يخچال غربي شديم و آقاي مهدي حبيبي مسئول برپايي بارگاه شد.
حدود ساعت پانزده در ارتفاعات پشت قله شانه كوه آقاي محمد نوري متوجه جاي پاي مهدي عزيزي روي يك دهليز برف گرفته روي گرده شد كه يكباره تمام مي شد و نشان از شكستن و فرو ريختن برف بود. يك ديواره پنجاه متري زير آن دهليز و درست زير آن يك لكه مشكي رنگ غير عادي در برف ديده مي شد.
مستقيم به سمت آن رفته و با نزديك شدن به آن مطمئن شديم كه آن لكه سياه بخشي از پوشاك و يا لوازم مهدي بوده و قطعن چيز طبيعي نيست.
ساعت پانزده و چهل و پنج در فاصله كمتر از پنج متر از لكه ها مطمئن بوديم كه بالاي سر مهدي هستيم . لكه سياه رنگ قسمتي از كوله پشتي بود و چند تكه باطوم ، يك لنگه دستكش و پنجه پاي چپ كفش آ اف اس هشت هزار كه كفش مهدي بود از برف بيرون بود.
باتوجه به وضعيت بسيار مطلوب هوا و اطمينان از بارگاه مان در علم چال در فاصله زماني تا غروب، شروع به خارج نمودن مهدي نموده و بعد از پوشاندن پيكر يخ زده مهدي با يك گوني نايلوني بزرگ و بسته بندي آن ، آنرابه كف يخچال غربي جايي كه احتمال سر خوردن و يا گم شدن به هر دليل به مراتب كمتر باشد منتقل نموديم و گراي كامل نقطه اي كه پيكر مهدي را به امانت گذاشتيم ثبت نموديم. از تمام اين اقدامات مرحله به مرحله فيلم و عكس تهيه كرديم و در آخرين دقايق پرتوهاي نور روز مراجعت به علم چال را شروع كرديم.
ساعت نوزده وسي از روي قله شانه كوه با آقاي جواد نظام دوست در تهران تماس گرفته و گزارش كامل از مشاهدات و اقدامات انجام شده ارائه نموديم همچنين به علت مجموعه مسائل و مشكلات حاشيه پرواز تصميم به بازگشت از زمين گرفته و از پرواز به تهران صرف نظر نموديم.
صبح روز جمعه به سمت رودبارك راهي شده و در زمان استراحت در سرچال با گروهي از اهالي منطقه مواجه شديم كه داخل بدنه چرخبال ساقط شده به كارهاي مشكوكي مشغول بودند.
حدود ساعت بيست و يك در قرارگاه رودبارك پدر مهدي عزيزي به همراه چندتن ديگر به استقبال مان آمده وبا هم به خانه ايشان در تهران مراجعت نموديم.
برخورد منطقي خانواده مهدي به خصوص مادر ايشان با اين حادثه و خبر ناگواري كه حامل آن بوديم تحسين برانگيز بود.

ياد هر دو عزيز از دست رفته گرامي و روحشان شاد


از وبلاگ باشگاه ما



یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

سلام


برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می چشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

شنبه چون جمعه پار چون پیرار
نقش همرنگ میزند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب میکند پیغام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام



چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

این کوهنوردی خبرساز



در هفته ای که گذشت ، جامعه کوهنوردی از اندوه حادثه ای که در علم کوه به فوت دو نفر از کوهنوردان باشگاه آرش و سپس اقداماتی که برای امداد دو کوهنورد دیگر صورت گرفت ، ایام ملتهبی را گذراند .

اما در این میان رویکرد رسانه هابه این حادثه هم قابل تعمق است . باز هم کوهنوردی خبرساز شد ، باز هم کوهنوردی مطرح شد ، حتی در بعضی از روزنامه های کثیرالانتشار و پرمخاطب ( از جمله همشهری و ایران ) ، کوهنوردی ازسویی تیترهای صفحه اول هم شد .اما شرح تیتر در کدام صفحه ؟! صفحه ورزشی ؟ نه ! صفحه حوادث !! آنجا که از راز قتل خیر مدرسه ساز یا کشف باند بزرگ محموله های قاچاق مواد مخدر و یا مرگ جوانی بر اثر مصرف اکس مطلب نوشته بودند !

و البته این اتفاق در رادیو و تلویزیون هم بازتاب قابل توجهی داشت ، چه در بخش های خبری حوادث ، چه زیرنویس های شبکه خبر و ... و چه در دوربین خبرساز ( بخوانید حاشیه پرداز و گاهی خود حاشیه ساز ) که امشب با مصاحبه هایی از بازماندگان حادثه ، کوهنوردان مطلع ، مسئولین فدراسیون و ... از شبکه خبر پخش می شود .

و بدین ترتیب ؛ بازهم پرداختن به کوهنوردی در رسانه ای فراگیر . اما نه با گزارشی از یک صعود یا جنبه های مفید کوهپیمایی که رپرتاژی تراژیک از حادثه ای تاسف باردر کوهنوردی ! و در چنین گزارش هایی از واژه بد آموزی که تکه کلام معمول منتقدین رسانه ملی است غافل نشوید ! وخوش بینانه ؛ ازجنبه های تبلیغی برای ورزش کوهنوردی ، آموزشی و عبرت آموزی !!!

به راستی کوهنوردی چه بهای سنگینی برای طرح دررسانه ها می پردازد و آیا اینگونه مطرح شدن سزاوار این ورزش و جامعه ورزشی آنست ؟


از وبلاگ کوه نوشت

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

حادثه علم كوه

يخچال علم كوه بستر جاويد دو كوهنورد دیگرشد

گزارش روز شمار حادثه علم كوه به قلم رضا عباسيون

(عضوتیم حادثه ديده درعلم كوه و یکی از دو بازمانده )

برنامه صعود قله علم كوه از مسير گرده آلمانيها در سال 1384 طراحي شد و ما(چهار نفر از هيئت كوه نوردي سنقر) به همراه مهدي عزيزي و يك نفر از اعضاي باشگاه آرش در پاييز سال 1384 اقدام به بارگزاري در منطقه سر چال و علم چال كرديم و در بهمن ماه 1384 با يك تيم پنج نفره جهت اجراي برنامه اصلي راهي منطقه شديم كه با مواجهه با هواي نامساعد و بعد از 8 روز تلاش در منطقه اين برنامه شكست خورد و ناچار به بازگشت شديم.

در پاييز امسال(1385) با تدارك بهتر و تمرين بيشتر در آبان ماه در منطقه علم چال اقدام به بارگزاري نموده و تصميم گرفتيم كه اين بار برنامه را در دي ماه انجام دهيم.

براي اجراي برنامه آماده شديم و در روز يكشنبه 17/10/1385 به قرارگاه فدراسيون كوه نوردي در رودبارك رفتيم. تيم ما تشكيل شده بود از مهدي عزيزي(سرپرست) عليرضا سليماني و پرويز كماسي و من(رضا عباسيون).

دوشنبه 18/10/1385: تيم ما ساعت 6.30 صبح قرارگاه را به مقصد برير ترك كرد؛ مسير حجم برف زيادي داشت و زمان زيادي صرف برفكوبي شد، تيم نهايتا با تلاش زياد در ساعت 3بعد از ظهر به منطقه گوسفند سراي پيت سرا رسيد ودر اين نقطه بيواك كرد. آقاي مهدي حبيبي و همسرش كه قصد صعود با اسكي را داشتند هم در اين شب به ما ملحق شدند.

سه شنبه19/10: با تلاش زياد و صرف انر‍ژي زياد تيم در بعد از ظهر اين روز به پناهگاه سرچال رسيد ور درپناهگاه اقدام به شب ماني كرد.

چهارشنبه20/10: روز چهارشنبه به منطقه علم چال رسيديم و كمپ خود را با دو چادر در اين منطقه برپا كرديم و روز بعد قرار به استراحت شد.

پنجشنبه21/10: تيم به استراحت پرداخت و مهدي حبيبي و همسرش قله هاي
ميان سه چال و شانه كوه را با اسكي صعودكردند، پرويز كماسي هم در اين روز اقدام به صعود قله تخت سليمان كرد و به كمپ بازگشت.

جمعه22/10: مهدي حبيبي و همسرش به پايين برگشتند و پرويز كماسي در كمپ باقي ماند و مهدي عزيزي، عليرضا سليماني و من در ساعت 6.30 صبح كمپ را به قصد اجراي برنامه نهايي ترك كرديم(هواشناسي در اين روز اعلام كرد كه يك جبهه هواي سرد در حال پوشش دادن قسمتهاي غربي البرز مركزي است كه با مشورت مهدي وي اظهار كرد كه اين جبهه به منطقه ما نميرسد) ساعت 8.30 به قله شانه كوه رسيديم(گردنه شمالي)؛ دور زدن قله شانه كوه به قصد دسترسي به گردنه جنوبي آن كه ابتداي را گرده آلمانيها است با وجود برف زياد سه ساعت طول كشيد . نهايتا كار را آغاز كرديم و قسمتهاي اول را بدون طناب حمايت و بصورت آزاد طي كرديم در قسمتهاي بالاتر مهدي سرطناب ميرفت و ما روي طناب او يومار ميزديم، تا به دو ركابي رسيديم مهدي دو ركابي را رد كرده بود كه از بالا پيام داد كه دستانش دچار سرما زدگي شده و تصميم به بازگشت دارد. او برگشت و دستانش را داخل كاپشن من كرد و با استفاده از گرماي بدن من دستانش را گرم كرد. ما تصميم به شب ماني گرفتيم و زير دوركابي بيواك كرديم، شب سردي بود و بارش هم در طول شب ادامه داشت.

شنبه23/10:شنبه صبح با سختي از كيسه خواب بيرون آمديم و من از مهدي خواستم كه از همين جا برگرديم اما او اظهار كرد كه ما تلاش زيادي براي رسيدن به اينجا انجام داده ايم و بايد ادامه دهيم. ادامه مسير را من سرطناب ميرفتم كه2 طول بود و تا سه ركابي پيش رفتيم و بعد از گذر از سه ركابي دستان من دچار سرما زدگي شد و تصميم به بازگشت گرفتم، پايين آمدم و عليرضا تلاش سرطنابي را انجام داد كه او هم موفق نشد و ناچار شديم كه زير سه ركابي يك شب ديگر را هم بيواك كنيم.

يكشنبه24/10: صبح تمام توان خود را ازدست داده بوديم به طوري كه مهدي قادر به بيرون آمدن از كيسه خواب نبود و اين كار را با كمك ما انجام داد، باد شديدي ميوزيد و هوا هم بسيار سرد شده بود، من دو باره تلاش سرطنابي را انجام دادم و يك طول صعود كردم اما باز هم تصميم به بازگشت گرفتم و دوباره به زير سه ركابي بازگشتم، متفقا تصميم به بازگشت ميگيريم ودر حال جمع و جور كردن وسايل بوديم كه باد كيسه خواب مهدي را به داخل يخچال غربي برد؛ مهدي براي ما تشريح كرد كه سه گزينه براي بازگشت داريم اول اينكه از مسيري كه صعودكرده ايم بازگرديم كه مستلزم درگيري با سنگ است كه با وجود سرمازدگي دستانمان كار خطرناكي است، گزينه دوم فرود از سمت يخچال علم چال است كه فرودي ساده خواهد بود اما در انتها به مسيري ريزشي برخورد خواهيم كرد؛ و گزينه سوم فرود به سمت يخچال غربي است كه ريسك بيشتري دارد اما با احتساب بارش زيادي كه صورت گرفته و انباشت برف در قسمتهاي پاييني در انتها گريز از اين مسير ساده تر به نظر ميرسد.

همگي فرود به يخچال غربي را انتخاب ميكنيم و مهدي زير سه ركابي كارگاه فرود را آماده كرد و ما با دو رشته طنابي كه داشتيم يك فرود 60 متري به سمت يخچال غربي رفتيم، و قتي همگي به نقطه انتها رسيديم طنابها را كشيديم اما يكي از طنابها كه خاصيت ضد آبي نداشت كاملا يخ زده و گير كرده بود يخ زدگي طناب به حدي بود كه به راحتي ميشد آن را شكست و تكه تكه كرد،ناچار به بريدن طناب شديم و طناب 60 متري ضد آب را بدست آورديم به انضمام 8تا10 متر از طناب ديگر كه كاملا يخ زده بود. با طناب كوتاه تر كارگاه فرود دوم را زديم و روي طناب60 متري كه ثابت گذاشته بوديم بك طول 60 متري ديگر را هم فرود رفتيم مهدي اول فرود رفت وعليرضا نفر دوم بود، فرود عليرضا بعلت سرما ي زياد و از دست رفتن توان وي بسيار با سختي و با صرف زمان زياد صورت گرفت بطوري كه من هم در كارگاه بالا بي تاب شده بودم، نهايتا من هم فرود رفتم و خودم را به عليرضا رساندم و سراغ مهدي را گرفتم كه عليرضا گفت وقتي من رسيدم مهدي براي پيدا كردن راه بازگشت حركت كرد.(به سمت شانه كوه) من با مراقبت از عليرضا (وي بينايي خود را ازدست داده بود و سطح هشياري اش پايين آمده بود) از مسيري كه مهدي رفته بود به راه افتاديم اين قسمت روي يك توده برفي بوديم كه راه رفتن روي آن ريسك زيادي نداشت متوجه شدم كه عليرضا عقب مانده برگشتم تا به او كمك كنم اما او ميگفت كه ديگر قادر به ادامه دادن نيست؛ او را به زحمت داخل كيسه خواب قرار دادم و خودم به قصد يافتن مهدي از مسيري كه او رفته بود حركت كردم، به مهدي ديد نداشتم اما صداي او را ميشنيدم كه ميگفت بياييد اينجا راه ميدهد. من فرياد زدم كه تو برو، عليرضا قادر به حركت نيست من پيش او ميمانم تا تو كمك بياوري!!؛ پيش عليرضا برگشتم با اطمينان به اينكه مهدي به علم چال ميرود؛ خود نيز داخل كيسه خواب رفتم و يك شب ديگر را هم در آن نقطه سپري كردم، در تمام شب با حركت دادن بدنم براي زنده ماندن تلاش ميكردم و همينطور براي گرم نگهداشتن عليرضا، تمام شب را گريه ميكردم و از اينكه ميديدم كه عليرضا چگونه در حال جدال با مرگ است و نميتوانم براي او كاري بكنم بسيار ناراحت بودم در نيمه هاي شب بود كه متوجه شدم كه عليرضا ديگر حركت نميكند علائم حياتي او را چك كردم و متوجه شدم كه عليرضا جان باخته.

دوشنبه25/10:صبح اين روز پيكر بيجان عليرضا را زير سنگي كه زير آن خوابيده بوديم جا دادم و او را با تبر يخ مهار كردم و خود براي رفتن به سمت علم چال راهي شدم و شروع به تراورس كردن به سمت غرب و به جهت قله انگشت خدا كردم در همين حين پيكر بي جان مهدي را ديدم كه روي برفها زير يك قسمت نسبتا عمودي به ارتفاع 35 تا 40 متر افتاده بود و دسترسي به وي براي من امكان نداشت سرانجام به بهمن زير يخچال اسپيلت رسيدم ديگر برايم فرقي نميكرد كه از سرما بميرم يا از بهمني كه در بالاي سر من قرار داشت و هر لحظه منتظر ريختن بهمن هايي بودم كه در حال عبور از آنها بودم. به دليل ضعف مفرط بدني در اثر سه شب ماني در هواي سرد و سه روز فعاليت بدون خوردن غذا نميدانم كه برفكوبي آن حجم وسيع يخچال غربي را چگونه انجام دادم و سرانجام به زير قله شانه كوه رسيدم، تمام دهليز ها انباشته از برف بود و من گرده اي نسبتا خشك كه يكسره تا قله شانه كوه ادامه داشت را انتخاب كردم و بوسيله آن خود را به قله شانه كوه رساندم از شانه كوه فرياد زدم اما بي جان بودم و فريادم بلند نميشد، به سمت چادر ها رفتم پرويز من را ديد و خودش را به من رساند، از من پرسيد كه مهدي و عليرضا كجا هستند گفتم پيش خدا! او بدن بيجان من را به جادر برد و ديگر نفهميدم كه چه شد و او چگونه من را تر و خشك ميكرد فقط ميدانم كه تا صبح فقط مايعات ميخوردم.

سه شنبه26/10: صبح اين روز با پرويز وسايل را جمع كرديم و در بشكه اي كه همراه آورده بوديم قرار داديم و به سمت پناهگاه سرچال حركت كرديم و خبر را ساعت ۲بعد از ظهر به هيئت كوه نوردي سنقر با استفاده از موبايل عليرضا كه پيش من بود خبر داديم.


از ردپای کوهنورد


یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

سانحه علم کوه

گزارش کاظم فریدیان از عملیات امداد در سانحه علم کوه

سه شنبه 26/10/85 يكمين تماس تلفني صبح ، آه از نهادم در مي‌آورد .
مهدي عزيزي از گرده سقوط كرد!
كوتاه ، گويا و قابل درك براي همه ما. سوال يكم: بقيه افراد گروه در چه حالي هستند؟
يك نفر ديگر هم در ادامه حادثه به علت سرما جان باخته و دو نفر خودشان را به سرچال رسانده و در هواي خراب گرفتارند.
از طرف كوهنوردان چه اقداماتي شده؟ كيومرث بابازاده در رودبارك و عباس محمدي در تهران به عنوان ستاد امداد، مشغول هماهنگي هستند.
چند دقيقه بعد تماس علي طاهري مدير باشگاه براي اعلان خبر ايجاد ستاد داخلي باشگاه و شروع فعاليت براي تشكيل گروه و اعزام هماهنگ با درخواست ستاد اصلي.
خدا را شكر كه اين بار عمليات امداد با حضور بزرگان و با تجربه هاي امداد كوهستان روند موثر و سازنده‌اي را خواهد گرفت.
تماسهاي مكرر و انتشار خبر در جامعه كوهنوردي، خبر حادثه و هم هدايت افراد به سمت مديران ستادهاي تهران و رودبارك. همچنين توضيح حداقل‌هاي مورد نياز از نظر تجهيزات و آمادگي جسماني براي حضور در عمليات امداد.
سه شنبه شب تماس آقاي بابازاده با من و دستور آماده شدن خودم و يك نفر ديگر براي همراهي چرخبال كه با پيگيري آقاي جواد نظام دوست قرار است پرواز كند. حسين ابوالحسني را به عنوان نفر دوم به ايشان پيشنهاد مي‌دهم و مي‌پذيرد. بعيد بود سه شنبه پرواز انجام شود . برنامه‌هاي فردا را لغو كرده و پاي تلفن مي‌نشينم.

چهارشنبه با تماسهاي مستقيم، افراد خاصي كه آمادگي لازم را دارند خبر مي‌كنم . زمان مي‌گذرد و از پرواز خبري نيست.

پنج شنبه اميد اخلاقي تماس گرفته و اعلام مي‌كند كه پرواز امروز انجام خواهد شد منتظر تماس بعدي باشيد. ساعت از سيزده گذشته و من هر چند آماده حركت هستم ولي در دل اميدي به آماده شدن پرواز ندارم. طي هماهنگي با ستاد امداد تا ساعت چهارده روز جمعه صبر كرده و در صورت انجام نشدن پرواز به كوهنوردان مستقر در رودبارك كه منتظر شرايط مناسب براي صعود هستند ملحق خواهيم شد. قرار صعود گروه امداد در روز شنبه قطعي شده است.
ساعت سيزده و بيست جواد نظام دوست پشت خط تلفن خبر مي‌دهد: ده دقيقه ديگر پرواز از خيابان خليج انجام خواهد شد خودتان را برسانيد. غير ممكن است از شرق تا غرب تهران در ده دقيقه. قول همكاري خلبان و التماس ما به راننده آژانس كه احتياط را كنار گذاشته و در ترافيك بزرگراه آزادگان با سرعت بيشتري براند. در راه به يك گشت پليس برخورد مي‌كنيم و شايد تحت تاثير ديدن سريالهاي خارجي از او خواهش مي‌كنيم ما را با استفاده از آژير پليس به پايگاه هلال احمر برساند، ما را درك مي‌كند و با بزرگواري اجازه مي‌دهد كه به حركات مارپيچ خود در بزرگراه ادامه دهيم.
تماس بعدي از طرف اميد اخلاقي است: به خلبان براي پرواز فشار مي‌آورند ولي او به بهانه گرم كردن موتور وقت‌كشي مي‌كند سريعاً خود را به خيابان خليج فارس برسانيد. براي لحظاتي دچار شك مي‌شويم نكند منظور بزرگراه قم باشد و فكر مي‌كنيم مسير را اشتباه آمده‌ايم ولي با پرس و جو معلوم مي‌شود كه خيابان خليج به خيابان خليج فارس تغيير نام داده و اشتباه نيامده‌ايم.
بالاخره ساعت چهارده و بيست در مقابل پايگاه هلال احمر هستيم . ساكت و خاموش.
فرماندهان پر تعداد و خارج از شماره تهديد كرده بودند كه اگر تا دو دقيقه ديگر پرواز انجام نشود اين پرواز لغو خواهد شد و اميد به اين نتيجه رسيده بود كه بهتر است به سمت رودبارك پرواز كند و از كوهنوردان آنجا استفاده كند تا اينكه پرواز را از دست بدهد. محمد نوري و مهدي حبيبي به همراه يك كوهنورد سنقري در فاصله زماني رسيدن وسيله به كلاردشت باتجهيزات و همكاري قرارگاه رودبارك آماده شده و خود را به پرواز مي‌رسانند. در كلاردشت به مدت چهل دقيقه منتظر فرماندار مي‌شوند كه مقرر كرده بود كه در پرواز حضور داشته باشد. آقاي كيومرث بابازاده از همراهي افراد متفرقه كه با تكيه به پست خود، خودشان را به پرواز تحميل مي‌كردند جلوگيري نموده و در نهايت وسيله بعد از دقايق زياد براي عمليات نهايي پرواز مي‌كند.
ما در تهران پيگير بوديم و دقايقي به اميد شنيدن خبر بازگشت موفقيت آميز بچه ها گوش بزنگ تلفنها و سرانجام شماره جواد نظام دوست بر روي گوشي تلفن ظاهر شد. شنيدن كلماتي كه از بلندگوي گوشي پخش مي شد من را در جايم خشكاند. هليكوپتر نزديك سرچال زمين خورده و عمليات زميني در اسرع وقت انجام خواهد شد با گروه مجهز خود را به رودبارك برسانيد. هر چند خبر حاكي از سلامت همه مسافران و كادر پروازي بود ولي باور اين مطلب آنچنان سخت بود كه در دل اميدي به ديدن دوباره دوستانم نداشتم. چيزي كه جرات عنوان آن به همراهان را نداشتم.
حامد كرامت، حسين ابوالحسني و من به همراه عباس محمدي در جاده چالوس و در تماس دائمي با ديگر گروههايي كه به سمت رودبارك در حركت بودند به آنجا نزديك مي‌شديم.
احمد رفيعي، اختر شانديز ، وحيد بهرامي و سليم شالوم با هم بودند .
رضا زارعي و چند نفر ديگر از بچه هاي آرش با هم در حركت بودند.
حسن نجاريان و چند نفر ديگر از زنجان مي آمدند.
سازماندهي، اطلاع رساني و در يك كلام كار ستادي موثر كه كمتر سابقه آن را در خاطره مان داريم خود را نشان مي‌داد.

ساعت دو بامداد روز جمعه در قرارگاه رودبارك به دوستان ملحق شديم. يك پرواز از نيروي هوايي سپاه قطعي شده بود. حسين بلند اختر از نخستين لحظات انتشار خبر پيگير اين پرواز بوده و توانسته بود در اين زمان آن را به نتيجه برساند. مطابق نظر آقاي كيومرث بابازاده من براي همراهي پرواز فردا انتخاب شدم. يك گروه بزرگ صبح زود اعزام مي‌شد تا با صعود مسير تا قبل از كنگلكها كه محل بهمن‌ها ي مسير است آماده باشند و در صورت به نتيجه نرسيدن پرواز آماده صعود و عمليات امدادي شوند. يك گروه از كوهنوردان هم با آمادگي كامل در قرارگاه رودبارك به عنوان گروه پشتيباني مستقر شدند.
روز جمعه ساعت نه و بيست و پنج هليكوپتر MI17 در نزديك كلاردشت به زمين نشست و من و حسين بلنداختر به همراه پنج نفر كادر پروازي به سمت سرچال پرواز كرديم.
نوشتن از آنچه در حاشيه اين پرواز در بين صاحب منصبان دولتي در جريان بود به واقع نوشتن نمايشنامه‌اي كمدي – تراژيك از خود بزرگ‌بینی و همه كاره پنداري مديران كم خرد سيستم مديريتي اين مملكت مي‌باشد. كه با تكيه بر منصب دولتي‌شان به كوهنوردان و كادر پروازي توصيه‌هاي آمرانه‌اي داشتند كه در مورد آن هيچ چيز نمي‌دانستند.
پرواز در هواي بسيار مطلوب بدون كمترين باد و يا ابري انجام شد و در چند دقيقه همه كادر پروازي وسيله ساقط شده و كوهنوردان از جانپناه سرچال به كلاردشت منتقل شدند.
محمد نوري و مهدي حبيبي بصورت معجزه آسايي از حادثه جان بدر بردند و افراد گرفتار در سرچال به پايين منتقل شدند. در خوشحالي اين موفقيت اندوه از دست دادن مهدي عزيزي و همنوردش گم شد.
هنگام بازگشت از سرچال از داخل هلي‌كوپتر به كوهنوردان كه بالاتر از كشتي سنگ مسير را ادامه مي‌دادند خبر برداشتن همه افراد از سرچال اعلام شد و آنها از همانجا مراجعت نمودند.

برگرفته از:باشگاه ما

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

آبشار سنگان




جمعه 15 دی 85
آبشار سنگان
قرار ما میدان دوم شهران ساعت 6 صبح
از ابتداي ميدان شهرزيبا تا دو راهي سنگان بايد 14 كيلومتر جاده كوهستاني آسفالته را برويد تا به دو راهي سنگان كه در سمت چپ جاده واقع شده است برسيد . 14 كيلومتري كه رودخانه كن در بيشتر جاهاي آن در سمت راست شما با صدايي گوش نواز در حركت است .
جاده اي كه هم اكنون توسط گردشگان خوش ذوق رو به نابودي است و مطمئنا تا چندي ديگر بطور كامل محو خواهد شد
از ابتداي دو راهي سنگان سه كيلومتر جاده آسفالته ديگر به سمت غرب كشيده شده است و پس از آن براي دست يابي به خود ده باید حدود سه كيلومتر ديگر جاده خاكي را رانندگی کنید و یا البته پیاده بروید . در طول راه بر اثر شدت سرما ، بعضي نقاط جاده به شدت يخ زده است كه بايد با احتياط عبور نمود
ساعت 7 به روستا رسيده و آماده حركت ميشويم . ارتفاع سنج ، ارتفاع روستا را 1800 مترنشان ميدهد, البته رتفاع سنج یک کوهنورد دیگر و در یک روز زمستانی دیگر
در هوايي ابری و در حالی که به تدريج و آهسته آهسته بر مقدار ابرها افزوده ميشود. پيچ و تاب پاكوب مسير دهكده را كه از ميان باغهاي ميوه روستائيان ميگذرد طي ميكنيم . در خود روستا برف كمي نشسته است اما از كنار امامزاده بر مقدار برف افزوده ميشود و در ادامه مسیر هوا آرام آرام آفتابی میشود, آفتابی که زیبایی مسیر را دو چندان میکند , درحقیقت ما آبشار را از ساعتی پیش روبروی خود میدیدیم ولی این منظره برای ما که همیشه آبشار را در بهار و تابستان دیده بودیم آشنا نبود

حدود ساعت 9 به كنار آبشار ميرسيم ، ابشاري كه در ارتفاع 2400 متري واقع شده است . براي افرادي كه آبشار را فقط در فصل تابستان ديده اند مطمئنا ديدن آبشار در فصل زمستان لذتي دو چندان دارد . كله قند يخي حدودا 15 متري در پاي آبشار تشكيل شده است و آب از بلنداي صخره سنگي بر روي اين كله قند يخي ميريزد که هر روز بر ابعاد آن اضافه میشود. جرات نزديك شدن زیاد به كله قند يخي را نداريم و فقط دورادور چند دقيقه به تماشاي آن مي ايستيم و از او و با او عکس میگیریم , زیبایی خیره کننده آبشار منجمد ما را به شدت به وجد آورده بود که از تماشای آن سیر نمی شدیم

در پناه صخره هاي كنار آبشار براي استراحت و صرف صبحانه توقف مي كنيم و ساعت 10 به سمت ده برمیگردیم .
هوا دوباره ابری است و ما حالا باید بریم ماشین مهدی رو هول بدیم.
یک چرخ ماشین مهدی صبح کنده شد و ما همینجوری کشکی توی دره نیفتادیم
چون که
مهدی ماشینشو برده بود تعمیرگاه جلوبندی
اونوقتش مکانیکه یادش رفته بود یه پیچو سفت کنه

خوب شانس شیری آوردیم
اولش ایتو نگفتم که حالتون گرفته نشه